|
سیلی
به سرعت از پله های اتوبوس بالا رفت و خود را بین مسافرین جا داد.بعداز چند ایستگاه اتوبوس کم کم خلوت شد ولی هنوز سر پا ایستاده بود وبا تکانهای شدید اتوبوس تکان می خورد.ناگهان حس کرد کسی از پشت سر بهش خورد توجهی نکرد.دوباره(همون شخص ) بهش خورد. نمی خواست برگرده و اونو ببینه شاید یه جور بی تفاوتی یا خجالت یا... لحظه ی تصمیم صدای در زندان را شنید که خشک بسته شد.آزادی برای همیشه رفت، اداره ی سرنوشت، خودش رفت و دیگر بر نمی گشت. - تینا میلبرن - MOMENT OF DECISION She could almost hear the prison door clanging shut. - Tina Milburn - به نام آنکه در هجران غربت به دلها می دهد درس محبت صندوقچه افکارم را در هم می ریزم و از بین تمامی کلمات کلمه ی "تنهایی" در جلوی چشمانم به گردش در می آید و مرا با تمام وجودم به خود جذب می کند تا با این کلمه در افکارم کلنجار بروم. سر وسر رزها صورتی اند، بنفشه ها آبی، از شوهرت بدم می آید، تو هم همین طور.شب به دیدنم بیا. سارا یادداشت را پاره کرد. THE AFFAIR " Roses are red, violets are blue. I bate your Husband and so do you. Meet me at eight." ملا در روزگار پيري در جمعي مباهات ميكرد كه : قوت من در پيري ابدا با جواني فرق نكرده. گفتند: از كجا ملتفت شدي؟ گفت: هاون سنگي بزرگي در منزل داريم كه در جواني هر چه سعي كردم آنرا از جا حركت دهم ممكن نشد. چند روز پيش هم به اين فكر افتاده ، نتوانستم. نتيجهاي كه از اين عمل گرفتم اين بود كه : قوت من فرقي نكرده است! آقا ميرزا يعقوب حقهباز كبيري بود كه به اصطلاح گنجشك را در هوا رنگ ميكرد و جاي قناري ميفروخت. روزي با روشن ضمير كه جوان سادهدلي بود در رستوران داشت نهار ميخورد. سه ماهي كوچك سفارش داده بود كه پس از خوردن هر كدام، كله ماهي را در كاغذي ميپيچيد و در جيب ميگذاشت و كنجكاوي جوان را برانگيخته بود. آقا ميرزا يعقوب گفت: كله ماهي هوش انسان را زياد ميكند، من حاضرم چندتا از اينها را به تو بفروشم تا امتحان كني. روشن ضمير يك دلار داد و اولي را خورد. ديد هيچ اثري نكرد ميرزايعقوب گفت: شايد دومي را بخوري عقل به كلهات بيايد. روشن ضمير يك دلار ديگر هم داد و دوم را گرفت و خورد. باز اثر نكرد. ميرزايعقوب گفت: سومي حتما اثر ميكند. روشن ضمير باز يك دلار ديگر هم داد و سومي را گرفت. ولي كم كم داشت سوءظن پيدا ميكرد. گفت: نكنه داري سر من كلاه ميگذاري؟ ميرزايعقوب گفت: نگفتم عقل تو كلهات مياد؟ داري كم كم باهوش ميشي ! روزي ملا به گرمابه رفت و بعد از آنكه خود را شست و خشك كرد يك دست نماز هم گرفت. دم در گرمابهدار از او پرسيد: آقا شما چي داشتيد؟ ملا پاسخ داد: حمام كردم و بعد هم يك دست نماز گرفتم. گرمابه دار گفت: 2 قران براي حمام و 2 قران براي دست نماز. ملا جواب داد كه چرا 2 قران براي دست نماز؟ گرمابه دار گفت: همين كه هست. ملا بلافاصله فشاري به خود آورد و باد صداداري از خود خارج كرد و بعد هم مضفرانه گفت: دست نماز مال خودت. حالا حساب من ميشود 2 قران بابت حمام! در قرون وسطي دو شواليه عازم ماموريت طولاني و خطرناكي بودند. پس از گذشت یك ساعت از حركتشان يكي به ديگري گفت: من زن جواني دارم و امروز قبل از حركت خودم كمربند عفت او را بستم ولي كليدش را دادم به يك دوست بسيار مطمئن كه اگر سالي گذشت و من نيامدم او با آن كليد بتواند زنم را آزاد كند. شواليه ديگر پرسيد: حالا به اين دوست خودت اعتماد كافي داري؟ قبل از آنكه ديگري جواب دهد ناگهان گردوخاكي برخاست و سواري به تاخت نزديك شد كه همان دوست نازنين بود! شواليه پرسيد: چي شده؟ آيا زنم طوري شده؟ سوار جواب داد: نه زنت كاملا سالم و سرحال است، ولي اين كليدي كه دادي عوضي است!؟
من چیستم؟ من چیستم؟ من چیستم؟ من چیستم؟ من چیستم؟ - دکتر علی شریعتی - بوی عیدی بوی تند ماهی دودی بوی یاس جا نمازه طرمه ی مادر بزرگ با اینا زمستونو سر میکنم شادیه شکستن قلک پول با اینا زمستونو سر میکنم فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه با اینا زمستونو سر میکنم مثل یک ستاره ساختن با دولک بوی باغچه، بوی حوض با اینا زمستونو سر میکنم - زنده یاد فرهاد - رویا بچه که بود، خواب گرگ ها را می دید. یک سال بود که هر شب او را دنبال می کردند. می دوید و آنها نمی توانستند او را بگیرند. THE DREAM As a child, she dreamt of wolves. They chased her each night for one year. She run and was never caught. ![]() و می گفت: آزادی در دامن اسارت می زاید در زنجیر رشد می کند از ستم تغذیه می کند با غضب بیدار می شود هان...این سرنوشت آزادی است. -دکتر علی شریعتی - مستانه سرایی های دیونیزوسی* * تنها این دو، تو را از جمله ی رنج ها می رهاند ؛ * همه چیز را نثار کردم * تو نبودی که بتان را فرو افکندی * شکستنی ای ؟ * سطحی زرین باش *هر آنچه نداری و بدان نیاز مندی لاجرم بر می گیری ؛ * پیش رو را بنگر ! * دوست تان می دارم؟...
* تنهایی * در نهان سوخت * خیلی کنجکاوی ؟ * چندی پیروی خود می کرد * من آنم که سوگند ها * من تنها یک سخن پردازم ؛ * چشم های آرام
من یک اتاق دارم. من در اتاقم یک میز هم دارم، و روی آن میز همیشه یک قلم تنها نشسته است.فکر کنم غیر از اتاق من تنها در قصابی است که همیشه قلم پیدا می شود. اتاق من یک پنجره دارد که شبها پر از ستاره است! داشت یادم می رفت!! ولی من هیچکدام از وسایلم را به اندازه ی قاب عکس کهنه ام دوست ندارم! کیمیا از گل فروش، لاله رخی، لاله می خرید.
امید
شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت. . پاسکال می گوید که حتی آن کس که خود را حلق آویز می کند به هستی برتری امید دارد . اگر طنابی را به تیری میآویزد از آن روست که حلق آویز شدن به یکباره مبدل به یگانه صورت سعادت گشته است . آن کس که در اندیشه به دار کشیدن خویش فرو می رود ایمان دارد که بدین سان بهتر نفس خواهد کشید و هنوز امیدوار است . امید ، سرچشمه تنفس و تغذیه روح است.
گربه
حكيمي بر سر راهي ميگذشت. ديد پسر بچهاي گربه خود را در جوي آب ميشويد.
سنگینی
از در بانك كه خارج شد، غرق افكار رنگارنگ بود. سنگيني كيف پر از پول را روي دوش خود حس ميكرد.با اين پول ميتوانست ازدواج و زندگي آرامي را آغاز كند.
من...با زخم زبونا رفیقم مرحم بزار با حرفات رو زخم عمیقم... "تنها بودم" یه کابوس شومه عزیزم کار دل،تمومه، نباشی عزیزم... عزیزم... عزیزم... عزیزم... - از ترانه های فیلم علی سنتوری - برای غم غروب هنگامم، نگاه خورشید را غم گرفت. - سینا بهمنش - پیر و بی قرار مامان هفتاد و شش ساله و تنها،ناگهان قصد سفر به اروپا کرد.به ما گفت با جین می رود. - آن جی فیلیپس – THE OLD AND THE RESTLESS Mom, 76 and alone, suddenly decided to visit Europe. With Jean, She told us. - Anne G. Philips
زن و شوهر
در روزگار قديم زن و شوهري بودند كه يكديگر را بسيار دوست داشتند.زن وقتي جوان بود مرد.شوهرش او را براي خاكسپاري به ساحل رودخانه كا ئو بين برد و در آنجا بودا را ديد و براي زنده شدن زنش از او كمك خواست.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم که اول قلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که در همسایه صد ها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخست نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سجه صد دانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بدوم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان عشاق سرگردان سراپا وجود بیوفا معشوق را پروانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی ز برق فتنه این علم آدم سوز مردم کش ، بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پرافسانه می کردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که میدیدم عزیزی ناز بر یک نارواگردیده خواری می فروشد ، گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم . عجب صبری خدا دارد ! چرا من جای او باشم ؟ همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب و تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد ، و گرنه من بجای او چو بودم ، یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه میکردم ! « عجب صبری خدا دارد ! »
ایثار
در روزگاري كه هنوز بانك خون تشكيل نشده بود، دختر كوچكي بيمار شد و به طور اضطراري به انتقال خون نياز پيدا كرد. كسي كه در فدا كردن خود براي ديگري ترديد نمي كند همان كسي است كه بي گمان قدم هايش او را به پيش ، به سوي آينده اي روشن و به سوي خدا رهنمون مي شوند.....
حکایت نبرد روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟! ستاره دریایی |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |
