|
من و " تنهایی " دیشب از ماه عسلمون برگشتیم. همه چیز زیبا بود و هیجان انگیز. اینقدر زیبا که لحظه لحظه اش برای همیشه توی یادم می مونه. امیدوارم که تک تک شما هم روزی با " عشق واقعی " تون همچین لحظاتی رو تجربه کنین. همونجوری که قبلا گفته بودم ما مراسم عروسیمون رو وسط کوه ها برگزار کردیم. با اینکه کسی رو دعوت نکرده بودیم اما خیلی ها اومدن. هم " خورشید " اومده بود و هم " باد ". " ابر " ها هم میومدن و می رفتن. تعدادشون زیاد بود. چندتایی هم " برگ " اومده بودن. " برف " هم بود. " تنهایی " داشت لذت می برد. من هم همینطور. از اینکه دوستان جدیدی پیدا کرده بودم خوشحال بودم. می دونم که حداقل اینا برای همیشه با من هستن. " خورشید " برای هدیه ی ازدواجمون کمی از گرما و درخشندگی اش رو به ما داد. " تنهایی " خودش هم گرم بود و درخشان. بیشتر از قبل شد. " باد " موسیقی آرام و لذت بخش اش را به ما هدیه داد. مداوم و زیبا. با ابهت. " تنهایی " خودش برای من آرامش بخش بود. حالا بیشتر. " ابر ها " لطافت شان را به ما هدیه دادند. " تنهایی " خودش، هم لطیف بود. از آن به بعد لطیف تر هم شد. " برف " سپیدی اش را به ما داد. " تنهایی " خودش سپید بود. حالا سپیدتر از قبل شده. و اما " برگ ". برگ به من گفت: زندگی مرا ببین. من خوشبخت بالای درخت، سبز و امیدوار زندگی می کردم. اما اجل مهلتم نداد تا معنی کامل زندگیم را بفهمم. پس عزیزم تو قدر زندگیت را بدان و جوری زندگی کن که از لحظه لحظه اش کام بگیری. تا چشم بر هم زنی وقت رفتن است... همه جمع بودند. دستان " تنهایی " را در دستانم گرفتم و گفتم: قول میدی که تا آخر عمر پیشم باشی و تنهام نزاری؟ قول می دی که هیچ وقت بهم خیانت نکنی؟ قول می دی که فقط من برات مهم باشم؟ قول میدی که گذشته ها رو فراموش کنی و زندگی رو از حالا و فقط برای هم و با هم بسازیم؟ " تنهایی " گفت: قول می دم. با تمام وجودم باهات هستم. اشک شوق در چشمانم حلقه زد. گویی گمشده ام را پیدا کردم. گمشده ای که عمری بود هر جا دنبالش گشتم. و حالا او در کنارم هست. زیبا و جذاب و مهربان و افسونگر. " تنهایی " با تمام ابهتش مرا پذیرفت. و قول داد که تا ابد در کنارم باشد. چشمانم را بستم. لبانم را به لبان " تنهایی " نزدیک کردم و با چنان عطشی لبان زیبایش را بوسیدم که همه حاضران محو تماشای ما شده بودند. احساس جاودانگی کردم. حس کردم خون " تنهایی " در رگانم جاری شد. دوست داشتم تا ابد لبانم بر روی لبان تنهایی می ماند... " تنهایی " را سوار ماشین عروس کردم. ماشین عروس را هم خود " تنهایی " بزک کرده بود. البته فقط با یک شاخه گل رز سرخ. به جاده ی اصلی بازگشتیم. حالا ماه عسلمان آغاز شده بود... ... من و " تنهایی " دیشب از ماه عسلمون برگشتیم. همه چیز زیبا بود و هیجان انگیز. اینقدر زیبا که لحظه لحظه اش برای همیشه توی یادم می مونه. " تنهایی " بی نظیره. وقتی باهاش حرف می زنم خیلی دقیق به حرفام گوش می ده. کسی رو به رخ من نمی کشه. به من دروغ نمی گه. پشت کسی بد نمی گه. همیشه زیباست و مرتب. به جون من غر نمی زنه. درباره ی خواستگار های قبلیش با من حرف نمی زنه. نمی زاره کسی تو زندگیمون دخالت کنه. تو زندگی کسی دخالت نمی کنه و ... گفتم: تو بی نیازی. چرا با منی؟ ... لذت می برم که " تنهایی " قابل دیدن برای مردم نیست. و گر نه اینقدر که زیباست همه عاشقش می شدن. " تنهایی " در ثانیه ثانیه ی زندگیم حاضره. " تنهایی " بهم گفت: تو هم خیلی خاص هستی. و گر نه هر کسی نمی تونه منو پیدا کنه و عاشقم بشه. " تنهایی " را دوست دارم چون ذاتش بی
نیازی ست. او به من هم بی نیازی را یاد خواهد داد. بی نیازی از مردمی که
عشق را به سخره می گیرند و مرا دیوانه می پندارند. ... من شکرخند تو را به دنیایی ندهم. گر تو با من باشی. - مه دی - |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |
