· بهار آمد از کوه انبوه · من دلتنگم · تو خداگونه زیستی · قدم زنان در ساحل خاکستری مه · اینجا هر دریچه · در شب تجرد محض · و سپس عشق و بدینسان تمامی اشعار از زنده یاد سلمان هراتی هستند . شاهنامه سالها پیش، از یک روزنامه نگار و نویسنده بزرگ مصری پرسیدند: " چرا شما که صاحب یک سرزمین باستانی بودید و اهرام و فراعنه و ابوالهول داشتید، زبان و فرهنگ کهن خود را از دست دادید و امروز همه به زبان عربی صحبت می کنید؟ ". فردوسی یکی از رازهای سرزمین ماست؛ راز ماندگاری ایران و زنده کننده ی زبان فارسی و نویسنده ی شناسنامه ی ایرانی؛ شاهنامه. - برای مردم انگلیس، زبان قدیمی کتاب های 400 سال پیش شان- مثل آثار شکسپیر- مفهوم نیست، در صورتی که مردم ایران زبان هزار سال پیش شان را هنوز به خوبی درک می کنند و شاهنامه را می فهمند. - برخلاف آنچه شنیده ایم، شاهنامه فقط داستانهای حماسی و رزمی نیست، شاهنامه، کتاب تاریخ ایران باستان نیز هست. - فردوسی داستان های شاهنامه را از خودش ننوشته. شاهنامه ترجمه متن های تاریخی پهلوی و فارسی و همچنین روایت های شفاهی و سینه به سینه ایرانیان است که او همه را یکجا جمع کرده و به نظم( = شعر) فارسی برگردانده؛ یعنی هم محقق بوده و هم مترجم. - شاهنامه ها یا خدای نامه ها از ژانرهای ادبی ایران قدیم بوده اند. - کار گردآوری داستان های تاریخی ایران را بزرگان و شاهان محلی خراسان آغاز کرده بودند و قبل از فردوسی، " دقیقی " هم سرودن داستان ها به نظم را آغاز کرده بود اما خیلی زود درگذشت و فردوسی کار او را ادامه داد. - فردوسی و همسر او هر دو زبان پهلوی ( فارسی میانه ) می دانستند، این نکته را در مقدمه ی داستان بیژن و منیژه می توانید بخوانید. - بسیاری از متن های پهلوی که امروزه در دست داریم، داستانی شبیه داستان های شاهنامه دارند و در واقع، فردوسی نسخه ای از آنها را در اختیار داشته؛ مثل کارنامه ی اردشیر بابکان و یادگار زریران. - چون در قدیم چاپ نبوده، برای انتشار یک کتاب، کاتبان ار آن نسخه های زیادی تهیه می کردند. امروزه استادان زبان فارسی و زبان های باستانی با مقایسه ی آنها آثاری مثل شاهنامه را تصحیح می کنند. بهترین تصحیح شاهنامه، کار استاد دکتر جلال خالقی مطلق است که در خارج چاپ شده و قرار است در آینده ی نزدیک با همت مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی در ایران هم چاپ شود. - پژوهش ها نشان می دهند که بسیاری از داستان هایی که از زندگی فردوسی نقل می شود، افسانه است و واقعیت تاریخی ندارد. - در گوشه هایی از شاهنامه، نشانه های کوچکی از زندگی فردوسی دیده می شود. - مجسمه ای که در میدان فردوسی تهران قرار دارد، سومین مجسمه فردوسی است که در این میدان گذاشته شده که زال پدر رستم را با همه ی بزرگی اش به صورت کودکی در زیر پای فردوسی نشان می دهد و سیمرغ افسانه ای که پرورنده ی زال بوده نیز در کوهپایه پیکره فردوسی نشسته. بله، شکل مجسمه ی سپید با پایه ی خاکستری از کوه دماوند اقتباس شده که همیشه برفی است. امضای هنرمند نیز در پای اثر پیداست: ابوالحسن صدیقی.
سال ها پیش، وقتی ابوالحسن صدیقی چند مجسمه از فردوسی ساخت، یکی در طوس، یکی در میدان فردوسی تهران، دیگری در تالار ورودی کتابخانه ملی وقت( در خیابان 30تیر) و چهارمی در میدان ویلابورگز رم پایتخت ایتالیا قرار داده شد و در مراسمی با حضور نخست وزیر، وزیر فرهنگ و دانشمندان و مقامات ایتالیای آن روز، به او نشان عالی هنر اعطا شد. امروز در یک کشور بیگانه هنوز آن مجسمه در همان میدان – که به میدان فردوسی تغییر نام داده – صحیح و سالم قرار دارد. اما مجسمه ای که او به کتابخانه ی ملی ایران هدیه داده بود، با جابجایی ساختمان، به طاقچه ای در پشت قفسه ها منتقل شده و دیگر در تالار ورودی جای ندارد و قرار است مجسمه یک نویسنده ی متوسط خارجی جای آن را بگیرد!! میدان فردوسی تهران هم که با ساخت برج هیولایی در ضلع جنوب غربی آن و محوطه ی مترو که یکهو سر از زمین دراورد و مثل آتشفشان، غبار و دوده بر سر و روی مجسمه و ریه ی ما نشاند، جو فرهنگی اش نیست و نابود شد؛ در صورتی که ساخت و ساز در آن میدان باید با ملاحظات و تناسبات زیبایی شناسانه ی شهر سازی همراه باشد تا شکوه مجسمه حفظ شود. بگذریم از اینکه چندی پیش به نام رسیدگی به مجسمه با قلم موی نقاشی ساختمان، آنرا رنگ کردند و جای شره رنگ، روی پایه ی آن پیداست که شایسته بود مرمت علمی شود، نه نقاشی عملی. چه می گویم؟ در این مملکت چی سر جای خودش است که این یکی هم باشد. اما افسوس و صد افسوس که قدر داشته هایمان را نمی دانیم.
- به اهتمام مه دی - منبع مقداری از مطالب: همشهری جوان. ماشینش را آن سوی خیابان پارک کرده و از شیشه ی اتومبیل زل زده است به صف خانم هایی که در این سمت خیابان منتظر اتوبوس شرکت واحد ایستاده اند. صدای پخش ماشینش را آنقدر بالا برده است که تا 2 خیابان آنطرف تر هم شنیده می شود.چند تایی از دخترها چشمشان را از حیا می دوزند به آسفالت خیابان و آنهایی هم که دبیرستانی و دانشجو هستند، با کتابها و جزوه هایشان ور می روند و می خواهند از افسون صدا دور باشند. البته فقط صدا هم نیست، پسر شکل و شمایل دلفریبی دارد و زیباییش را ماشین مدل بالایش دو برابر کرده. بوی ادکلن خارجی اش هم دارد انگار کم کم از میان دود و گازوییلی که فضای بین 2 سمت خیابان را پر کرده، عبور می کند و می رسد تا زیر بینی آنهایی که سر و گوششان می جنبد. دو سه تایی از دخترها روسری شان را کمی عقب و عقب تر می دهند و چند تاری از موهایشان را روی پیشانی شان پریشان می کنند. پسر هم انگار مردد است، نمی داند منتظر بایستد یا برود. تکلیفش با پیرزن های ایستاده در صف کاملا مشخص است؛ آنها که حالا با چشم های کم سویشان متوجه قضیه شده اند، دارند از دست دوره ی آخرالزمان به خدا پناه می برند و شیطان را هم با صدای بلند لعنت می فرستند. اما صدای آنها در این دوران مثل بوی ادکلن پسر، گیرایی ندارد... آن دو سه تا دختر هم آدامس هایشان را به طور ویژه ای می جوند. در صف آقایان چند تایی پسر جوان هست و چند تا پیرمرد. پیرمردها دارند جریان صحنه را موشکافانه تعقیب می کنند، شاید هم در دلشان دارند می گویند که جوانی کجایی که یادت بخیر! پسرهای جوان هم موضع بی طرفانه ای گرفته اند. پسر چندتایی بوق می زند و دخترها بدون آنکه او را نگاه کنند آدامس هایشان را با شدت بیشتری می جوند... صدای برخورد دندانهایشان کم کم شنیده می شود. انگار دارند از دست پسر دست و پا چلفتی حرص می خورند و دندان قروچه می روند. شاید دوست داشتند که پسر عوض آنکه آن سوی خیابان باشد، همین طرف می ایستاد تا آنها مجبور نشوند مقابل چشمان منتظر دیگران و نگاه غضب آلود آن دو رقیب دیگر، بروند آن سوی خیابان و دستگیره ی در کناری راننده را فشار بدهند و بنشینند کنارش و پسر هم گاز بدهد و بروند. پسر چند تایی بوق می زند؛ آرام و کشدار و نازدار... آنهایی که از خجالت یا پرهیز سرشان را برده بودند داخل کتاب، یک لحظه سر بر می دارند و به مسیری نگاه می کنند که قرار است اتوبوس از آنجا بیاید. پسرهای جوان هم هنوز موضع بی طرفانه شان را حفظ کرده اند. شاید دارند پیش خودشان می گویند دارندگی است و برازندگی... می گویند می تواند، هم پولش را دارد و هم جراتش را، آن هم وسط خیابان، وقت غروب... شیرینی آدامس دخترها دیگر دارد تمام می شود و حوصله شان هم. عقل سلیمشان! دیگر دارد تصمیم می گیرد که فرصت را از دست ندهند. سرهایشان را حالا دارند آرام آرام و درجه درجه رو به پسر و نگاهش می چرخانند. نگاه یکیشان زودتر در نگاه پسر جفت می شود، همانی که موهای روی پیشانیش آشفته تر است و آدامسش را آهنگین تر می جود. آهسته آهسته عرض خیابان را طی می کند و دستش را روی دستگیره ی ماشین پسر می گذارد و... پنجره را می بندم. هیچ یک از جزئیاتش برایم مهم نیست به جز دختران کم سن و سال دبیرستانی که شاهد این ماجرا بودند. شاید زنگ چهارم کلاس درسشان بود! و چیزهایی را آموختند که نباید!... - مه دی - |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |
