|
عمر
دوروز مانده به پایان عمر تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد .آشفته وعصبانی نزد فرشته ی مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد وبدوبیراه گفت فرشته سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت فرشته سکوت کرد جیغ زد و جاروجنجال به راه انداخت.فرشته سکوت کرد.کفر گفت و سجاده دور انداخت.بازهم فرشته سکوت کرد.
شاعر و فرشته
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته.
بهترین دوست من
بهترين دوست من يك جلاد است، من هميشه او را به خاطر خواهم داشت، حتى هنگامى كه او را بكشم باز به او و مهربانى هايش فكر خواهم كرد. براى خود او هم قابل توجه است كه كسى دوستش بدارد، آخر همه از او مى ترسند حتى همسر و بچه هايش. در واقع دوست من از همه جانب تحت فشار است. او تنها مى تواند اميدوار باشد مردمى كه او وى را در طول راه خانه تا محل كار و بالعكس مى بينند نسبت به او مهربانى نشان دهند و يا لااقل بى تفاوت باشند.
دوستت دارم ...
کلاغ
کلاغ لکه ننگي بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستي و صداي ناهموار و ناموزونش خراشي بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلي مي شکفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست. و کلاغ خواند . اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را...
مترسک
یک بار به مترسکی گفتم: "لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای."
در این روزهای فراوانی٬ آیا یاد فقرا هستیم؟ داستان فقر، داستان کهنه ايست.فقر، دستان گشاده اي دارد که گاه بي هراس از در و ديوار يک خانه بالا مي رود و تا سقف تحمل آدم ها، نفسگير مي شود. .
بهار، عشق، زمین بهار عاشق بود و زمین معشوق. عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود. زمین اما آرام و سنگین و صبور . زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت. و جهان حیرت کرد.
سیلی
به سرعت از پله های اتوبوس بالا رفت و خود را بین مسافرین جا داد.بعداز چند ایستگاه اتوبوس کم کم خلوت شد ولی هنوز سر پا ایستاده بود وبا تکانهای شدید اتوبوس تکان می خورد.ناگهان حس کرد کسی از پشت سر بهش خورد توجهی نکرد.دوباره(همون شخص ) بهش خورد. نمی خواست برگرده و اونو ببینه شاید یه جور بی تفاوتی یا خجالت یا... ملا در روزگار پيري در جمعي مباهات ميكرد كه : قوت من در پيري ابدا با جواني فرق نكرده. گفتند: از كجا ملتفت شدي؟ گفت: هاون سنگي بزرگي در منزل داريم كه در جواني هر چه سعي كردم آنرا از جا حركت دهم ممكن نشد. چند روز پيش هم به اين فكر افتاده ، نتوانستم. نتيجهاي كه از اين عمل گرفتم اين بود كه : قوت من فرقي نكرده است! آقا ميرزا يعقوب حقهباز كبيري بود كه به اصطلاح گنجشك را در هوا رنگ ميكرد و جاي قناري ميفروخت. روزي با روشن ضمير كه جوان سادهدلي بود در رستوران داشت نهار ميخورد. سه ماهي كوچك سفارش داده بود كه پس از خوردن هر كدام، كله ماهي را در كاغذي ميپيچيد و در جيب ميگذاشت و كنجكاوي جوان را برانگيخته بود. آقا ميرزا يعقوب گفت: كله ماهي هوش انسان را زياد ميكند، من حاضرم چندتا از اينها را به تو بفروشم تا امتحان كني. روشن ضمير يك دلار داد و اولي را خورد. ديد هيچ اثري نكرد ميرزايعقوب گفت: شايد دومي را بخوري عقل به كلهات بيايد. روشن ضمير يك دلار ديگر هم داد و دوم را گرفت و خورد. باز اثر نكرد. ميرزايعقوب گفت: سومي حتما اثر ميكند. روشن ضمير باز يك دلار ديگر هم داد و سومي را گرفت. ولي كم كم داشت سوءظن پيدا ميكرد. گفت: نكنه داري سر من كلاه ميگذاري؟ ميرزايعقوب گفت: نگفتم عقل تو كلهات مياد؟ داري كم كم باهوش ميشي ! روزي ملا به گرمابه رفت و بعد از آنكه خود را شست و خشك كرد يك دست نماز هم گرفت. دم در گرمابهدار از او پرسيد: آقا شما چي داشتيد؟ ملا پاسخ داد: حمام كردم و بعد هم يك دست نماز گرفتم. گرمابه دار گفت: 2 قران براي حمام و 2 قران براي دست نماز. ملا جواب داد كه چرا 2 قران براي دست نماز؟ گرمابه دار گفت: همين كه هست. ملا بلافاصله فشاري به خود آورد و باد صداداري از خود خارج كرد و بعد هم مضفرانه گفت: دست نماز مال خودت. حالا حساب من ميشود 2 قران بابت حمام! در قرون وسطي دو شواليه عازم ماموريت طولاني و خطرناكي بودند. پس از گذشت یك ساعت از حركتشان يكي به ديگري گفت: من زن جواني دارم و امروز قبل از حركت خودم كمربند عفت او را بستم ولي كليدش را دادم به يك دوست بسيار مطمئن كه اگر سالي گذشت و من نيامدم او با آن كليد بتواند زنم را آزاد كند. شواليه ديگر پرسيد: حالا به اين دوست خودت اعتماد كافي داري؟ قبل از آنكه ديگري جواب دهد ناگهان گردوخاكي برخاست و سواري به تاخت نزديك شد كه همان دوست نازنين بود! شواليه پرسيد: چي شده؟ آيا زنم طوري شده؟ سوار جواب داد: نه زنت كاملا سالم و سرحال است، ولي اين كليدي كه دادي عوضي است!؟
امید
شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت. . پاسکال می گوید که حتی آن کس که خود را حلق آویز می کند به هستی برتری امید دارد . اگر طنابی را به تیری میآویزد از آن روست که حلق آویز شدن به یکباره مبدل به یگانه صورت سعادت گشته است . آن کس که در اندیشه به دار کشیدن خویش فرو می رود ایمان دارد که بدین سان بهتر نفس خواهد کشید و هنوز امیدوار است . امید ، سرچشمه تنفس و تغذیه روح است.
گربه
حكيمي بر سر راهي ميگذشت. ديد پسر بچهاي گربه خود را در جوي آب ميشويد.
سنگینی
از در بانك كه خارج شد، غرق افكار رنگارنگ بود. سنگيني كيف پر از پول را روي دوش خود حس ميكرد.با اين پول ميتوانست ازدواج و زندگي آرامي را آغاز كند.
زن و شوهر
در روزگار قديم زن و شوهري بودند كه يكديگر را بسيار دوست داشتند.زن وقتي جوان بود مرد.شوهرش او را براي خاكسپاري به ساحل رودخانه كا ئو بين برد و در آنجا بودا را ديد و براي زنده شدن زنش از او كمك خواست.
ایثار
در روزگاري كه هنوز بانك خون تشكيل نشده بود، دختر كوچكي بيمار شد و به طور اضطراري به انتقال خون نياز پيدا كرد. كسي كه در فدا كردن خود براي ديگري ترديد نمي كند همان كسي است كه بي گمان قدم هايش او را به پيش ، به سوي آينده اي روشن و به سوي خدا رهنمون مي شوند.....
حکایت نبرد روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟! ستاره دریایی افتخار پدربزرگ خدا خر را آفرید…. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد. * و خداوند آرزوی سگ را برآورد. * میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد. * و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد. و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست...
قطار
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ سعادت جاودانی روزی مردی به قصد ملاقات با دانای راز و پرسیدن راز سعادت جاودان رهسپار سفری طولانی شد.
لبخند خدا
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است ..... |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |
