ای آدمهای شیشه ای ! ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی ، در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید ای واژه های تلخ تنهایی ، ای عابران خسته سرنوشت ، آیا کسی مرا ، در خاطرات اشکهایش می شناسد ؟ آیا عابران کوچه های غم ، فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند ، تا قصه ی ملکه ی قصر ماتم را باز گویم ؟
ای آدمهای شیشه ای ! من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام ، ای کوچه های گلی رویا ، آیا گامهای دیروز کودکی ام را ، با شادی به من باز می گردانید ؟ با شمایم ای اسطوره ها ی قصر ماتم !!!
چهار ماه پيش دچارش شدم . همين مريضي رو مي گم . طبق معمول دكترم كلي آسمون ريسمون بافت كه فلانه و فلان طوره ، ولي درمان نداره .
چهار ماه پيش انگشتم را كردم تو حلقم تا لوزه ام را بخارانم ، ولي انگشتم گير كرد . مصيبتش اينجا بود كه انگشت گير كرده رو نه مي تونستم قورت بدم ، نه بالا بيارمش . و از اون بدتر اينكه بهترين انگشتم را از دست داده بودم ؛ انگشت اشاره . و اين يعني كه من از گرسنگي خواهم مرد چون نويسنده بودم . تازه اگر هم فرض مي گرفتيم كه از گرسنگي نمي مردم ، بدتر مي شد ؛ مثلا اگر دماغم كيپ مي شد ، نمي توانستم كاري بكنم و از خفگي مي مردم . در اين حالت بدتر هم بود . مردگي بر اثر خفه گي و اين يعني اين كه تا آخر عمرم ! همه مرا با آن نويسنده كه در فرانسه با گاز مرده بود ، مقايسه مي كردند و اين بدترين چيز براي يك نويسنده بود . بگذريم . مشكلم زماني بدتر شد كه با هر كس صحبت مي كردم يا مي ديدم ، حالت تهوع بهم دست مي داد . فكر كنيد يك انگشت چهارده سانتي روي لوزه شما گير كنه ، به جز بالا آوردن ديگه كاري از دستتون بر نمياد و باز هم اين براي من نويسنده ، افتضاح به بار مي آورد . دو ماه كه از اين موضوع گذشت ، من از جامعه ادبي طرد شدم . علتش كاملا واضح بود ، نوشته هاي من همگي رنگ استفراغ و بو مي دادند و ناشرينم دچار اشمئزاز مي شدند . علت ديگر ، سه سميناري بود كه رديف اول را به گه كشيدم . بنابراين نويسندگي را كنار گذاشتم ، در حقيقت كنار گذاشته شدم . اول ها عكسم روي تمام مجلات بود ولي كم كم عادي شد قضيه و ديگرخبرنگاران هم از من استقبالي نمي كردند . كاملا درمانده شده بودم . عق عق .... ببخشيد ، دست خودم نيست . اجازه بديد پاكتون كنم .... اه ... ديديد چقدر سخته ؟ وقتي يك نويسنده از جامعه ادبي و بعد جامعه اي كه در آن زندگي مي كنه طرد مي شه ، مطمئنا فيلسوف مي شه . يقين داشته باشيد كه درست ميگم . در اين يك ماه اخير من كاملا در اين زمينه ، به استادي رسيده ام و در حال اتمام يك كتاب فلسفي هستم . مساله نوشتن بدون انگشت را هم حل كردم . فقط كمي ممارست مي خواست تا تايپ با پا رو كاملا فرا بگيرم ولي امروز صبح اتفاقي ديگر افتاد كه ذهنم را به خودش مشغول كرده . انگشت اشاره پايم در كيبورد گير كرد و من براي در آوردنش نيروي زيادي به آن وارد كردم و متاسفانه اين انگشتم را هم از دست دادم و بطور كامل قطع شد . احتمالا نوشتن را كنار مي گذارم و به كار ديگري مي انديشم . تا چه پيش آيد . همين ...
من پسری هستم از دیار افتخار آفرینان پارسی؛ اما خسته از دوستان بی وفا، دلشکسته از عشق های پر جفا، مغلوب ظلم های بی روا، تشنه ی محبت های بجا، اندوهدار انسان های بینوا، همیشه تنها و بی صدا، بریده از نامردیهای این دنیا، که این ها همه طاقتم را به طاق رسانده اند. در جایی خواندم " دنیا فقط بدون عشق و محبت ، ناچیز و بی ارزش می شود. " اما من که به همه عشق ورزیدم، به همه محبت کردم، با همه صادق بودم پس چرا بازهم دنیا بی ارزش و ناچیز شد؟ چرا کسی با من آنگونه نیست که باور کنم هنوز زنده ام و هنوز نفس می کشم... چرا این دنیا اینگونه به پیش می رود؟ چرا همه چیز تیره و تار است و ساختگی؟ چرا تنهایی هایم توبره دلواپسی هایم شده است؟ امیر المومنین فرموده است: " دنیا دو روز است: نیمی بر خلاف تو، مایوس نباش. ونیمی موافق با تو، مغرور نباش." و تمام ترس من اینست که این زندگی بی روح و بی احساس، نیمه ی خوش و موافق من بوده باشد. پس وای به حال من، اگر که نیمه ی تاریک هنوز فرا نرسیده باشد. دیگر گذشت آن زمانی که صفای دل ملاک بود. مرد آن زمانی که زندگیها ساده بودند و سرشار از فداکاری. رفت آن زمانی که رهگذر، با محبت جواب سلامت را می داد... ما فنا شدیم ای دوستان. براستی چه بر سر فرهنگ و تمدن و ملت ما آمد؟ پس کجاست آن شکوه و جلال هخامنشی؟ کجا هستند رستم و سهراب و فردوسی؟ عشق های اساطیری لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، ویس و رامین؟ کجاست ایران، سرزمین پاک مردان و زنان دلاور، دیار قدرت و فر ؟ دیریست که خوبان یکایک می روند. آیا در این زمانه کسی زاده خواهد شد که بشکند این طاغوت اسلام وار را؟ بیم آن دارم که ما را دیگر توان مقاومت نباشد. بیم تجزیه دارم، تجزیه روح و روانمان. . به خیابان می روم. عروسک های بزک کرده ای را می بینم که تشنه یک اشاره اند تا با ترازوی ملاک خویش او را بسنجند تا ببینند چقدر می ارزد؟ تا با بخشش ناز و کرشمه ای ، جیب پر کنند و بعد از مدتی... . بگذریم. زندگی بالا و پایین بسیار دارد و فریاد من هم فریادی است در نطفه خفه شده. نه فقط فریاد من، فریاد تمام کسانی که قلبشان برای این مرز و بوم می تپد. ای عزیز به جز تپش چه کاری از دست من و تو ساخته است؟ عزیزی برایم نوشت که چرا از خود نمی نویسی؟ چرا همش داستان و... این هم از خود نوشتن. قلمم اینقدر تلخ و اندوهناک است که ترجیح می دهم روان و خاطر خوانندگان عزیزم را نیازارم. گویا عکس های معناگرایی که در وبلاگم کار کردم مورد توجه بینندگان قرار گرفته، پس از این به بعد بیشتر از این نوع مطالب استفاده می کنم و برداشت های خودم را از اونها برایتان می نویسم. خوشحال می شوم که شما هم نظرات خود را راجب به آنها بیان کنید. بیایید با هم مهربان باشیم. بیایید چشم هایمان را بشوییم و از منظر دیگری زندگی را ببینیم. من در این تنهایی - مه دی -
با رنج عمیق درون ، آدمی از دیگران جدا می شود و والا می گردد.
. درد
نوار قلبم را بر می گردانم هفت خويشتن سلام عزیزانم.... چند وقت پیش یکی از دوستان خوبم به نام " رها " کامنتی به این مضمون برای من گذاشت: از من خواست تا در وبلاگم از آرزوهام بگم، از آرزوهای دور و نزدیک. بازی مدت ها پیش آغاز شده بود و من هم دعوت به این بازی شدم. از شما هم دعوت می کنم که یک پست از وبلاگهاتون رو به این کار اختصاص بدین. سر نخ رو از دست ندین و بدینش به یه دوست دیگه...سعی کردم تو این قسمت زیاد ادبی ننویسم و خیلی خودمونی حرفای دلمو بگم. و اما آرزوهای دست یافتنی من: 1.دوست دارم یه عشق واقعی داشته باشم.کسی که معنی عشق و دوست داشتن رو بفهمه و منو فقط به خاطر خودم بخواد و نه چیز دیگه.دوست دارم همه مهربون باشن و قدر همو بدونن و به هم خیانت نکنن و پاک و درست باشن. 2.من عاشق هنرم.پدرم به دلیل شغلش همیشه با هنرهای تجسمی مثل مجسمه سازی و سفال و سرامیک و این اواخر که باز نشسته شده با نقاشی سر و کار داشته که طبعا بزرگ شدن در این شرایط رو آدم خیلی تاءثیر میزاره.با اینکه عاشق نقاشی و شعر و داستان و فیلمنامه نویسی و عکاسی و گرافیک و خط و معماری و... هستم اما واقعا نمی تونم یکی از اینارو انتخاب کنم.هر کدومشون دنیایی هستن که فقط باید داخلش بشی تا بدونی. 3.دوست ندارم که مرگ هیچ یک از عزیزانم رو ببینم.ترجیح می دم اولین نفر من باشم.(همیشه از کوچکی این تو ذهنم بودخ که من در 40سالگی میمیرم.پس بدو " مه دی " که 12 سال بیشتر نمونده!) 4.دوست دارم که خیلی پولدار باشم تا بتونم به آدمای فقیر و کم بضاعت کمک کنم.(وقتی در بندر انزلی دانشجو بودم در مجاورت خونه ی دانشجویی ما در شهر پیرمرد و پیرزنی زندگی میکردن که والدین سه پسر شهید بودن اما زمستونا با چوب خودشونو گرم میکردن جون بعد از چند سال هنوز پول لوله کشی گاز نداشتن تا خونه ی کوچک خودشون رو گرم کنن.و این تنها نمونه ای از صدها نفری است که من میشناسم.) 5.دوست دارم یه کارخونه راه بندازم و تمام دوستان خوب دوران هنرستان و دانشگاهم رو یکجا جمع کنم. 6.من عاشق و دیوانه ی سرعتم . دوست دارم یه ماشین اسپورت گرون قیمت مثل ب.ام.و سری 3 یا فراری یا کنیخ زگ داشته باشم تا بتونم عطش سرعت رو در خودم منفجر کنم! 7.همیشه دوست داشتم یه ویلای زیبا توی شمشک و یا دیزین داشتم.(با اینکه جاهای خیلی قشنگتری مثل جواهرده و جنگل دالخانی و 2000هزار و3000هزار و کلاردشت و... وجود داره اما من عاشق جاده ی بین فشم و دیزین هستم.یه جورایی جادو میکنه منو.) 8.دوست دارم برای همه کادو بخرم و اونارو غافلگیر کنم.این کار خیلی لذت بخشه برام. 9.دوست داشتم استاد دانشگاه و یا دکوراتور و یا طراح دکوراسیون داخلی بودم. 10.دوست دارم آرامش داشته باشم.دوست دارم جایی زندگی کنم دور از هیاهو و اضطراب و دود و ترافیک و شلوغی و ریا و .... آیا واقعا زندگی ارزش این همه سختی کشیدن رو داره؟ ۱۱.و صد البته سلامتی خانواده و دوستانم و خودم! . . شما چه آرزوهایی دارید؟
شاعر و فرشته
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته.
فرزندان
جوجه ها سر سفره ناهار گفتند آخرش کبدمون از کار میافته ،چرا باید هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوریم وحتی یک بار هم یک ناهار درست و حسابی نخوریم. . و اما دوست خوبم " ایمی " در اینباره نوشت: خیلی شبیه سرگذشت پری هایی است که برای معاش خانواده مجبور به خود فروشی می شوند... نمی دانم ولی دلم به حال جوجه ها می سوزد... چون اگر فکر مرغ را می خواندند هیچ گاه دهان به سخن باز نمی کردند...!
بهترین دوست من
بهترين دوست من يك جلاد است، من هميشه او را به خاطر خواهم داشت، حتى هنگامى كه او را بكشم باز به او و مهربانى هايش فكر خواهم كرد. براى خود او هم قابل توجه است كه كسى دوستش بدارد، آخر همه از او مى ترسند حتى همسر و بچه هايش. در واقع دوست من از همه جانب تحت فشار است. او تنها مى تواند اميدوار باشد مردمى كه او وى را در طول راه خانه تا محل كار و بالعكس مى بينند نسبت به او مهربانى نشان دهند و يا لااقل بى تفاوت باشند.
برای لحظاتی به این نگاره خیره شوید... به چه درکی از آن می رسید؟ . . . به نظرمن تمام ابهت این نگاره در یک پنجره ی روشن متمرکز شده.این پنجره ی روشن ( که در اینجا مظهر " امید " است ) به مقابله با آسمانی خاکستری ( که رو به تیره گی و مرگ نهاده ) که توسط کلاغ های سیاه ( که مظهر شومی هستند ) احاطه شده، بر خاسته است . می توان بیش از ساعتی درباره ی این نگاره گفت و شنید . دوباره دقت کنید... . . امید، رنگین کمانی است بر فراز جویبار رو به سقوط زندگی – نیچه . و اما دوست خوبم " ایمی " در همین باره برایم نوشته است: دوستت دارم ...
کلاغ
کلاغ لکه ننگي بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستي و صداي ناهموار و ناموزونش خراشي بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلي مي شکفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست. و کلاغ خواند . اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را...
مترسک
یک بار به مترسکی گفتم: "لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای."
در این روزهای فراوانی٬ آیا یاد فقرا هستیم؟ داستان فقر، داستان کهنه ايست.فقر، دستان گشاده اي دارد که گاه بي هراس از در و ديوار يک خانه بالا مي رود و تا سقف تحمل آدم ها، نفسگير مي شود. .
بهار، عشق، زمین بهار عاشق بود و زمین معشوق. عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود. زمین اما آرام و سنگین و صبور . زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت. و جهان حیرت کرد.
اندیشه های ارد بزرگ (۱)
1. خوار نمودن هر آیین و نژادی به کوچک شدن خود ما خواهد انجامید . 2. همواره آدمیان محیط و چنبره بدی و پلیدی را با دانش و اندیشه برتر خویش بسته و بسته تر می سازند . 3. سازگاری با زیستگاه و تلاش برای بهتر شدن جایگاه کنونی ویژگی ناب آدمهای پاک است . 4. هنر خوراک روان و هنرمند آفریننده آن است .بارگاه هنر با هیچ جایگاهی درخور ارزیابی نیست . 5. بزرگترین نابکاری آن است که بپنداریم برای آنکه برترین باشیم باید دست به ویرانگری چهره دیگران بزنیم . 6. آنکه نمی تواند از خواب خویش برای قراگیری دانش و آگاهی کم کند توانایی برتری و بزرگی ندارد . 7. آنگاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خُفتند ابردریاها به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی؟ 8. بدبخت کسی است که نمی تواند ناراستی خویش را درست کند. 9. هنگام گسست و بریدن از همه چیز ، می توانی بسیاری از نداشته ها را در آغوش کشی . 10. آهنگ دلپذیر ، ریتم و آوای طبیعت است. 11. ارزش استاد را دانستن هنر نیست ، بلکه بایستگی و وظیفه است. 12. فرمانروا با اندیشه وزیران توانمند خویش فرمانروایی می کند. 13. هیچ گاه در برابر فرزند ، همسرتان را بازخواست نکنید. 14. آرمان و انگیزه هویدا ، ویژگی آدم کار آمد است . 15. هر چه بلند پروازتر باشید تپش دلتان کمتر خواهد شد . فشار و دردهای روانیتان نیز . 16. اگر دیگران را با زیباترین منشها و صفات بخوانیم چیزی از ارزش ما نمی کاهد بلکه او را دلگرم ساخته ایم آنگونه باشد که ما می گویم . 17. الگوی انسانی شما هر چه بزرگتر باشد سرنوشت زیباتری در برابر شماست. 18. میندیش که دیگران ، تو را به آرمانت خواهند رساند . 19. رَد راستی ، رَد خویشتن است . 20. اهل خرد ، پیشتاز روزگار خویش اند . 21. هم رنگ دیگر کسان شدن ، باور هیچ کدام از بزرگان نبوده است . 22. بزرگترین کارخانه نابودی توانمندیها ، آیین آموزشی نادرست است . 23. دشمنی و پادورزی ، به آدم خردمند انگیزه زندگی می دهد . 24. آدم های بزرگ به خوشی های کوتاه هنگام تن نمی دهند . 25. زیبارویی که می داند ، زیبای ماندنی نیست ، پرستیدنی است . بهار من............... دوست من... می پرسی : ((چرا شاد نیستی؟! مگر بهار نزدیک نیست؟ مگر شکوفه ها را بر شاخسار درختان نمی بینی؟مگر آواز پرندگان را نمیشنوی؟ مگر نوروز را پشت در نظاره نمیکنی؟ آخر دل تو مگر از سنگ است؟ چرا شاد نیستی و سرود سرمستی سر نمی دهی؟)) دوست من..درست میگویم؟ تو همین ها را ازمن پرسیدی؟!
سمنوی من چه شام لذیذی میتواند برای او باشد . دوست من چگونه در تدارک جشن عید باشم و قتی خواهر دیگرم...در اندیشه فروش یکدانه آدامس بیشتر برای تهیه کتاب و دفترش است؟... دوست من.. می پرسی چرا آواز سرمستی سر نمیدهم؟!
چگونه آواز سر دهم وقتی او ترانه مرگ میخواند.... درست شنیدم؟پرسیدی چرا رخت نو بر تن نمیکنم؟ چه گفتی دوست من؟ جوان و زیبا هستم؟ در اندیشه طرب و شادمانی باشم؟
کسی چه میداند؟ شاید اگر روزی یک قرص نان میخورد از من زیباتر می بود... گفتی شب عید است... چرا شراب شادی نمی نوشم؟!بر من حرام باد این باده مادامی که طفلکی معصوم ....بسان او... آب را از فرط ضعف و ناتوانی به سختی می نوشد. ............................... آری دوست من ...بهار من با اندیشه خواهران و برادرانم زمستانی سرد است.من سخت در کولاک اسیر شده ام. دستم به آنها نمی رسد. ناتوانم دوست من...نا توانم... بر من حرام باد زندگی... " چه عمری گذشت تا دریافتیم آنچه را که باد برد*ما بودیم* " - نقل از http://www.alberkamu.blogfa.com |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |
