|
سلام بر همه ی دوستان عزیز و مهربانم. امیدوارم که خوب و سلامت باشید. بعد از مدتها فرصتی دست داد تا به آلاچیق تنهاییم سری بزنم م کامنت های شما عزیزان را بخوانم. از همه ی شما بابت لطفی که به من روا داشته اید ممنونم. سال 87 هم با تمام ماجراهایش گذشت. سالی که برای من سال خوبی نبود.از نظر روحی که کماکان به مانند گذشته ها هستم؛ غصه ناک و دردمند. تنهایی هم که هنوز پابرجاست. از نظر مالی که سال خوبی نبود. حدود بیست میلیونی ضرر کردم. دو سه باری هم که بد بیمار شدم و خلاصه سال خیلی بدی بود برام. اما حسم بهم می گه که امسال سال خوبیه برام. امیدوارم که برای همه ی شما هم خوب باشه. زمستان هم گذشت. زمستانی که اصلا مانند زمستان نبود. نه بارانی، نه برفی. فقط آلودگی بود و بس. زمین نیازمند بود و آسمان خسیس! به مانند دلهای ما که سخت نیازمند عشق پاک و ناب هست اما عشقی نیست! بگذریم. بعد از مدتها اینجا نیامده ام که غصه هایم را با شما شریک بشوم. غصه هایی که می دانم خریداری هم نخواهد داشت. فقط آمدم که بگویم آرزوی سال خوبی را برای تک تک شما عزیزانم دارم. فراموشم نکنید. فقط در اینجاست که می دانم چند نفری نوشته هایم را می خوانند. همین برای حس زنده بودن کافیست. سلام دوستان عزیزم... من و " تنهایی " جون دیشب از ماه عسلمون برگشتیم. همه چیز زیبا بود و هیجان انگیز. اینقدر زیبا که لحظه لحظه اش برای همیشه توی یادم می مونه. امیدوارم که تک تک شما هم روزی با " عشق واقعی " تون همچین لحظاتی رو تجربه کنین. همونجوری که قبلا گفته بودم ما مراسم عروسیمون رو وسط کوه ها برگزار کردیم. با اینکه کسی رو دعوت نکرده بودیم اما خیلی ها اومدن. هم " خورشید " اومده بود و هم " باد ". " ابر " ها هم میومدن و می رفتن. تعدادشون زیاد بود. چندتایی هم " برگ " اومده بودن. " برف " هم بود. " تنهایی " داشت لذت می برد. من هم همینطور. از اینکه دوستان جدیدی پیدا کرده بودم خوشحال بودم. می دونم که حداقل اینا برای همیشه با من هستن. " خورشید " برای هدیه ی ازدواجمون کمی از گرما و درخشندگی اش رو به ما داد. " تنهایی " خودش هم گرم بود و درخشان. بیشتر از قبل شد. " باد " موسیقی آرام و لذت بخش اش را به ما هدیه داد. مداوم و زیبا. با ابهت. " تنهایی " خودش برای من آرامش بخش بود. حالا بیشتر. " ابر ها " لطافت شان را به ما هدیه دادند. " تنهایی " خودش، هم لطیف بود. از آن به بعد لطیف تر هم شد. " برف " سپیدی اش را به ما داد. " تنهایی " خودش سپید بود. حالا سپیدتر از قبل شده. و اما " برگ ". برگ به من گفت: زندگی مرا ببین. من خوشبخت بالای درخت، سبز و امیدوار زندگی می کردم. اما اجل مهلتم نداد تا معنی کامل زندگیم را بفهمم. پس عزیزم تو قدر زندگیت را بدان و جوری زندگی کن که از لحظه لحظه اش کام بگیری. تا چشم بر هم زنی وقت رفتن است... همه جمع بودند. دستان " تنهایی " را در دستانم گرفتم و گفتم: قول میدی که تا آخر عمر پیشم باشی و تنهام نزاری؟ قول می دی که هیچ وقت بهم خیانت نکنی؟ قول می دی که فقط من برات مهم باشم؟ قول میدی که گذشته ها رو فراموش کنی و زندگی رو از حالا و فقط برای هم و با هم بسازیم؟ " تنهایی " گفت: قول می دم. با تمام وجودم باهات هستم. اشک شوق در چشمانم حلقه زد. گویی گمشده ام را پیدا کردم. گمشده ای که عمری بود هر جا دنبالش گشتم. و حالا او در کنارم هست. زیبا و جذاب و مهربان و افسونگر. " تنهایی " با تمام ابهتش مرا پذیرفت. و قول داد که تا ابد در کنارم باشد. چشمانم را بستم. لبانم را به لبان " تنهایی " نزدیک کردم و با چنان عطشی لبان زیبایش را بوسیدم که همه حاضران محو تماشای ما شده بودند. احساس جاودانگی کردم. حس کردم خون " تنهایی " در رگانم جاری شد. دوست داشتم تا ابد لبانم بر روی لبان تنهایی می ماند... " تنهایی " را سوار ماشین عروس کردم. ماشین عروس را هم خود " تنهایی " بزک کرده بود. البته فقط با یک شاخه گل رز سرخ. به جاده ی اصلی بازگشتیم. حالا ماه عسلمان آغاز شده بود... ... من و " تنهایی " جون دیشب از ماه عسلمون برگشتیم. همه چیز زیبا بود و هیجان انگیز. اینقدر زیبا که لحظه لحظه اش برای همیشه توی یادم می مونه. " تنهایی " بی نظیره. وقتی باهاش حرف می زنم خیلی دقیق به حرفام گوش می ده. کسی رو به رخ من نمی کشه. به من دروغ نمی گه. پشت کسی بد نمی گه. همیشه زیباست و مرتب. به جون من غر نمی زنه. درباره ی خواستگار های قبلیش با من حرف نمی زنه. نمی زاره کسی تو زندگیمون دخالت کنه. تو زندگی کسی دخالت نمی کنه و ... گفتم: تو بی نیازی. چرا با منی؟ ... لذت می برم که " تنهایی " قابل دیدن برای مردم نیست. و گر نه اینقدر که زیباست همه عاشقش می شدن. " تنهایی " در ثانیه ثانیه ی زندگیم حاضره. " تنهایی " بهم گفت: تو هم خیلی خاص هستی. و گر نه هر کسی نمی تونه منو پیدا کنه و عاشقم بشه. " تنهایی " را دوست دارم چون ذاتش بی نیازی ست. او به من هم بی نیازی را یاد خواهد داد. بی نیازی از مردمی که عشق را به سخره می گیرند و مرا دیوانه می پندارند. ... من شکرخند تو را به دنیایی ندهم. گر تو با من باشی. - مه دی - همین چند روز پیش بود که وارد آخرین سال از دهه ی سوم زندگیم شدم. هنوز باورم نشده که کم کم دارم وارد سی سالگی می شم. زندگی همون روال طبیعیش رو طی می کنه. شبها که تا ساعت سه و چهار بیدارم. کتاب می خونم و یا فیلم می بینم و یا کارای شرکت رو انجام می دم. نزدیک 4 می خوابم و ساعت 11 صبح هم بلند می شم. یه کمی خودمو سرگرم می کنم تا ناهار بشه. ناهار رو می خورم و می رم سرکارم. شب ساعت 10 هم برمی گردم خونه. شام می خورم و ... اون زندگی ای که من دنبالشم اینا نیست. دیگه عشقها اون عشق های قدیمی نیست. دیگه برقی تو نگاه ها نمی بینم. دیگه به غریبه ای لبخند نمی زنم. دارم پا میزارم توی دنیای بزرگترها. هرچند که خودم دوست ندارم. یا باید با این وضع مقابله کنم و پشت پا بزنم به هر چیزی که هست و نیست و یا تن بدم به این روال مبهم زنده بودن. آیا راه رو اشتباه رفتم؟ شاید هم رفتم. نمی دونم... اما اینو می دونم که این حالت توی زندگی هر انسانی یکبار رخ می ده. دیر و زود داره اما حتما هست. نفسم سرد شده. ضربان قلبم کند شده. لحظه های آخر زندگی ست. عرق سرد مرگ آرزوها را بر روی پیشانی ام حس می کنم. تو، می دانی که حرف دلم چیست. من می میرم اما تو زندگی کن. تو زنده بودن رو حس کن. به جای هردوی ما نفس بکش و لذت ببر. دیشب حنا بندونم بود. بعد از مدتها گشت و گذار بالاخره معشوقم رو پیدا کردم و تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم. اون موافق بود. منم که بر اثر تجربه پیداش کردم حالا قدرشو می دونم. این دیگه از اون عشقای بی وفا نیست. می دونم که خیانت تو کارش نیست. می دونم که وفاداره به من. می دونم که فقط مال خودمه. می دونم که منو برای خودم می خواد نه چیز دیگه. اسمش " تنهاییه " ... آره، دیشب حنابندونم بود. با تنهایی عقد کردم. برق وفاداری رو توی چشماش خوندم. چقدر زیباست که بدونی طرفت تا آخر عمر پیشت می مونه. منو ببخشین. باید برم استراحت کنم. فردا روز بزرگیه. دوست داشتم که همتون رو به جشن عروسیم دعوت کنم اما می دونم که شماها نمیاین. فقط برام دعا کنین. دعا کنین که منو و " تنهایی " عزیزم خوشبخت بشیم... بعد از ماه عسل بازم میام پیشتون... UPGRADE پیش خودم فکر کردم که چرا این مطالب رو می نویسم. هم وقت خودم رو می گیرم و هم وقت خواننده های عزیزم رو. نه مرهمی بر زخمهایم است و نه استفاده ای دارد. حالا یک سری اتفاقاتی در گذشته افتاده و روند زندگی را عوض کرده. مگر می شود به گذشته بازگشت و طوری دیگر رفتار کرد. شاید واقعا روال زندگیم به همین گونه بوده که الان هست. شاید رنج گذشته ها آینده را به من بدهد. شاید من باید آن ناکامی ها را تجربه می کردم تا اگر وقتی چیزی برایم بود قدرش را بدانم. چه کسی تضمین می کند که بازگشت به گذشته و اصلاح بعضی از کارها و افکار و ... ما را خوشبخت می کند؟ توی وبلاگ یکی از دوستان خوندم: " این برنامه های کامپیوتری رو دیدین که هر چند وقت یه بار یه ورژن جدید ازشون به بازار میاد. منم می خوام ورژنم رو عوض کنم. " منم احساس می کنم که باید ورژنم رو عوض کنم. چون دچار تکرار خود شده ام و در این مرحله دیگر حرف جدیدی برای گفتن ندارم. هر چند که ماهیت همان ماهیت است اما مثل برنامه های کامپیوتری انسان هم باید هر از گاهی " به روز رسانی " شود. ای تویی که دلت اقیانوس محبت است و مهربانی؛ این اقیانوس را از همنوعت دریغ مدار. تو، اگر دست مهربانت را با صداقت در دستان قدر شناس انسانی بگذاری بدان که با هم می شود دنیایی با شکوه خلق کرد. مرا باور کن و تنهایم نگذار. با تو و به کمک تو در آغاز راه جدیدی هستم. بیا نوازش زنده بودن بر روی پوست ما نیز بنشیند... مرا با نام جدیدم باور کن: خلسه در راه است... نسل اسطوره روایت اول: یک نگاه به آمارها بینداز. نسل تو؛ نسلی که بعضی ها اسمش را گذاشته اند " نسل سوخته ". با این آمار درب و داغان اشتغال و ازدواج و گرانی؛ نسلی که کودکی اش را با صدای آژیر قرمز، جنگ، خمپاره و حجله سر کوچه شروع کرده است. نوجوانی اش با دغدغه ی تغییر کتاب و نظام آموزشی و تحریم اقتصادی و... سپری شده است و حالا که می خواهد جوانی کند، باید آسفالت شود تا حالی اش شود جوانی را با کدام " ج " می نویسند؛ باید بیفتد توی سربالایی عشق و با دست اندازهای گرانی، اجاره خانه و مخارج زندگی، موتورش پیاده شود. روایت دوم: یک نگاه به مشاهیر گذشته ی ایران بینداز. فارابی در قرن سوم، رودکی و ابن سینا در قرن چهارم، سعدی و مولوی قرن هفتم، حافظ قرن هشتم، جامی قرن نهم، و ... مشاهیر ما تمام شده اند. دیگر خبری ازشان نیست. دیگر نه مثل حافظ و سعدی شاعری می آید و نه دیگر روی دست ابن سینا پزشکی بلند می شود. دیگر حتی اسطوره ای هم نداریم که رو کنیم. جوان های زپرتی امروز هم همین که بتوانند گلیم خودشان را از آب بکشند بیرون، کافی ست. مشهور شدن و اسطوره شدن پیشکش. روایت سوم: یک نگاهی به خودت بینداز. ببین پوست کلفت شده ای، همه جور سختی را تحمل کرده ای و کم نیاورده ای. از این به بعد هم کم نمی آوری.برای چی؟ برای اینکه از همان اول عادت کرده ای به سختی ها؛ از همه نوعش. برای اینکه هنوز آن ته قلبت روشن است؛ یک روزنه ی امید. ... پس از مدتی دوباره به دیدار شما شتافتم. مدتی که همه اش به گذران بیماری گذشت. برایم سخت بود نیامدن. انگار ته دلم یه چیزی کم بود وقتی که از خانه ی دیجیتالی ام به دور بودم. و حالا و بعد از مدتها آمده ام تا دیداری تازه کنم و شاید انسانی دیگر باشم. ماشینش را آن سوی خیابان پارک کرده و از شیشه ی اتومبیل زل زده است به صف خانم هایی که در این سمت خیابان منتظر اتوبوس شرکت واحد ایستاده اند. صدای پخش ماشینش را آنقدر بالا برده است که تا 2 خیابان آنطرف تر هم شنیده می شود.چند تایی از دخترها چشمشان را از حیا می دوزند به آسفالت خیابان و آنهایی هم که دبیرستانی و دانشجو هستند، با کتابها و جزوه هایشان ور می روند و می خواهند از افسون صدا دور باشند. البته فقط صدا هم نیست، پسر شکل و شمایل دلفریبی دارد و زیباییش را ماشین مدل بالایش دو برابر کرده. بوی ادکلن خارجی اش هم دارد انگار کم کم از میان دود و گازوییلی که فضای بین 2 سمت خیابان را پر کرده، عبور می کند و می رسد تا زیر بینی آنهایی که سر و گوششان می جنبد. دو سه تایی از دخترها روسری شان را کمی عقب و عقب تر می دهند و چند تاری از موهایشان را روی پیشانی شان پریشان می کنند. پسر هم انگار مردد است، نمی داند منتظر بایستد یا برود. تکلیفش با پیرزن های ایستاده در صف کاملا مشخص است؛ آنها که حالا با چشم های کم سویشان متوجه قضیه شده اند، دارند از دست دوره ی آخرالزمان به خدا پناه می برند و شیطان را هم با صدای بلند لعنت می فرستند. اما صدای آنها در این دوران مثل بوی ادکلن پسر، گیرایی ندارد... آن دو سه تا دختر هم آدامس هایشان را به طور ویژه ای می جوند. در صف آقایان چند تایی پسر جوان هست و چند تا پیرمرد. پیرمردها دارند جریان صحنه را موشکافانه تعقیب می کنند، شاید هم در دلشان دارند می گویند که جوانی کجایی که یادت بخیر! پسرهای جوان هم موضع بی طرفانه ای گرفته اند. پسر چندتایی بوق می زند و دخترها بدون آنکه او را نگاه کنند آدامس هایشان را با شدت بیشتری می جوند... صدای برخورد دندانهایشان کم کم شنیده می شود. انگار دارند از دست پسر دست و پا چلفتی حرص می خورند و دندان قروچه می روند. شاید دوست داشتند که پسر عوض آنکه آن سوی خیابان باشد، همین طرف می ایستاد تا آنها مجبور نشوند مقابل چشمان منتظر دیگران و نگاه غضب آلود آن دو رقیب دیگر، بروند آن سوی خیابان و دستگیره ی در کناری راننده را فشار بدهند و بنشینند کنارش و پسر هم گاز بدهد و بروند. پسر چند تایی بوق می زند؛ آرام و کشدار و نازدار... آنهایی که از خجالت یا پرهیز سرشان را برده بودند داخل کتاب، یک لحظه سر بر می دارند و به مسیری نگاه می کنند که قرار است اتوبوس از آنجا بیاید. پسرهای جوان هم هنوز موضع بی طرفانه شان را حفظ کرده اند. شاید دارند پیش خودشان می گویند دارندگی است و برازندگی... می گویند می تواند، هم پولش را دارد و هم جراتش را، آن هم وسط خیابان، وقت غروب... شیرینی آدامس دخترها دیگر دارد تمام می شود و حوصله شان هم. عقل سلیمشان! دیگر دارد تصمیم می گیرد که فرصت را از دست ندهند. سرهایشان را حالا دارند آرام آرام و درجه درجه رو به پسر و نگاهش می چرخانند. نگاه یکیشان زودتر در نگاه پسر جفت می شود، همانی که موهای روی پیشانیش آشفته تر است و آدامسش را آهنگین تر می جود. آهسته آهسته عرض خیابان را طی می کند و دستش را روی دستگیره ی ماشین پسر می گذارد و... پنجره را می بندم. هیچ یک از جزئیاتش برایم مهم نیست به جز دختران کم سن و سال دبیرستانی که شاهد این ماجرا بودند. شاید زنگ چهارم کلاس درسشان بود! و چیزهایی را آموختند که نباید!... - مه دی -
نگاه شیطانیت چه ریشه دوانده در صفحه ی سپید دلم... از من دور شو! گر چه شب تیره است و آینده مبهم اما چه باک! اکنون تو با نگاهت صفحه ی شسته شده دلم را به چالش کشیده ای اما دیگر دلم حتی با طوفانی هم نمی لرزد چه رسد به نگاهی؛ آمدی اما بسیار دیرتر از زمانی که باید... تو آمدی اما زمانی که من تمام شدم. - مه دی - مدتی است که حجم صدای آخوندها و مسلمین حکومتی بطور بی سابقه ای افزایش یافته است. حداقل از هفت کانال تلویزیون که من به اجمال و پراکنده در آن ها چرخ می زنم، خزعبلات و یاوه های مذهبی به صورت شبانه روزی و بدون وقفه منتشر می شود. مردک عجوزه ای شبیه به حاجی بازاری های جمعیت های مؤتلفه را که کارشناس شیطان شناسی می خوانند به میزگردی دعوت می کنند و مجری برنامه از ویی درباره ی ویژگی های شیطان و مصداق های آن در روزگار ما سؤال می کند. او نیز مانند مومیایی گریخته از دفینه های اعصار جن و جادو، همه نفرت و کینه انباشته در وجودش را از مردمان جهان متمدن و آزاد اروپا و آمریکا، از دموکراسی های بزرگ، مثل شیرآبه ای از چرک و خون به بیرون ترشح می کند. مسلمانان حکومتی، تخیلات بی مأخذ و بیمارگونه درباره خدا و بهشت و جهنم و امام زمان و دنیای پس از مرگ و قیامت و محشر و هزارهزار مزخرفی را که از مغز آخوندهای شیاد و شارلاتان تراوش کرده، به خورد ملت می دهند؛ گویا در زندگی بشر هیچ موضوع و مضمون و حرف و صحبت و دلبستگی و دلمشغولی دیگری وجود ندارد. گویا انسان به این دنیا آمده است که از صبح تا شب و در تمامی عمر خود، نامربوط ترین افکار و سخن های برآمده از اذهان موهوم پرست و یاوه گو را بگوید و بشنود. حسین الهی قمشه ای یکی دیگر از اسلام فروشان رژیم اسلامی است که در تلویزیون برنامه های مکرر دارد. او مغز و ذهن یک تیپ و گروه دیگری از جامعه را نشانه گرفته است. پای منبر وی غالباً نوکیسه های مسلمانند که از محل نوکری برای رژیم اسلامی سهم قلیلی از غارت مقدس نصیب برده و با تحصیل از نوع سهمیه ای از دانشگاههای اسلامی مدرکی هم ابتیاع کرده اند و یا مدرک حوزه ای ایشان را معادل دانشگاهی زده اند. قشری که تصور می کنند خیلی باسواد و هنرمند و مدرن می باشند، به آخر تمدن و اوج دانش و پیشرفت و تکنولوژی دست یافته اند، تکلیف جهان و هستی و حیاط را با دانش و فلسفه عمیق خود روشن کرده اند و اکنون نادم و پشیمان و دلزده از زندگی ماشینی و فرهنگ غربی با بازگشت به خویشتن خویش و در دامن عرفان و سنت های اسلامی یعنی در واقع زیرعبای آخوند، جمع شده اند تا با اداهای صدمن یک غاز پسامدرنی به آرامش روحانی برسند. به کجا می رویم؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت: بعد از اینکه این مطلب را نوشتم و در وبلاگم قرار دادم می دانستم که حتما نظرهای گوناگونی راجب به مطلبم نوشته خواهد شد اما هیچ ابایی از کاری که کردم ندارم. لازم دیدم که برای روشن تر شدن افکار خوانندگان پی نوشتی را به مطلبم بیافزایم. 1. من دشمن هیچ دین و مرام و منشی نیستم. من خودم هم مسلمانم اما مسلمانی از گونه ی اقلیتی که برای پذیرش دین و باورهای مذهبی دلیل و برهان می خواهم.نه اینکه چشم و گوش بسته تمام باورهای عامیانه دینی را باور کنم و دم برنیارم به امید زندگی بهتر در دنیای آخرت و از دست دادن این دنیا و نعمات آن و سختی کشیدن و به خود سختی دادن. 2. باور من بر این است که تلویزیون، این رسانه ی قدرتمند چرا باید تمامی توجه و نیروی خود را صرف مسایلی کند که هیچ ثمری در زندگی حال ما ندارد. من مشکلی با نماز و ... ندارم.خودم هم نماز می خوانم اما احساسم بر این است که تمامی این حرکات برای منحرف کردن ذهن مردم از مسایل جاری زندگی است. طوری که تنها دلیلش محکمتر کردن پایه های این حکومت به ظاهر اسلامی ست. چرا خودمان را گول می زنیم. آیا این همان حکومت مورد نظر علی است؟ آیا عدل اسلامی در این کشور برقرار است؟ 3. من عاشق مسلمانان راستینم . مرام و منش و کردارشان به حق الهی ست. می شود حتی چشم بسته هم بهشان اعتماد کرد اما مگر در زمین حال چند نفر اینگونه باقی مانده اند؟ 4. اگر من به بیراهه می روم باکی نیست چون قدم در راه شناخت دین و خدایی گذاشته ام که چیزی درباره اش نمی دانم اما مکاشفه ام را شروع کردم و مطمئن هستم که میرسم به نتیجه ای که روح جویانده ی حقیقت و راستی مرا آرام بخشد. آنگاه دوباره به نزد خدایی باز خواهم گشت که این بار می شناسمش. نه بوسیله ی فرستاده و واسطه و... به وسیله درک و حس خودم. 5. به راستی چه دلیلی دارد که انسان بوسیله ی تقلید خدایش را بشناسد؟ آیا مسلمانی فقط به نماز خواندن است و مسجد رفتن؟ آیا به ریش است و امامه؟ آیا به رفتن به مجالس عزاداری است و گریه و زاری برای انسانهایی که برای هدفشان و تصمیم راسخشان به شهادت رسیده اند؟ آیا به ظاهر سازی و ... است؟ به خداوندی خدا قسم که ظاهر سازان دشمنان اصلی اسلام نابی هستند که حتی گوشه ای از آن در مملکت ما جاری نیست. همه جا را فساد در بر گرفته. از بانکها و موسسات مالی بگیر تا ادارات و شوراها و آحاد مردم. به هر جا که دقیق می شوی بوی گندابی از انتهایش بیرون می زند. همه اش شده ظاهر سازی. هدف فقط منحرف کردن ذهن مردمی است که اقتصاد یکی یکی دارد دمار از روزگارشان در می آورد. کسی که ماهیانه نمی تواند یک کیلو گوشت برای خانواده اش به خانه ببرد آیا نماز جمعه و مردم فلسطین و ... اهمیتی دارد. روزی صدبار هم نفرینشان می کند و فحش می دهد و ... چرا باید اینگونه باشد؟ چرا مردم ما با این همه نعمت های خدادادی باید اینقدر بدبخت و توسری خور باشند؟ کسی را می شناسم که با ماهی پانزده هزار تومان زندگی می چرخاند. بیایید واقع بین تر باشیم. بهشت و جهنم ما همین دنیاست. چرا باید مردم اروپا اینقدر در رفاه باشند و ما... آنها هم دین دارند.آنها هم عیسی دارند اما چرا آنها آنطور و ما اینطور؟ مگر اسلام دین برتر نیست پس چرا طرفدارانش در همه جای دنیا اینقدر بدبختند؟ از ایران و عراق و پاکستان و افغانستان و سوریه و .. بگیر تا کشورهای بدبخت تر مسلمان آفریقایی. مگر اسلام دین نجات و آزادی و برتر نیست؟ اینگونه؟... 6. خوب سناریویی برای این ملت نوشته اند. تا بیای حرف بزنی حرف اسلام و محمد و فاطمه و حسین و ... را پیش می کشند. بگذریم از 1400 سال پیش. بیایید فکر کنیم چه کاری می توانیم انجام دهیم برای سرافرازی این ملت. نه اینکه هر ایده و فکر و جنبشی را به نام مخالفت با اسلام و ولایت فقیه و ... از نطفه خفه کنیم.دلم به حال اسلامی می سوزد که افراد از خدا بی خبری آنرا دستاویز عمل های شنیع خود قرار داده اند. به نام اسلام هر کاری که می خواهند می کنند و کسی جلودارشان نیست. ایران عزیزمان را بین خود تقسیم کرده اند و هر کس گوشه ای را برداشته. یکی تجارت قند و شکر، یکی انحصار واردات، یکی مسکن و ...
خدای عزیز و مهربان می دانی که من وجودت را قبول دارم اما عدالتت را در این سرزمین زیبای اندود شده از فساد اجرا کن. هدایتمان کن که در مسیر تو راه برداریم، نه در مسیر اسلام ساختگی و ستمگر حاکم. خدایا کمکمان کن که با نور قلبمان و از درونمان به تو برسیم تا دیگر نیازی به فرستاده و کتاب و مبلغان و ... نداشته باشیم. خدایا حق همنسلان من سوختن در آتش برافروخته ی این حکومت نیست. خدایا آزادی و شرف را به این ملت باز گردان.
بوی تعطیلی وبلاگم را استشمام می کنم. اشکالی ندارد بگذار تمام نوشته های این پانزده ماهم به باد برود اما تو ای دوست من، مرا فراموش نکن اگر من نابگاه از کنارت رفتم. من به باوری رسیده ام که خود را فدای سرزمینم کنم و بگذرم از لذت های زودگذر این دنیا. آخر اینجا نشستن دوامی ندارد، زندگانی فرصتی کوتاست... مرا اسلام ستیز ندانید. مرا دلسوز سرزمین و غمخوار ضعیفان کشورم بدانید. عجب رسمیه رسم زمونه قصه ی برگ و باد خزونه کجاست اون کوچه چی شد اون خونه می رن آدما از اونا فقط - بندر انزلی ۱۳۷۸
چرا ؟
چرا پروانه ها معنای عشقند ؟ اگر چه این بیان آرزو بود ولی آخر چرا زیبا نباشیم ؟ چرا رنگ غروب سرخ باشیم؟ چرا چون آبی دریا نباشیم... * بخواب ای لذت سرشار، فضای قلب شب بوها بهاریست، پرستو هم نمی ماند به یک شهر، همیشه هجرتش از بیقراریست. بخواب ای یادگار شهر رویا، که اشکم گونه ها را سرخ و تر کرد، شبی مثل همین شب توی پائیز، دلم بر غربت یاسی سفر کرد... - مه دی 1381.4.27 اسلام به چه معنا؟ اسلام به چه قیمت؟
بسم الله ____ من هم در جواب نوشتم : سلام... ------- و جواب داد : به نام خدای خرما و برنا _______ پرده ی اول: دوستی دارم که بسیار مومن و نمازخوان است. نمازش قضا نمی شود. روزه می گیرد. همیشه در هیئت است و پای ثابت تمام مجالس عزاداری. خانواده ی خوب و مومن دارد. اما شب جمعه ای نیست که یا خانمی به خانه نیاورده باشد و یا ... ازش می پرسم تو چرا؟ می گوید هر چیزی جای خودش !!! خیلی نمازخوان است... پرده ی دوم: بسیاری را می شناسم که فقط برای استفاده از کارت بسیج عضو این گروه شده اند و مسلمان. هفته ای یکبار پاس می دهند و بعدها کارت فعال بسیج و مزایای خدمت و سهمیه دانشگاه و ... نماز را همیشه در مسجد و به جماعت می خوانند تا دیده شوند. آنها مسلمانند... پرده ی سوم: یک عده ی اقلیت مسلمان! با دین اسلام و حکومت اسلامیشان خون ملت را در شیشه کرده اند و هی می نوشند. سیری ناپذیرند. تورم روز به روز بالاتر می رود. قدرت خرید مردم لحظه به لحظه کمتر می شود. حقوق ها کفاف یک زندگی حتی ساده را هم نمی دهد. همش وعده های دروغین، همه اش افتتاح پروژه های الکی، همه اش سفر به دور ایران و دنیاو... آیا این حکومت اسلامی است؟ اگر می گویید خدا در قرآن این را نگفته پس چرا جهاد نمی کنید؟ مگر غیر این است که خدا گفته است باید در برابر ظالمان جهاد کرد؟ و اگر این واقعا یک حکومت اسلامی است؛ پس وای بر من و تو ای خواهر و برادر. پرده ی چهارم: آیا تا بحال " اوستا " کتاب مقدس زرتشت پیامبران ایرانیان باستان را خوانده اید؟ تا بحال آداب و آیین و عبادات زرتشتیان را دیده اید و یا چیزی از آن می دانید؟ کسی می داند زرتشت چند صد سال قبل از محمد به پیامبری رسیده؟ راستی چرا خیلی از حرفهای قرآن شبیه اوستاست و حتی طرز عبادات؟ سلمان فارسی مشاور محمد پیامبر مسلمانان ایرانی بوده. آیا به این موضوع اندیشیده اید؟ پرده ی پنجم: در این حکومت به ظاهر اسلامی که با رای و انقلاب مسلمانان به روی کار آمده پول نفت به کجا می رود؟ پول تجارتهای انحصاری سرانش به جیب چه کسانی می رود؟ سهم مردم عادی از این همه نعمات الهی چیست؟ مسکن های 99 ساله و یا کارت منزلت برای ندادن بلیط اتوبوس و یا سهام عدالت و یا...؟ تا کی ساده لوحی؟؟؟ پرده ی ششم: دانشگاه آزاد اسلامی برای خالی کردن جیب مردم و خرجهای میلیونی که بر دوش خانواده های مستضعف می گذارد به امید اینکه فرزندشان درس بخواند و یک لیسانس در پیت بگیرد و برای خودش بشود کسی. آخرش هم اگر پارتی نباشد که تکلیف معلوم است...زیاد هم که تلاش کنی برای دخترها منشی گری و برای پسرها هم از آن افتضاح تر. مگر ادارات دولتی و یا شرکتها و ... مدرک دانشگاه آزاد را اصلا قبول دارند؟ براستی صاحب این دانشگاه آزاد اسلامی کیست؟ درامدش به جیب چه کسی می رود؟ من می دانم. شما می دانید؟ پرده ی هفتم: 10-12 سال پیش به حوزه اخذ رای رفتم تا رای بدهم. در مدتی که آنجا بودم 2 تا پیرمرد آمدند تا بهشان کمک کنم تا برگه ها را پر کنم. بی سواد بودند. گفتم پدر جان اسم چه کسی را بنویسم؟ گفتند ما که سواد نداریم هر چیزی خودت می دونی بنویس. گفتم اسم کی رو بنویسم؟ گفتند ما نمیشناسیم.اسم چند نفر رو بنویس دیگه. و من فقط 5 دقیقه آنهم فقط در یک حوزه بودم. چند نفر دیگه مثل من بودند؟ و اینگونه حماسه ی میلیونی رقم می خورد. دیگر رای ندادم. پرده ی هشتم: چرا مطهری زود رفت؟ رجایی و با هنر کجایند؟ طالقانی چی؟ راستی سر سید احمد خمینی چه آمد؟ کسی از آیت الله منتظری خبری دارد؟ اگر ترور و حادثه و ... بوده چرا دیگر الان نیست؟ ناخالصی ها باید میرفتند؟ دوام رژیم همسو می خواهد. آیا هدف خمینی این نوع حکومت اسلامی بود؟ آیا اگر شهیدان می دانستند که برای دوام چه رژیمی خون می دهند آیا بازهم حماسه ی دفاع مقدس روی می داد؟ پرده ی نهم: تضاد طبقاتی بیداد می کند. آیا تابحال سری به روستاهای محروم زده اید؟ پول نفت و گاز و معدن و ... کجا می رود؟ عده ای با یک تلفن معامله های حرام میلیاردی می کنند و عده ای دیگر معطل یک لقمه نان حلال برای شکم زن و فرزندانشان. پرده ی دهم: جاده ی چالوس بودم. دیدم مامور راهنمایی علامت می دهد. ایستادم. گفت گواهینامه و کارت ماشین. گفتم چی شده جناب سروان.گفت سبقت غیر مجاز گرفتین و با موبایل حرف می زدین!!! هاج و واج مانده بودم. موبایلم خاموش بود و اصلا اونجاها انتن نمی ده. گفت روی هم میشه 40 تومن. گفتم جناب سروان من موبایلم خاموشه و توی داشبورده. توی جاده هم سبقت نگرفتم... بالاخره یه جوری فهموند که باید رشوه بدم تا بی خیال بشه. منم 8 تومن دادم و اونم دیگه جریمه رو ننوشت. با اینکه کاری نکرده بودم! همون چند دقیقه ای که اونجا بودم 4-5 تا ماشین رو نگه داشت. راستی توی 7-8 ساعت هر چند دقیقه 7-8 تومن که میدونه چقدر میشه؟؟؟ جای سردار رویانیان خالی بود. راستی این کارمندای دولت با این گرونی مسکن و خرج بالا و ... چه جوری خونه می خرن؟؟ تا حالا کارتون شهرداری افتاده؟ پرده ی یازدهم: طرح امنیت اجتماعی و جریان سردار زارعی رو کیه که نشنیده باشه. خوبه امنیت برقراره... راستی بچه های رفسنجانی کجان؟ کی میدونه؟ مجتمع های نور برای کیه که هر روز یه مجتمعش افتتاح میشه؟ ناطق نوری چه می کنه؟ گفتگوی تمدن ها به کجا کشید؟ پرده ی دوازدهم: چند سال پیش کتاب آیات شیطانی را خوندم. به نظرم بیخود تر و افتضاح تر از این کتاب کتابی نیست. پرده ی سیزدهم: و اگر ادامه دهم تا هزاران پرده باید بنویسم.صبح شد و من شب را نخوابیدم برای نوشتن مطلبی که شروعش چیز دیگری بود و پایانش... همه مان می دانیم که چه خبر است. بعضی خود را به کری و کوری زده ایم و بعضی به لالی. هرچند که هم می بینیم و هم می شنویم و هم می دانیم اما همگی لالیم. این تنها خصوصیت مشترک همه ماست. هیچ کس جرات ابراز وجود و زدن حرفهایش را ندارد. یکی به فکر خانواده اش است و یکی به فکر خودش. مایه دارها هر روز مایه دارتر می شوند و مستضعفان هر روز ضعیف تر. صدای ههیچ کسی هم درنمی آید. همه جان عزیز شده اند. دیگر آزادی معنی ندارد زمانی که برای بریده نشدن نانت باید رای بدهی و تظاهرات بروی و نماز جماعت شرکت کنی و دوستانت را لو بدهی و زیرابشان را بزنی. گران بشود، چه فرقی میکند؟ آنها که توانش را دارند از جیب مردم میدزدند و آنهایی که ندارند کم کم میمیرند. فکر نمی کنم که در حمله ی مغول ها هم ایران چنین وضعیتی داشته. از دست من چه برمی آید؟ هیچی. هر روز پیرتر میشوم و موهایم سفیدتر. هر روز زندگی بی معناتر میشود. دیگر به آینده ها هم فکر نمی کنم. آیا فرصت زندگی برای ما وجود دارد؟ اگر من این اسلام سرتاسر ریا و دروغ و ننگ را نخواهم چه؟ باید بنیشینیم تا عده ای مغز شستشو شده بر ما حکم برانند و بگویند که ما بافتن بلد نیستیم. ما را به فلسفه چه کار؟ و... آری شما را چه کار؟ گوشت و خون ملت را نشخوار می کنید و از گلویشان می برید و در مستراح معده تان انباشته می کنید و به فرزندانتان یاد می دهید که چطور آنها هم ... آری شما را به انسانیت چه کار؟ آری اگر مسلمان راستینی پس چرا اینقدر خفقان را تحمل می کنی و اگر نیستی نفرین بر تو که ریاکارانه دم از اسلام میزنی . .
یادمه سال 1381 بود که دختر دایی عزیزم دفتری رو بهم داد معروف به دفتر عقاید، تا من عقایدم رو راجب به کلمات نوشته شده در بالای هر صفحه براش بنویسم. کوچکتر که بودیم نظیر همچین دفتری رو بارها و هر دفعه دست یک نفر می دیدیم. پسر و دختر هم نداشت. به نظرم هرکسی که احساسی باشه نظیر این چیزهارو برای خودش جمع می کنه. *
با درخواست من، دوستان عزیزم نظرات خودشان را درباره ی این کلمات برایم فرستادند که من با اجازه ی آنها مطالبشان را در وبلاگم قرار می دهم. شما می توانید نظرات آنها را در " ادامه ی مطلب " بخوانید. خواندنشان خالی از لطف نیست... این کمترین کاریست برای تشکر از دوستان عزیزی که وقت گذاشتند و نظرات زیبایشان را برای من فرستادند. ادامه مطلب...
چهار ماه پيش دچارش شدم . همين مريضي رو مي گم . طبق معمول دكترم كلي آسمون ريسمون بافت كه فلانه و فلان طوره ، ولي درمان نداره .
چهار ماه پيش انگشتم را كردم تو حلقم تا لوزه ام را بخارانم ، ولي انگشتم گير كرد . مصيبتش اينجا بود كه انگشت گير كرده رو نه مي تونستم قورت بدم ، نه بالا بيارمش . و از اون بدتر اينكه بهترين انگشتم را از دست داده بودم ؛ انگشت اشاره . و اين يعني كه من از گرسنگي خواهم مرد چون نويسنده بودم . تازه اگر هم فرض مي گرفتيم كه از گرسنگي نمي مردم ، بدتر مي شد ؛ مثلا اگر دماغم كيپ مي شد ، نمي توانستم كاري بكنم و از خفگي مي مردم . در اين حالت بدتر هم بود . مردگي بر اثر خفه گي و اين يعني اين كه تا آخر عمرم ! همه مرا با آن نويسنده كه در فرانسه با گاز مرده بود ، مقايسه مي كردند و اين بدترين چيز براي يك نويسنده بود . بگذريم . مشكلم زماني بدتر شد كه با هر كس صحبت مي كردم يا مي ديدم ، حالت تهوع بهم دست مي داد . فكر كنيد يك انگشت چهارده سانتي روي لوزه شما گير كنه ، به جز بالا آوردن ديگه كاري از دستتون بر نمياد و باز هم اين براي من نويسنده ، افتضاح به بار مي آورد . دو ماه كه از اين موضوع گذشت ، من از جامعه ادبي طرد شدم . علتش كاملا واضح بود ، نوشته هاي من همگي رنگ استفراغ و بو مي دادند و ناشرينم دچار اشمئزاز مي شدند . علت ديگر ، سه سميناري بود كه رديف اول را به گه كشيدم . بنابراين نويسندگي را كنار گذاشتم ، در حقيقت كنار گذاشته شدم . اول ها عكسم روي تمام مجلات بود ولي كم كم عادي شد قضيه و ديگرخبرنگاران هم از من استقبالي نمي كردند . كاملا درمانده شده بودم . عق عق .... ببخشيد ، دست خودم نيست . اجازه بديد پاكتون كنم .... اه ... ديديد چقدر سخته ؟ وقتي يك نويسنده از جامعه ادبي و بعد جامعه اي كه در آن زندگي مي كنه طرد مي شه ، مطمئنا فيلسوف مي شه . يقين داشته باشيد كه درست ميگم . در اين يك ماه اخير من كاملا در اين زمينه ، به استادي رسيده ام و در حال اتمام يك كتاب فلسفي هستم . مساله نوشتن بدون انگشت را هم حل كردم . فقط كمي ممارست مي خواست تا تايپ با پا رو كاملا فرا بگيرم ولي امروز صبح اتفاقي ديگر افتاد كه ذهنم را به خودش مشغول كرده . انگشت اشاره پايم در كيبورد گير كرد و من براي در آوردنش نيروي زيادي به آن وارد كردم و متاسفانه اين انگشتم را هم از دست دادم و بطور كامل قطع شد . احتمالا نوشتن را كنار مي گذارم و به كار ديگري مي انديشم . تا چه پيش آيد . همين ...
من پسری هستم از دیار افتخار آفرینان پارسی؛ اما خسته از دوستان بی وفا، دلشکسته از عشق های پر جفا، مغلوب ظلم های بی روا، تشنه ی محبت های بجا، اندوهدار انسان های بینوا، همیشه تنها و بی صدا، بریده از نامردیهای این دنیا، که این ها همه طاقتم را به طاق رسانده اند. در جایی خواندم " دنیا فقط بدون عشق و محبت ، ناچیز و بی ارزش می شود. " اما من که به همه عشق ورزیدم، به همه محبت کردم، با همه صادق بودم پس چرا بازهم دنیا بی ارزش و ناچیز شد؟ چرا کسی با من آنگونه نیست که باور کنم هنوز زنده ام و هنوز نفس می کشم... چرا این دنیا اینگونه به پیش می رود؟ چرا همه چیز تیره و تار است و ساختگی؟ چرا تنهایی هایم توبره دلواپسی هایم شده است؟ امیر المومنین فرموده است: " دنیا دو روز است: نیمی بر خلاف تو، مایوس نباش. ونیمی موافق با تو، مغرور نباش." و تمام ترس من اینست که این زندگی بی روح و بی احساس، نیمه ی خوش و موافق من بوده باشد. پس وای به حال من، اگر که نیمه ی تاریک هنوز فرا نرسیده باشد. دیگر گذشت آن زمانی که صفای دل ملاک بود. مرد آن زمانی که زندگیها ساده بودند و سرشار از فداکاری. رفت آن زمانی که رهگذر، با محبت جواب سلامت را می داد... ما فنا شدیم ای دوستان. براستی چه بر سر فرهنگ و تمدن و ملت ما آمد؟ پس کجاست آن شکوه و جلال هخامنشی؟ کجا هستند رستم و سهراب و فردوسی؟ عشق های اساطیری لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، ویس و رامین؟ کجاست ایران، سرزمین پاک مردان و زنان دلاور، دیار قدرت و فر ؟ دیریست که خوبان یکایک می روند. آیا در این زمانه کسی زاده خواهد شد که بشکند این طاغوت اسلام وار را؟ بیم آن دارم که ما را دیگر توان مقاومت نباشد. بیم تجزیه دارم، تجزیه روح و روانمان. . به خیابان می روم. عروسک های بزک کرده ای را می بینم که تشنه یک اشاره اند تا با ترازوی ملاک خویش او را بسنجند تا ببینند چقدر می ارزد؟ تا با بخشش ناز و کرشمه ای ، جیب پر کنند و بعد از مدتی... . بگذریم. زندگی بالا و پایین بسیار دارد و فریاد من هم فریادی است در نطفه خفه شده. نه فقط فریاد من، فریاد تمام کسانی که قلبشان برای این مرز و بوم می تپد. ای عزیز به جز تپش چه کاری از دست من و تو ساخته است؟ عزیزی برایم نوشت که چرا از خود نمی نویسی؟ چرا همش داستان و... این هم از خود نوشتن. قلمم اینقدر تلخ و اندوهناک است که ترجیح می دهم روان و خاطر خوانندگان عزیزم را نیازارم. گویا عکس های معناگرایی که در وبلاگم کار کردم مورد توجه بینندگان قرار گرفته، پس از این به بعد بیشتر از این نوع مطالب استفاده می کنم و برداشت های خودم را از اونها برایتان می نویسم. خوشحال می شوم که شما هم نظرات خود را راجب به آنها بیان کنید. بیایید با هم مهربان باشیم. بیایید چشم هایمان را بشوییم و از منظر دیگری زندگی را ببینیم. من در این تنهایی - مه دی - من یک اتاق دارم. من در اتاقم یک میز هم دارم، و روی آن میز همیشه یک قلم تنها نشسته است.فکر کنم غیر از اتاق من تنها در قصابی است که همیشه قلم پیدا می شود. اتاق من یک پنجره دارد که شبها پر از ستاره است! داشت یادم می رفت!! ولی من هیچکدام از وسایلم را به اندازه ی قاب عکس کهنه ام دوست ندارم! |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |
