|
عشقی جدا از معشوق روزی شیوانا٬پیر معرفت٬یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
کرگدن ها هم عاشق می شوند
معامله
مرد مو سفید وقتی رسید که دخترک می خندید. خنده هایش را دید و به خود لرزید. قرار داد خرید کلیه را امضا کرد و چکش را هم کشید. خارج که شد، نفسی کشید و خندید. دخترک ماند و چک و پس انداز سه ماه فاحشگی. او هنوز برای خرید قلب انتظار می کشید.
کادو
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!! مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید. دکتر گفت:باید پایت را قطع کنیم.راننده کامیون که در بین راه از سرما یک پایش یخ زده بود از حرف دکتر خنده اش گرفت. از خود گذشتگی... زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد: - آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت: - بله، شما چه عقيده اي داريد؟ - من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت: همسر تو گوژپشت خواهد بود. درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.« فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
بقا را طلب كن
فتحعليشاه روزي در ميان دو تن از زنهاي خود ، يکي به نام «جهان» و ديگري به نام «حيات» نشسته بود و اين شعر را مي خواند : نشسته ام به ميان دو دلبر و دو دلم ............. كه را به مهر بگيرم در اين ميان خجلم « جهان » گفت : « تو پادشاه جهاني ، جهان تو را بايد » « حيات » گفت : « حيات اگر که نباشد جهان چه کار آيد » يکي از بانوان حرمسرا به نام «بقا» در پشت در ، اين سخنان را شنيد و گفت : حيات وجهان هر دوشان بي وفا است .............. بقا را طلب کن که آخر بقا است آهنگر بیمار
آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟» آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار»...
اسکندر مقدونی دیوژن حکیم را دید که به دقت به بقایای اسکلت یک انسان نگاه می کند. از او سئوال کرد: دنبال چه می گردی؟
دیوژن گفت: دنبال چیزی می گردم که پیدایش نمی کنم!!! و آن عبارت است از فرق موجود بین استخوانهای پدرت و استخوانهای بردگان پدرت!!! ...
نـادانـي فـرعـون
ابليس وقتي نزد فرعون آمد وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد . ابليس گفت : هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟ فرعون گفت : نه ابليس به لطايف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت . فرعون بسيار تعجب كرد و گفت : اينت استاد مردي كه تويي ! ابليس سيليي بر گردن او زد و گفت : مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند ، تو با اين حماقت ، دعوي خدايي چگونه مي كني ؟؟!! عينک آفتابي در آخرين لحظات سوار اتوبوس شد . روي اولين صندلي نشست . از کلاسهاي ظهر متنفر بود اما حد اقل اين حسن را داشت که مسير خلوت بود . دلش براي خودش سوخت . احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگي به او بدهکار است . احساس بدبختي کرد . ديگر هرگز عينک آفتابي را با عينک سياه اشتباه نکرد... موازی! پسرکی دو خط موازی روی تخته سیاه کشید!خط اولی به دومی گفت:ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم...!! شطرنج
لذت یاد دادن
همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم.
اگه اون روز..ميون همهمه ي موج هاي دريا،اون دمپايي پلاستيکي مسخره رو نجات نداده بودي... اگه پرتش نکرده بودي توي بغلم...اگه من اون يکي دمپاييم رو از قصد پرت نکرده بودم توي دريا،تا تو بري بياريش و من کيف کنم از اينکه يه نفر به خاطر من داره دلشو مي زنه به دريا...اگه اون موج گنده ي لعنتي اون طوري بغلت نمي کرد،اگه من انقدر بهش حسودي نمي کردم و بعد اونطوري خودم رو پرت نکرده بودم وسط دريا... الآن هر دومون روي زمين بوديم،شايدم کنار دريا. روز تولد مادر بزرگ روز تولد مادر بزرگ بود. آن روز او 79 ساله می شد.صبح زود از خواب برخاست و دوش گرفت.موهایش را شانه کرد و لباس های عیدش را پوشید.می خواست وقتی آنها از راه می رسند سر و وضع مرتبی داشته باشد.قید پیاده روی روزانه را زد. دوست داشت وقتی آنها می رسند در خانه باشد.صندلی راحتی خود را جلوی خانه کنار پیاده رو گذاشت.دلش می خواست وقتی از سرخیابان با ماشین می پیچند زودتر چشمش به آنها بیفتد.
زنجير عشق
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست . وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه".
۱۰۰۰دلار! بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد. مورچه یک مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد برای زمستان. زندانی اولین دزد سرزمينی بود که همهی مردمش دزد بودند.شبها هر کسی شاهکليد و چراغدستی دزدانهاش را بر میداشت و میرفت به دزدی خانهی همسايهاش در سپيدهی سحر بازمیگشت، میدانست که خانهی خودش هم غارت شده است. ناگهان ـ کسی نمیداند چهگونه ـ در آن سرزمين آدم درستی پيدا شد. شبها به جای برداشتن کيسه و چراغدستی و بيرون زدن از خانه، در خانه میماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.دزدها میآمدند و میديدند چراغ روشن است و راهشان را میگرفتند و میرفتند.بايد برای او روشن میشد که مختار است زندگیاش را بکند و چيزی ندزدد، اما اين دليل نمیشود چوب لای چرخ ديگران بگذاردزمانی گذشت.. به ازای هر شبی که او در خانه میماند، خانوادهای در صبح فردا نانی بر سفره نداشت.مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخی نداشت.شبها از خانه بيرون میزد و سحر به خانه بر میگشت، اما به دزدی نمیرفت. میرفت و روی پُل میايستاد و بر گذر آب در زير آن مینگريست.آدم درستی بود و کاريش نمیشد کرد. بازمیگشت و میديد که خانهاش غارت شده است. خراش عشق چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.
تحمل... ساک خرید برایش از همیشه سنگین تر به نظر می رسید .وقتی به داخل آن نگاه کرد جز خرده نا نهای خشک شده چیزی نیافت. از جلوی آینه گذشت.اما ناگهان نیروی او را مجبور به برگشتن کرد.روبروی آینه ایستاد.این بار نیز بجز چهره غمگین و چروکیده اش , نوشته تکراری همیشگی را دید. متنی که با ماژیک روی آینه نوشته شده بود , خیلی برایش غریب نبود.آنقدر تکرار شده بود که زن چشما نش را بست و متن را خواند. همسرعزیزم امشب زود ترمی آیم مننتظرم باش . می دونی که چقدر دوست دارم؟ و شاخه گلی که با چسب به کنار آینه چسبانده شده بود. زن به نوشته و تصویر بی روح خود در آینه نگاه کرد و به آن همه معصومیت لبخند تلخی زد.اشک چون باران بهاری از چشمان بی فروغش سرازیر شد.نگاهی به خود کرد.دستش را به طرف صورتش برد جای سیلی دیشب هنوز هم صورتش را می سوزاند... "تانزان"و "اکیدو"دو راهب ذن در خیابان گل آلودی در شهر قدم می زدند که به دختری با جامه ی ابریشمین بر خوردند.او به خاطر گل و لای می ترسید از خیابان بگذرد."تانزان"گفت:بیا دختر و او را بغل کرد و از خیابان گذراند.
معجزه
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند، فهميد که برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پر خرج برادر را بپردازدو سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
یک دست و یک پا
سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت: ماجرای یک پنی سال ها پیش یکی از دوستان من و شوهرش دعوت شدند تا آخر هفته رو در خونه رئیس شوهرش بگذرونن. دوست من، آرلین، خیلی در مورد آخر هفتشون نگران بود. رئیس خیلی ثروتمند بود، با یه خونه عالی کنار آب، و ماشین هایی که قیمت هر کدومشون از کل خونه آرلین هم گرون تر بود !! بعد از ظهر روز اول خوب گذشت. آرلین هم خوشحال بود که می تونه یه نگاه سطحی به یه زندگی بسیار ثروتمندانه بندازه. رئیس به عنوان یه میزبان، واقعا دست و دلباز بود و اونا رو به بهترین رستوران ها می برد. آرلین می دونست که دیگه هرگز این فرصتو پیدا نمی کنه تا این همه زیاده روی کنه؛ پس بی اندازه از اون وضع لذت می برد. |