اولین عشق من این داستان، واقعی و سرگذشت خود من می باشد. خوشحال می شوم که تا پایان مرا همراهی کنید... سال پنجم ابتدایی بودم. توی مدرسه ای اون پایینای شهر. مدرسه ای که الان دیگه مدرسه نیست. تازه 11 سالم شده بود. باید بگم که خیلی هم درسخون بودم. شاگرد اول مدرسه بودم. مبصر هم بودم. همون سال تو مسابقات خط اول شدم، در نقاشی هم سوم. یادمه یه بار ریاضی 18.5 شدم والدینم رو خواستن برای دلیل افت تحصیلیم. کلاس چهارم که بودم معلمای کلاس پنجمیا منو صدا می کردن که برم مسائل ریاضی اونا رو حل کنم. البته از این بچه خرخونا و خشکا نبودم.اینا رو نوشتم که بدونین معروفیتم فقط برای درس نبود. برای امتحانات ثلث دوم معلممون ( که خیلی دوستش داشتم و هنوزم دارم ) کلاسهای تقویتی گذاشت برای بچه هایی که درسشون ضعیف بود. ما صبحی بودیم و مدرسمون فقط یه شیفته بود. کلاسهای تقویتی هم بعد از ظهرها تشکیل می شد.بدون هزینه هم بود. با اینکه درسم خوب بود اما منم شرکت می کردم. معلم خیلی دلسوزی داشتیم. از وقت و زندگی و جوونیش میزد تا بچه ها موفق باشن. اما جالبه که روز اول که کلاس تشکیل شد فقط 6 نفر از کلاس 30 نفریمون اومده بودن. اونم همه درسخونا!! وقتی معلم مارو دید، یکه خورد. ما که همه چیز رو بلد بودیم؛ پس یه نیم ساعتی مرور کردیم و کلاس رو تعطیل کرد. بچه ها پیشنهاد کردن که بریم حیاط و فوتبال بازی کنیم. آخه همه عاشق فوتبال بودیم. معلممون هم قبول کرد و رفتیم. دروازه ها رو جوری گذاشتیم که من رو به ساختمون مدرسه بودم. بازی شروع شد. چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کردم یه نفر از توی یکی از کلاسا هی میاد جلوی پنجره و کمی نگاه می کنه و می ره. دیگه حواسم به بازی نبود. می خواستم ببینم که کیه. توی یه لحظه که اومد جلوی پنجره دیدمش. دختر بابای مدرسه بود. یه پیراهن تقریبا گشاد قرمز رنگ پوشیده بود. سال دومی بود که اومده بودن توی این مدرسه. مدرسه ی بزرگی داشتیم. اونا هم یه قسمت رو گرفته بودن و خانوادگی توش زندگی می کردن. من بارها اونو دیده بودم؛ اما همیشه روم رو برمی گردوندم. 2-3 سالی از ما بزرگتر بود. با قد کمی بلند نسبت به سنش و صورت سفید و زیبا و موهای تیره و با عینک.
ادامه مطلب... سلام عزیزانم.... چند وقت پیش یکی از دوستان خوبم به نام " رها " کامنتی به این مضمون برای من گذاشت: از من خواست تا در وبلاگم از آرزوهام بگم، از آرزوهای دور و نزدیک. بازی مدت ها پیش آغاز شده بود و من هم دعوت به این بازی شدم. از شما هم دعوت می کنم که یک پست از وبلاگهاتون رو به این کار اختصاص بدین. سر نخ رو از دست ندین و بدینش به یه دوست دیگه...سعی کردم تو این قسمت زیاد ادبی ننویسم و خیلی خودمونی حرفای دلمو بگم. و اما آرزوهای دست یافتنی من: 1.دوست دارم یه عشق واقعی داشته باشم.کسی که معنی عشق و دوست داشتن رو بفهمه و منو فقط به خاطر خودم بخواد و نه چیز دیگه.دوست دارم همه مهربون باشن و قدر همو بدونن و به هم خیانت نکنن و پاک و درست باشن. 2.من عاشق هنرم.پدرم به دلیل شغلش همیشه با هنرهای تجسمی مثل مجسمه سازی و سفال و سرامیک و این اواخر که باز نشسته شده با نقاشی سر و کار داشته که طبعا بزرگ شدن در این شرایط رو آدم خیلی تاءثیر میزاره.با اینکه عاشق نقاشی و شعر و داستان و فیلمنامه نویسی و عکاسی و گرافیک و خط و معماری و... هستم اما واقعا نمی تونم یکی از اینارو انتخاب کنم.هر کدومشون دنیایی هستن که فقط باید داخلش بشی تا بدونی. 3.دوست ندارم که مرگ هیچ یک از عزیزانم رو ببینم.ترجیح می دم اولین نفر من باشم.(همیشه از کوچکی این تو ذهنم بودخ که من در 40سالگی میمیرم.پس بدو " مه دی " که 12 سال بیشتر نمونده!) 4.دوست دارم که خیلی پولدار باشم تا بتونم به آدمای فقیر و کم بضاعت کمک کنم.(وقتی در بندر انزلی دانشجو بودم در مجاورت خونه ی دانشجویی ما در شهر پیرمرد و پیرزنی زندگی میکردن که والدین سه پسر شهید بودن اما زمستونا با چوب خودشونو گرم میکردن جون بعد از چند سال هنوز پول لوله کشی گاز نداشتن تا خونه ی کوچک خودشون رو گرم کنن.و این تنها نمونه ای از صدها نفری است که من میشناسم.) 5.دوست دارم یه کارخونه راه بندازم و تمام دوستان خوب دوران هنرستان و دانشگاهم رو یکجا جمع کنم. 6.من عاشق و دیوانه ی سرعتم . دوست دارم یه ماشین اسپورت گرون قیمت مثل ب.ام.و سری 3 یا فراری یا کنیخ زگ داشته باشم تا بتونم عطش سرعت رو در خودم منفجر کنم! 7.همیشه دوست داشتم یه ویلای زیبا توی شمشک و یا دیزین داشتم.(با اینکه جاهای خیلی قشنگتری مثل جواهرده و جنگل دالخانی و 2000هزار و3000هزار و کلاردشت و... وجود داره اما من عاشق جاده ی بین فشم و دیزین هستم.یه جورایی جادو میکنه منو.) 8.دوست دارم برای همه کادو بخرم و اونارو غافلگیر کنم.این کار خیلی لذت بخشه برام. 9.دوست داشتم استاد دانشگاه و یا دکوراتور و یا طراح دکوراسیون داخلی بودم. 10.دوست دارم آرامش داشته باشم.دوست دارم جایی زندگی کنم دور از هیاهو و اضطراب و دود و ترافیک و شلوغی و ریا و .... آیا واقعا زندگی ارزش این همه سختی کشیدن رو داره؟ ۱۱.و صد البته سلامتی خانواده و دوستانم و خودم! . . شما چه آرزوهایی دارید؟ به نام آنکه در هجران غربت به دلها می دهد درس محبت صندوقچه افکارم را در هم می ریزم و از بین تمامی کلمات کلمه ی "تنهایی" در جلوی چشمانم به گردش در می آید و مرا با تمام وجودم به خود جذب می کند تا با این کلمه در افکارم کلنجار بروم. |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |