|
چهار ماه پيش دچارش شدم . همين مريضي رو مي گم . طبق معمول دكترم كلي آسمون ريسمون بافت كه فلانه و فلان طوره ، ولي درمان نداره .
چهار ماه پيش انگشتم را كردم تو حلقم تا لوزه ام را بخارانم ، ولي انگشتم گير كرد . مصيبتش اينجا بود كه انگشت گير كرده رو نه مي تونستم قورت بدم ، نه بالا بيارمش . و از اون بدتر اينكه بهترين انگشتم را از دست داده بودم ؛ انگشت اشاره . و اين يعني كه من از گرسنگي خواهم مرد چون نويسنده بودم . تازه اگر هم فرض مي گرفتيم كه از گرسنگي نمي مردم ، بدتر مي شد ؛ مثلا اگر دماغم كيپ مي شد ، نمي توانستم كاري بكنم و از خفگي مي مردم . در اين حالت بدتر هم بود . مردگي بر اثر خفه گي و اين يعني اين كه تا آخر عمرم ! همه مرا با آن نويسنده كه در فرانسه با گاز مرده بود ، مقايسه مي كردند و اين بدترين چيز براي يك نويسنده بود . بگذريم . مشكلم زماني بدتر شد كه با هر كس صحبت مي كردم يا مي ديدم ، حالت تهوع بهم دست مي داد . فكر كنيد يك انگشت چهارده سانتي روي لوزه شما گير كنه ، به جز بالا آوردن ديگه كاري از دستتون بر نمياد و باز هم اين براي من نويسنده ، افتضاح به بار مي آورد . دو ماه كه از اين موضوع گذشت ، من از جامعه ادبي طرد شدم . علتش كاملا واضح بود ، نوشته هاي من همگي رنگ استفراغ و بو مي دادند و ناشرينم دچار اشمئزاز مي شدند . علت ديگر ، سه سميناري بود كه رديف اول را به گه كشيدم . بنابراين نويسندگي را كنار گذاشتم ، در حقيقت كنار گذاشته شدم . اول ها عكسم روي تمام مجلات بود ولي كم كم عادي شد قضيه و ديگرخبرنگاران هم از من استقبالي نمي كردند . كاملا درمانده شده بودم . عق عق .... ببخشيد ، دست خودم نيست . اجازه بديد پاكتون كنم .... اه ... ديديد چقدر سخته ؟ وقتي يك نويسنده از جامعه ادبي و بعد جامعه اي كه در آن زندگي مي كنه طرد مي شه ، مطمئنا فيلسوف مي شه . يقين داشته باشيد كه درست ميگم . در اين يك ماه اخير من كاملا در اين زمينه ، به استادي رسيده ام و در حال اتمام يك كتاب فلسفي هستم . مساله نوشتن بدون انگشت را هم حل كردم . فقط كمي ممارست مي خواست تا تايپ با پا رو كاملا فرا بگيرم ولي امروز صبح اتفاقي ديگر افتاد كه ذهنم را به خودش مشغول كرده . انگشت اشاره پايم در كيبورد گير كرد و من براي در آوردنش نيروي زيادي به آن وارد كردم و متاسفانه اين انگشتم را هم از دست دادم و بطور كامل قطع شد . احتمالا نوشتن را كنار مي گذارم و به كار ديگري مي انديشم . تا چه پيش آيد . همين ... |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |
