تو همون نور مقدس توی تاریکی مطلق تو طراوت یه دختر، دختر یک زن کولی تویی از نژاد خورشید، آخر اصالت شب من اما، می زنم به کوه و دریا دنبال نشونی اما، - مه دی - خدا خر را آفرید…. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد. * و خداوند آرزوی سگ را برآورد. * میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد. * و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد. و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست... پ.ن : با عرض معذرت از تمام دوستان. اما براستی زندگی چیزی بجز این طنز تلخ است؟
UPGRADE پیش خودم فکر کردم که چرا این مطالب رو می نویسم. هم وقت خودم رو می گیرم و هم وقت خواننده های عزیزم رو. نه مرهمی بر زخمهایم است و نه استفاده ای دارد. حالا یک سری اتفاقاتی در گذشته افتاده و روند زندگی را عوض کرده. مگر می شود به گذشته بازگشت و طوری دیگر رفتار کرد. شاید واقعا روال زندگیم به همین گونه بوده که الان هست. شاید رنج گذشته ها آینده را به من بدهد. شاید من باید آن ناکامی ها را تجربه می کردم تا اگر وقتی چیزی برایم بود قدرش را بدانم. چه کسی تضمین می کند که بازگشت به گذشته و اصلاح بعضی از کارها و افکار و ... ما را خوشبخت می کند؟ توی وبلاگ یکی از دوستان خوندم: " این برنامه های کامپیوتری رو دیدین که هر چند وقت یه بار یه ورژن جدید ازشون به بازار میاد. منم می خوام ورژنم رو عوض کنم. " منم احساس می کنم که باید ورژنم رو عوض کنم. چون دچار تکرار خود شده ام و در این مرحله دیگر حرف جدیدی برای گفتن ندارم. هر چند که ماهیت همان ماهیت است اما مثل برنامه های کامپیوتری انسان هم باید هر از گاهی " به روز رسانی " شود. ای تویی که دلت اقیانوس محبت است و مهربانی؛ این اقیانوس را از همنوعت دریغ مدار. تو، اگر دست مهربانت را با صداقت در دستان قدر شناس انسانی بگذاری بدان که با هم می شود دنیایی با شکوه خلق کرد. مرا باور کن و تنهایم نگذار. با تو و به کمک تو در آغاز راه جدیدی هستم. بیا نوازش زنده بودن بر روی پوست ما نیز بنشیند... مرا با نام جدیدم باور کن: خلسه در راه است... نسل اسطوره روایت اول: یک نگاه به آمارها بینداز. نسل تو؛ نسلی که بعضی ها اسمش را گذاشته اند " نسل سوخته ". با این آمار درب و داغان اشتغال و ازدواج و گرانی؛ نسلی که کودکی اش را با صدای آژیر قرمز، جنگ، خمپاره و حجله سر کوچه شروع کرده است. نوجوانی اش با دغدغه ی تغییر کتاب و نظام آموزشی و تحریم اقتصادی و... سپری شده است و حالا که می خواهد جوانی کند، باید آسفالت شود تا حالی اش شود جوانی را با کدام " ج " می نویسند؛ باید بیفتد توی سربالایی عشق و با دست اندازهای گرانی، اجاره خانه و مخارج زندگی، موتورش پیاده شود. روایت دوم: یک نگاه به مشاهیر گذشته ی ایران بینداز. فارابی در قرن سوم، رودکی و ابن سینا در قرن چهارم، سعدی و مولوی قرن هفتم، حافظ قرن هشتم، جامی قرن نهم، و ... مشاهیر ما تمام شده اند. دیگر خبری ازشان نیست. دیگر نه مثل حافظ و سعدی شاعری می آید و نه دیگر روی دست ابن سینا پزشکی بلند می شود. دیگر حتی اسطوره ای هم نداریم که رو کنیم. جوان های زپرتی امروز هم همین که بتوانند گلیم خودشان را از آب بکشند بیرون، کافی ست. مشهور شدن و اسطوره شدن پیشکش. روایت سوم: یک نگاهی به خودت بینداز. ببین پوست کلفت شده ای، همه جور سختی را تحمل کرده ای و کم نیاورده ای. از این به بعد هم کم نمی آوری.برای چی؟ برای اینکه از همان اول عادت کرده ای به سختی ها؛ از همه نوعش. برای اینکه هنوز آن ته قلبت روشن است؛ یک روزنه ی امید. ... پس از مدتی دوباره به دیدار شما شتافتم. مدتی که همه اش به گذران بیماری گذشت. برایم سخت بود نیامدن. انگار ته دلم یه چیزی کم بود وقتی که از خانه ی دیجیتالی ام به دور بودم. و حالا و بعد از مدتها آمده ام تا دیداری تازه کنم و شاید انسانی دیگر باشم. |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |
