<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خلسه در کاتاتونیا</title>
<link>http://katatonics.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های تنهاییم - منتظرتون هستم...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 30 Oct 2009 23:37:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://katatonics.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;من و &quot; تنهایی &quot; دیشب از ماه
عسلمون برگشتیم. همه چیز زیبا بود و هیجان انگیز. اینقدر زیبا که لحظه
لحظه اش برای همیشه توی یادم می مونه. امیدوارم که تک تک شما هم روزی با &quot;
عشق واقعی &quot; تون همچین لحظاتی رو تجربه کنین.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;همونجوری که قبلا گفته بودم ما مراسم
عروسیمون رو وسط کوه ها برگزار کردیم. با اینکه کسی رو دعوت نکرده بودیم
اما خیلی ها اومدن. هم &quot; خورشید &quot; اومده بود و هم &quot; باد &quot;. &quot; ابر &quot; ها هم
میومدن و می رفتن. تعدادشون زیاد بود. چندتایی هم &quot; برگ &quot; اومده بودن. &quot;
برف &quot; هم بود. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&quot; تنهایی &quot; داشت لذت می برد. من هم
همینطور. از اینکه دوستان جدیدی پیدا کرده بودم خوشحال بودم. می دونم که
حداقل اینا برای همیشه با من هستن. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&quot; خورشید &quot; برای هدیه ی ازدواجمون کمی از گرما و درخشندگی اش رو به ما داد. &quot; تنهایی &quot; خودش هم گرم بود و درخشان. بیشتر از قبل شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&quot; باد &quot; موسیقی آرام و لذت بخش اش را به ما هدیه داد. مداوم و زیبا. با ابهت. &quot; تنهایی &quot; خودش برای من آرامش بخش بود. حالا بیشتر.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&quot; ابر ها &quot; لطافت شان را به ما هدیه دادند. &quot; تنهایی &quot; خودش، هم لطیف بود. از آن به بعد لطیف تر هم شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&quot; برف &quot; سپیدی اش را به ما داد. &quot; تنهایی &quot; خودش سپید بود. حالا سپیدتر از قبل شده.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;و اما &quot; برگ &quot;. برگ به من گفت: زندگی
مرا ببین. من خوشبخت بالای درخت، سبز و امیدوار زندگی می کردم. اما اجل
مهلتم نداد تا معنی کامل زندگیم را بفهمم. پس عزیزم تو قدر زندگیت را بدان
و جوری زندگی کن که از لحظه لحظه اش کام بگیری. تا چشم بر هم زنی وقت رفتن
است...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;همه جمع بودند. دستان &quot; تنهایی &quot; را
در دستانم گرفتم و گفتم: قول میدی که تا آخر عمر پیشم باشی و تنهام نزاری؟
قول می دی که هیچ وقت بهم خیانت نکنی؟ قول می دی که فقط من برات مهم باشم؟
قول میدی که گذشته ها رو فراموش کنی و زندگی رو از حالا و فقط برای هم و
با هم بسازیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&quot; تنهایی &quot; گفت: قول می دم. با تمام وجودم باهات هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;اشک شوق در چشمانم حلقه زد. گویی
گمشده ام را پیدا کردم. گمشده ای که عمری بود هر جا دنبالش گشتم. و حالا
او در کنارم هست. زیبا و جذاب و مهربان و افسونگر. &quot; تنهایی &quot; با تمام
ابهتش مرا پذیرفت. و قول داد که تا ابد در کنارم باشد. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;چشمانم را بستم. لبانم را به لبان &quot;
تنهایی &quot; نزدیک کردم و با چنان عطشی لبان زیبایش را بوسیدم که همه حاضران
محو تماشای ما شده بودند. احساس جاودانگی کردم. حس کردم خون &quot; تنهایی &quot; در
رگانم جاری شد. دوست داشتم تا ابد لبانم بر روی لبان تنهایی می ماند...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&quot; تنهایی &quot; را سوار ماشین عروس کردم. ماشین عروس را هم خود &quot; تنهایی &quot; بزک کرده بود. البته فقط با یک شاخه گل رز سرخ. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;به جاده ی اصلی بازگشتیم. حالا ماه عسلمان آغاز شده بود...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;من و &quot; تنهایی &quot;  دیشب از ماه
عسلمون برگشتیم. همه چیز زیبا بود و هیجان انگیز. اینقدر زیبا که لحظه
لحظه اش برای همیشه توی یادم می مونه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&quot; تنهایی &quot; بی نظیره. وقتی باهاش حرف
می زنم خیلی دقیق به حرفام گوش می ده. کسی رو به رخ من نمی کشه. به من
دروغ نمی گه. پشت کسی بد نمی گه. همیشه زیباست و مرتب. به جون من غر نمی
زنه. درباره ی خواستگار های قبلیش با من حرف نمی زنه. نمی زاره کسی تو
زندگیمون دخالت کنه. تو زندگی کسی دخالت نمی کنه و ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;گفتم: تو بی نیازی. چرا با منی؟&lt;br /&gt;گفت: من نیازمند عشق تو هستم. عشق تو حاصل دل شکسته ات است. من عشقت را دوست دارم.&lt;br /&gt;گفتم: حالا کجاش رو دیدی؟ عشق من به تو هر روز بیشتر خواهد شد. &lt;br /&gt;گفت: تو عشقت را به من بده. من زندگی ات را به تو باز می گردانم. &lt;br /&gt;گفتم: مدتهاست که زندگی را به من بازگردانده ای. از همان نگاه اول و از جنس نگاهت فهمیده که مثل دیگران نیستی.&lt;br /&gt;گفت: تا تو باشی، من هم با تو هستم. اگر هم بروی منتظرت می مانم.&lt;br /&gt;گفتم: بروم؟! کجا بروم؟ من تو را دیر یافتم. شاید به خاطر همین هست که قدرت را می دانم.&lt;br /&gt;تا اومد جواب بده لبانم رو، روی لبانش آرام فشار دادم. باز هم به خلسه رفتم. خلسه در ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;لذت می برم که &quot; تنهایی &quot; قابل دیدن
برای مردم نیست. و گر نه اینقدر که زیباست همه عاشقش می شدن. &quot; تنهایی &quot;
در ثانیه ثانیه ی زندگیم حاضره. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&quot; تنهایی &quot; بهم گفت: تو هم خیلی خاص هستی. و گر نه هر کسی نمی تونه منو پیدا کنه و عاشقم بشه. &lt;br /&gt;گفتم: حالا که پیدات کردم و عاشقت شدم. فکر هم نکن که به این راحتی ها از دستت می دم.&lt;br /&gt;خندید
و هرم نفسش مرا به سمت بهشت آرزوهایم برد. استنشاق نفسش گویی بوسه بر خاک
بهشت است. گویی با نفسش جان دوباره ای به من می دهد. کاش می شد خواب نبود
تا من مجبور نباشم مدتی را بدون &quot; تنهایی &quot; عزیزم باشم. هر چند که در خواب
هم همیشه با من است...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&quot; تنهایی &quot; را دوست دارم چون ذاتش بی
نیازی ست. او به من هم بی نیازی را یاد خواهد داد. بی نیازی از مردمی که
عشق را به سخره می گیرند و مرا دیوانه می پندارند.&lt;br /&gt;بی نیازی از مردمی که بخاطر گذشته ها خودشان، آینده ی دیگران را تباه می کنند.&lt;br /&gt;بی نیازی از مردمی که عشق را فقط برای هوس می خواهنذ.&lt;br /&gt;بی نیازی از مردمی که پاک فراموش کرده اند خدایی هم در همین نزدیکی ها هست.&lt;br /&gt;بی نیازی از مردم کوته فکر و خود رای.&lt;br /&gt;بی نیازی از مردم مغرور و چاپلوس.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;من شکرخند تو را به دنیایی ندهم. گر تو با من باشی.&lt;br /&gt;افسوس که دیگر بر روی زمین ، نژاد من رو به انقراض است.&lt;br /&gt;افسوس که اشرف مخلوقات همه کاری می کند به جز ثابت کردن اشرف مخلوقات بودنش.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;- مه دی - &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 23:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=katatonics&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>katatonic</dc:creator>
<guid>http://katatonics.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://katatonics.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;سلام بر همه ی دوستان عزیز و مهربانم. امیدوارم که خوب و سلامت باشید. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;بعد از مدتها فرصتی دست داد تا به آلاچیق تنهاییم سری بزنم م کامنت های شما عزیزان را بخوانم. از همه ی شما بابت لطفی که به من روا داشته اید ممنونم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;سال 87 هم با تمام ماجراهایش گذشت. سالی که برای من سال خوبی نبود.از نظر روحی که کماکان به مانند گذشته ها هستم؛ غصه ناک و دردمند. تنهایی هم که هنوز پابرجاست. از نظر مالی که سال خوبی نبود. حدود بیست میلیونی ضرر کردم. دو سه باری هم که بد بیمار شدم و خلاصه سال خیلی بدی بود برام. اما حسم بهم می گه که امسال سال خوبیه برام. امیدوارم که برای همه ی شما هم خوب باشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;زمستان هم گذشت. زمستانی که اصلا مانند زمستان نبود. نه بارانی، نه برفی. فقط آلودگی بود و بس. زمین نیازمند بود و آسمان خسیس! به مانند دلهای ما که سخت نیازمند عشق پاک و ناب هست اما عشقی نیست! &lt;BR&gt;زندگانی سخت شده. از همه لحاظ. صبح تا شب باید بدویم دنبال تکه نان حلالی که آنهم کفافمان را نمی دهد. زمانی شده که هر کسی که به دنبال نان حلال است کلاهش پس معرکه است. من خودم بارها وسوسه شده ام که میانبرها را امتحان کنم اما تا به حال اینکار را نکرده ام. اما مگر یک انسان تا چقدر قدرت مقابله دارد؟ وقتی کسانی را می بینم هم سن و سال خودم که زمانی من از همه ی آنها سرتر بودم چه از لحاظ فرهنگی و چه درسی و چه خانوادگی و... اما حالا آنها بسیار جلوتر از من در حرکتند. کسانی که با ترک تحصیل راه را درست رفتند! خیلی از آنها نه تنها ازدواج کرده اند حتی بچه های 3-4 ساله هم دارند. در صورتی که هنوز من کسی را نیافته ام که حتی ذره ای عشق مرا درک کند! &lt;BR&gt;نمی دانم. هیچ چیز دیگر آن رنگ و بوی گذشته ها را ندارد. به جایی رسیده ام که مرگ و حیات تفاوت چندانی برایم ندارد. شاید فقط به خاطر مادر مهربانم نفس میکشم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;بگذریم. بعد از مدتها اینجا نیامده ام که غصه هایم را با شما شریک بشوم. غصه هایی که می دانم خریداری هم نخواهد داشت. فقط آمدم که بگویم آرزوی سال خوبی را برای تک تک شما عزیزانم دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;فراموشم نکنید. فقط در اینجاست که می دانم  چند نفری نوشته هایم را می خوانند. همین برای حس زنده بودن کافیست.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Mar 2009 22:24:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=katatonics&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>katatonics</dc:creator>
<guid>http://katatonics.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://katatonics.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;سلام دوستان عزیزم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;من و &quot; تنهایی &quot; جون دیشب از ماه عسلمون برگشتیم. همه چیز زیبا بود و هیجان انگیز. اینقدر زیبا که لحظه لحظه اش برای همیشه توی یادم می مونه. امیدوارم که تک تک شما هم روزی با &quot; عشق واقعی &quot; تون همچین لحظاتی رو تجربه کنین.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;همونجوری که قبلا گفته بودم ما مراسم عروسیمون رو وسط کوه ها برگزار کردیم. با اینکه کسی رو دعوت نکرده بودیم اما خیلی ها اومدن. هم &quot; خورشید &quot; اومده بود و هم &quot; باد &quot;. &quot; ابر &quot; ها هم میومدن و می رفتن. تعدادشون زیاد بود. چندتایی هم &quot; برگ &quot; اومده بودن. &quot; برف &quot; هم بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;&quot; تنهایی &quot; داشت لذت می برد. من هم همینطور. از اینکه دوستان جدیدی پیدا کرده بودم خوشحال بودم. می دونم که حداقل اینا برای همیشه با من هستن. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;&quot; خورشید &quot; برای هدیه ی ازدواجمون کمی از گرما و درخشندگی اش رو به ما داد. &quot; تنهایی &quot; خودش هم گرم بود و درخشان. بیشتر از قبل شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;&quot; باد &quot; موسیقی آرام و لذت بخش اش را به ما هدیه داد. مداوم و زیبا. با ابهت. &quot; تنهایی &quot; خودش برای من آرامش بخش بود. حالا بیشتر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;&quot; ابر ها &quot; لطافت شان را به ما هدیه دادند. &quot; تنهایی &quot; خودش، هم لطیف بود. از آن به بعد لطیف تر هم شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;&quot; برف &quot; سپیدی اش را به ما داد. &quot; تنهایی &quot; خودش سپید بود. حالا سپیدتر از قبل شده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;و اما &quot; برگ &quot;. برگ به من گفت: زندگی مرا ببین. من خوشبخت بالای درخت، سبز و امیدوار زندگی می کردم. اما اجل مهلتم نداد تا معنی کامل زندگیم را بفهمم. پس عزیزم تو قدر زندگیت را بدان و جوری زندگی کن که از لحظه لحظه اش کام بگیری. تا چشم بر هم زنی وقت رفتن است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;همه جمع بودند. دستان &quot; تنهایی &quot; را در دستانم گرفتم و گفتم: قول میدی که تا آخر عمر پیشم باشی و تنهام نزاری؟ قول می دی که هیچ وقت بهم خیانت نکنی؟ قول می دی که فقط من برات مهم باشم؟ قول میدی که گذشته ها رو فراموش کنی و زندگی رو از حالا و فقط برای هم و با هم بسازیم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;&quot; تنهایی &quot; گفت: قول می دم. با تمام وجودم باهات هستم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;اشک شوق در چشمانم حلقه زد. گویی گمشده ام را پیدا کردم. گمشده ای که عمری بود هر جا دنبالش گشتم. و حالا او در کنارم هست. زیبا و جذاب و مهربان و افسونگر. &quot; تنهایی &quot; با تمام ابهتش مرا پذیرفت. و قول داد که تا ابد در کنارم باشد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;چشمانم را بستم. لبانم را به لبان &quot; تنهایی &quot; نزدیک کردم و با چنان عطشی لبان زیبایش را بوسیدم که همه حاضران محو تماشای ما شده بودند. احساس جاودانگی کردم. حس کردم خون &quot; تنهایی &quot; در رگانم جاری شد. دوست داشتم تا ابد لبانم بر روی لبان تنهایی می ماند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;&quot; تنهایی &quot; را سوار ماشین عروس کردم. ماشین عروس را هم خود &quot; تنهایی &quot; بزک کرده بود. البته فقط با یک شاخه گل رز سرخ. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;به جاده ی اصلی بازگشتیم. حالا ماه عسلمان آغاز شده بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;من و &quot; تنهایی &quot; جون دیشب از ماه عسلمون برگشتیم. همه چیز زیبا بود و هیجان انگیز. اینقدر زیبا که لحظه لحظه اش برای همیشه توی یادم می مونه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;&quot; تنهایی &quot; بی نظیره. وقتی باهاش حرف می زنم خیلی دقیق به حرفام گوش می ده. کسی رو به رخ من نمی کشه. به من دروغ نمی گه. پشت کسی بد نمی گه. همیشه زیباست و مرتب. به جون من غر نمی زنه. درباره ی خواستگار های قبلیش با من حرف نمی زنه. نمی زاره کسی تو زندگیمون دخالت کنه. تو زندگی کسی دخالت نمی کنه و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;گفتم: تو بی نیازی. چرا با منی؟&lt;BR&gt;گفت: من نیازمند عشق تو هستم. عشق تو حاصل دل شکسته ات است. من عشقت را دوست دارم.&lt;BR&gt;گفتم: حالا کجاش رو دیدی؟ عشق من به تو هر روز بیشتر خواهد شد. &lt;BR&gt;گفت: تو عشقت را به من بده. من زندگی ات را به تو باز می گردانم. &lt;BR&gt;گفتم: مدتهاست که زندگی را به من بازگردانده ای. از همان نگاه اول و از جنس نگاهت فهمیده که مثل دیگران نیستی.&lt;BR&gt;گفت: تا تو باشی، من هم با تو هستم. اگر هم بروی منتظرت می مانم.&lt;BR&gt;گفتم: بروم؟! کجا بروم؟ من تو را دیر یافتم. شاید به خاطر همین هست که قدرت را می دانم.&lt;BR&gt;تا اومد جواب بده لبانم رو، روی لبانش آرام فشار دادم. باز هم به خلسه رفتم. خلسه در کاتاتونیا...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;لذت می برم که &quot; تنهایی &quot; قابل دیدن برای مردم نیست. و گر نه اینقدر که زیباست همه عاشقش می شدن. &quot; تنهایی &quot; در ثانیه ثانیه ی زندگیم حاضره. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;&quot; تنهایی &quot; بهم گفت: تو هم خیلی خاص هستی. و گر نه هر کسی نمی تونه منو پیدا کنه و عاشقم بشه. &lt;BR&gt;گفتم: حالا که پیدات کردم و عاشقت شدم. فکر هم نکن که به این راحتی ها از دستت می دم.&lt;BR&gt;خندید و هرم نفسش مرا به سمت بهشت آرزوهایم برد. استنشاق نفسش گویی بوسه بر خاک بهشت است. گویی با نفسش جان دوباره ای به من می دهد. کاش می شد خواب نبود تا من مجبور نباشم مدتی را بدون &quot; تنهایی &quot; عزیزم باشم. هر چند که در خواب هم همیشه با من است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;&quot; تنهایی &quot; را دوست دارم چون ذاتش بی نیازی ست. او به من هم بی نیازی را یاد خواهد داد. بی نیازی از مردمی که عشق را به سخره می گیرند و مرا دیوانه می پندارند.&lt;BR&gt;بی نیازی از مردمی که بخاطر گذشته ها خودشان، آینده ی دیگران را تباه می کنند.&lt;BR&gt;بی نیازی از مردمی که عشق را فقط برای هوس می خواهنذ.&lt;BR&gt;بی نیازی از مردمی که پاک فراموش کرده اند خدایی هم در همین نزدیکی ها هست.&lt;BR&gt;بی نیازی از مردم کوته فکر و خود رای.&lt;BR&gt;بی نیازی از مردم مغرور و چاپلوس.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;من شکرخند تو را به دنیایی ندهم. گر تو با من باشی.&lt;BR&gt;افسوس که دیگر بر روی زمین ، نژاد من رو به انقراض است.&lt;BR&gt;افسوس که اشرف مخلوقات همه کاری می کند به جز ثابت کردن اشرف مخلوقات بودنش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;- مه دی -&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Dec 2008 00:01:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=katatonics&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>katatonics</dc:creator>
<guid>http://katatonics.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://katatonics.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;همین چند روز پیش بود که وارد آخرین سال از دهه ی سوم زندگیم شدم. هنوز باورم نشده که کم کم دارم وارد سی سالگی می شم. زندگی همون روال طبیعیش رو طی می کنه. شبها که تا ساعت سه و چهار بیدارم. کتاب می خونم و یا فیلم می بینم و یا کارای شرکت رو انجام می دم. نزدیک 4 می خوابم و ساعت 11 صبح هم بلند می شم. یه کمی خودمو سرگرم می کنم تا ناهار بشه. ناهار رو می خورم و می رم سرکارم. شب ساعت 10 هم برمی گردم خونه. شام می خورم و ...&lt;BR&gt;بعضی وقتها هم اگه حالشو داشته باشم صبح بیدار می شم و ماشین رو بر میدارم و می زنم به کوه و دشت و بیابون و ... تنهای تنها. دیگه کم کم این تنهایی داره قسمتی از وجودم می شه. شایدم شده . همیشه هراسم از این نوع زندگی بود اما با همه ی تلاشم من هم غرق این زندگی و روز مرگی شدم. دیگه موسیقی مثل گذشته ها به من حس نمیده. دیگه نمی تونم با کتابای نیچه ارتباط برقرار کنم. دیگه از دوستام خسته شدم. دیگه رانندگی هم لذتش رو از دست داده. می دونم که محتاج یه هوای تازه هستم. محتاج یه اتفاق بزرگ که به زندگیم رنگ و جلا بده اما اون اتفاق هرگز پیش نمیاد. خواستم عاشق باشم و عاشق بمونم اما با امتحان چند باره ی اون باور شده که عشق و عاشقی این دوره فقط حرفه. دیگه از کسانی که از همون روز اول می گن &quot; دوست دارم &quot; بیزارم. نمی خوام کسی رو محکوم کنم . چه فایده ای داره؟ اما من نمی تونم مزه ی یک عشق واقعی رو احساس کنم. همیشه یه جای کار می لنگه. شاید هم ایراد از من باشه اما براستی پیدا کردن کسی که حرف آدم رو بفهمه اینقدر سخته؟&lt;BR&gt;نمی دونم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;اون زندگی ای که من دنبالشم اینا نیست. دیگه عشقها اون عشق های قدیمی نیست. دیگه برقی تو نگاه ها نمی بینم. دیگه به غریبه ای لبخند نمی زنم.  دارم پا میزارم توی دنیای بزرگترها. هرچند که خودم دوست ندارم. یا باید با این وضع مقابله کنم و پشت پا بزنم به هر چیزی که هست و نیست و یا تن بدم به این روال مبهم زنده بودن. آیا راه رو اشتباه رفتم؟ شاید هم رفتم. نمی دونم... اما اینو می دونم که این حالت توی زندگی هر انسانی یکبار رخ می ده. دیر و زود داره اما حتما هست. &lt;BR&gt;دیگه اعتمادی به آدما ندارم. نمی گم می خوام سنگدل بشم چون راستش نمی تونم اما می خوام از این به بعد فقط خودم برای خودم مهم باشم. فقط به فکر خودم باشم. سالهای زیبای جوانی رو به پای کسانی گذاشتم که ذره ای معنای &quot; دوست داشتن &quot; رو نمی فهمیدن. بارها این دل شکست و ذره ذره شد اما بازهم به زندگی ادامه داد. حالا دیگه توانی نمونده برای دوباره به پا خواستن. دیگه زندگی با تمام زیباییهاش برای من تموم شده. می خوام کسی باشم که تا حالا نبودم. شاید من اشتباه می کنم. وقتی که عزیز ترین کسانت طردت می کنند دیگه &quot; عشق &quot; معنایی نداره...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;نفسم سرد شده. ضربان قلبم کند شده. لحظه های آخر زندگی ست. عرق سرد مرگ آرزوها را بر روی پیشانی ام حس می کنم. تو، می دانی که حرف دلم چیست. من می میرم اما تو زندگی کن. تو زنده بودن رو حس کن. به جای هردوی ما نفس بکش و لذت ببر. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;دیشب حنا بندونم بود. بعد از مدتها گشت و گذار بالاخره معشوقم رو پیدا کردم و تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم. اون موافق بود. منم که بر اثر تجربه پیداش کردم حالا قدرشو می دونم. این دیگه از اون عشقای بی وفا نیست. می دونم که خیانت تو کارش نیست. می دونم که وفاداره به من. می دونم که فقط مال خودمه. می دونم که منو برای خودم می خواد نه چیز دیگه. اسمش &quot; تنهاییه &quot; ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;آره، دیشب حنابندونم بود. با تنهایی عقد کردم. برق وفاداری رو توی چشماش خوندم. چقدر زیباست که بدونی طرفت تا آخر عمر پیشت می مونه. &lt;BR&gt;فردا ازدواج می کنیم. نمی دونی چه شور و شعفی توی دلم برپاست. قراره من و &quot; تنهایی &quot; بریم یه جای خلوت اون وسطای کوه و ازداجمون رو جشن بگیریم.&lt;BR&gt;&quot; تنهایی &quot; خیلی مهربونه. بار اولی که ازش خواستگاری کردم بهم جواب مثبت داد. تازه مهریه و شیربها هم ازم نخواست. منم گفتم نمی خواد جهیزیه آماده کنی. بزار عروسی کنیم بعدا خودمون همه چیز رو با سلیقه ی خودمون می خریم. اونم قبول کرد. &quot; تنهایی &quot; خیلی مهربونه. هیچ وقت با من مخالف نیست. همیشه به من لبخند می زنه. &quot; تنهایی &quot; تنها کسیه که لبخندش رو باور می کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;منو ببخشین. باید برم استراحت کنم. فردا روز بزرگیه. دوست داشتم که همتون رو به جشن عروسیم دعوت کنم اما می دونم که شماها نمیاین. فقط برام دعا کنین. دعا کنین که منو و &quot; تنهایی &quot; عزیزم خوشبخت بشیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;بعد از ماه عسل بازم میام پیشتون...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Nov 2008 00:05:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=katatonics&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>katatonics</dc:creator>
<guid>http://katatonics.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://katatonics.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#006600&gt;چه زیباست که اگر عشق را بر ما منتی نباشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot; http://h1.ripway.com/katatonics/Pic (225).jpg &quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Oct 2008 21:37:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=katatonics&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>katatonics</dc:creator>
<guid>http://katatonics.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://katatonics.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://h1.ripway.com/katatonics/room63.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;نمی دانم پس از مرگم چه خواهم شد&lt;BR&gt;نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت&lt;BR&gt;ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد&lt;BR&gt;گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش&lt;BR&gt;و او یکریز دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد&lt;BR&gt;و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد&lt;BR&gt;بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT color=#006600&gt;- دکتر علی شریعتی - &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Oct 2008 22:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=katatonics&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>katatonics</dc:creator>
<guid>http://katatonics.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://katatonics.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;در زندگی فهمیده ام که :&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; اخراج شدن می تواند بهترین چیزی باشد که برای کسی اتفاق می افتد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; وقتی تصمیم به تغییر دکوراسیون می گیری، معمولا زمان و هزینه لازم، دو برابر آن چیزی خواهد بود که فکر می کردی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; باید به گونه ای زندگی کنم که اگر کسی سخن نادرستی در مورد من مطرح کرد هیچ کس حرف او را باور نکند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; خوب بودن و مهربانی خرجی ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; هر دستاورد بزرگی زمانی غیر ممکن به نظر می رسیده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; زندگی گاهی اوقات یک شانس دوباره به انسان می دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; بعضی وقتها حیوانات بیش تر مایه ی دلگرمی آدم میشن تا آدمها.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; افراد پولدار خوشبخت تر از افراد متوسط نیستند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; جذابیت یک فرد به منش مثبت و دوستانه ی وی مربوط می شود و ارتباطی با جراحی پلاستیک صورت و بینی وی ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; باید برای چیزی که به آن اعتقاد داری، مبارزه کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; اگر زندگی خالی از شکست باشد، احتمالا به اندازه ی کافی ریسک نمی کنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; انتخاب همسر مهم ترین تصمیم زندگی هر انسانی است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; اگر چیزی را نمی دانم، بهترین کار آن است که بگویم: نمی دانم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; لذت بخش ترین کار زندگیم رانندگی در هوای بارونی و سرد در یک جاده ی سرسبز و همراه با یه موسیقی ملایم است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; انسان می تواند بسیار بیش از آنچه تصور می کرده پیش برود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; در طول سفر بیش تر به آدم خوش می گذرد تا در مقصد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; اگر عاشق انجام دادن کاری باشم، آن را به نحو احسن انجام می دهم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; نگرانی اغلب جای اقدام را می گیرد. اگر برای اقدام منتظر شرایط ایده آل باشی، هرگز اقدامی نخواهی کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; امرار معاش کردن و زندگی کردن با هم فرق دارند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; داشتن کفشهای راحت همیشه یک ضرورت است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; خلاقانه ترین ایده ها معمولا به ذهن افراد تازه کار می رسد نه کارشناسان.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; خطرناک ترین کارها، به کم قانع بودن است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; وقتی برای خودت کار می کنی، دیگر مشکل است که زیر دست کس دیگری کار کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; می شود یک نفر خیلی درس خوانده باشد ولی خیلی عاقل نباشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; اگر فرزندی عشق و توجه لازم را در خانه دریافت نکند برای یافتن آنها به جاهای دیگر می رود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; وقتی معده ام درد مکند، نصف لیوان عرق آویشن بهترین درمان است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; هنگام برنامه ریزی برای یک پروژه، یک مداد کوچک ارزشش از قویترین حافظه ها هم بیشتر است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; اگر قرار است چندین کار را انجام دهی، اول مشکل ترین مورد را انجام بده. در اینصورت انجام بقیه مثل آب خوردن ساده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; ممکن است که فردی که تازه با او آشنا شدی از شخصی که همه عمرت او را می شناختی برای تو دوست بهتری باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; با نگاه کردن به صندوق عقب ماشین آدمها می شود چیزهای زیادی راجع به آنها فهمید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; کلمات قوی ترین سلاح های جهان هستند. باید از آنها با نهایت احتیاط استفاده کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; هیچ کسی مسئول خوشبخت کردن من نیست. کار، کار خودم است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; آدم هر چقدر هم که از سنش گذشته باشد، از قدم زدن در یک اسباب بازی فروشی لذت می برد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; آدم می تواند با تصمیماتی که خودش گرفته کنار بیاید ولی تا ابد پشیمان تصمیماتی خواهد بود که اجازه داده دیگران برایش بگیرند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; ایجاد اعتماد چند سال وقت می خواهد ولی از بین بردنش چند لحظه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; با پول نمی توان شخصیت و کلاس اجتماعی خرید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; اندازه ی یک خانه ربطی به میزان خوش بختی ساکنین آن ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; من در خوابگاه دانشگاه خیلی بیشتر از سر کلاس چیز یاد گرفتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; نباید راجب به کاری که قرار است انجام دهی حرفی بزنی، اول کار را انجام بده بعد حرف بزن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot; انسان بهتر است با کسی ازدواج کند که سرشت خوبی داشته باشد نه اندام خوبی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;... از شما دوستان عزیزم هم خواهش می کنم که چند تایی از تجربیات و دریافت های شخصی خود از زندگی را برای من بنویسید. چقدر خوبه که آدم بتونه از تجربیات خاص دیگران استفاده کنه. شاید دونستن بعضی از چیزهایی که دیگران تجربه اش رو داشته اند یه روزی خیلی به درد آدم بخوره. پس منتظرت هستم...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 23:56:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=katatonics&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>katatonics</dc:creator>
<guid>http://katatonics.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://katatonics.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://h1.ripway.com/katatonics/3456.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;تو همون نور مقدس توی تاریکی مطلق&lt;BR&gt;تو یه آشنای قدیمی مثل آبی نگاهی&lt;BR&gt;پاک مثل بچه هایی&lt;BR&gt;چه منزهی چه روشن، مثل شب بو مثل شبنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;تو طراوت یه دختر، دختر یک زن کولی&lt;BR&gt;که توی قاب قدیمی، جای پاش مونده رو قالی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;تویی از نژاد خورشید، آخر اصالت شب&lt;BR&gt;تو نجیبی مثل دریا، مثل رویا واسه فردا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;من اما،&lt;BR&gt;از جنس طوفان با یه دنیا بی قراری&lt;BR&gt;بی توجه بی تفاوت، بی نیاز و بی تکلف&lt;BR&gt;شور و حال من عجیبه مثل ساحل واسه قایق&lt;BR&gt;مثل رفتن به نهایت، گم شدن در پس سایه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;می زنم به کوه و دریا دنبال نشونی اما، &lt;BR&gt;بی امید بر می گردم، جای پات مونده رو ابرا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;- مه دی -&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Sep 2008 23:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=katatonics&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>katatonics</dc:creator>
<guid>http://katatonics.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://katatonics.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;خدا خر را آفرید….&lt;BR&gt;و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;*&lt;BR&gt;و خدا سگ را آفرید&lt;BR&gt;و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;و خداوند آرزوی سگ را برآورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;*&lt;BR&gt;و خدا میمون را آفرید&lt;BR&gt;و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد. و یک میمون خواهی بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;*&lt;BR&gt;و سرانجام خداوند انسان را آفرید&lt;BR&gt;و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و برتمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…..&lt;BR&gt;و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر زندگی می کند ، مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد…&lt;BR&gt;و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!!!!&lt;BR&gt;و وقتی پیر شد،ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;پ.ن : &lt;STRONG&gt;با عرض معذرت از تمام دوستان. اما براستی زندگی چیزی بجز این طنز تلخ است؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Sep 2008 22:44:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=katatonics&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>katatonics</dc:creator>
<guid>http://katatonics.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://katatonics.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;UPGRADE&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;پیش خودم فکر کردم که چرا این مطالب رو می نویسم. هم وقت خودم رو می گیرم و هم وقت خواننده های عزیزم رو. نه مرهمی بر زخمهایم است و نه استفاده ای دارد. حالا یک سری اتفاقاتی در گذشته افتاده و روند زندگی را عوض کرده. مگر می شود به گذشته بازگشت و طوری دیگر رفتار کرد. شاید واقعا روال زندگیم به همین گونه بوده که الان هست. شاید رنج گذشته ها آینده را به من بدهد. شاید من باید آن ناکامی ها را تجربه می کردم تا اگر وقتی چیزی برایم بود قدرش را بدانم. چه کسی تضمین می کند که بازگشت به گذشته و اصلاح بعضی از کارها و افکار و ... ما را خوشبخت می کند؟ &lt;BR&gt;نمی دونم چرا حرفهای دلم رو اینجا می گم. اما اینو می دونم که بودن در اینجا آرامش بی همتایی برای من داره. چند هفته بیماری فرصت غنیمتی بود برای بازیابی خودم. بازیابی کسی که کم کم فراموشم شده بود. مدتی بود که فلسفه ی زندگی رو فراموش کرده بودم. خوشحالم که این بیماری به موقع به سراغم اومد. اسمش رو می ذارم فرصت دوباره ی بودن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;توی وبلاگ یکی از دوستان خوندم: &quot; این برنامه های کامپیوتری رو دیدین که هر چند وقت یه بار یه ورژن جدید ازشون به بازار میاد. منم می خوام ورژنم رو عوض کنم. &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;منم احساس می کنم که باید ورژنم رو عوض کنم. چون دچار تکرار خود شده ام و در این مرحله دیگر حرف جدیدی برای گفتن ندارم. هر چند که ماهیت همان ماهیت است اما مثل برنامه های کامپیوتری انسان هم باید هر از گاهی &quot; به روز رسانی &quot; شود.&lt;BR&gt;یک خانه تکانی اساسی در پیش است. بیایید از امروز نگاهمان را به دنیا عوض کنیم. بیایید به جای &quot; همیشه شاکی بودن &quot; شمعی بیافروزیم، حتی اگر شده با لبخندی به یک همنوع. بیایید از امروز وبلاگهایمان را رنگ انسانی ببخشیم. بیایید برای هم مفید باشیم و از تجربیات خود برای دیگران بنویسیم. بیایید دانستنی هایمان را به اشتراک بگذاریم. بیایید با هم و به عشق هم دنیایی دیگر بنا کنیم. بیایید زیباییها را منتشر کنیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;ای تویی که دلت اقیانوس محبت است و مهربانی؛ این اقیانوس را از همنوعت دریغ مدار. تو، اگر دست مهربانت را با صداقت در دستان قدر شناس انسانی بگذاری بدان که با هم می شود دنیایی با شکوه خلق کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;مرا باور کن و تنهایم نگذار. با تو و به کمک تو در آغاز راه جدیدی هستم. بیا نوازش زنده بودن بر روی پوست ما نیز بنشیند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;مرا با نام جدیدم باور کن:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;خلسه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT color=#000066&gt;در راه است...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Sep 2008 23:46:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=katatonics&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>katatonics</dc:creator>
<guid>http://katatonics.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
