|
درباره ولنتاین
روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با ۲۵ بهمنماه (۱۴ فوریه) در بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است. این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام میشود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار میشد، باز میگردد. در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند. .در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.. از چند سال پیش در ایران صحبتهایی مبنی بر آمیختن والنتاین با سنتهای اسلامی به گوش میرسد. ♥ ساليانه بيش از يك ميليارد كارت تبريك ولنتاين در سراسر جهان رد و بدل ميگردد كه ۸۵ درصد آنها توسط زنان خريداري ميشود. عشقی جدا از معشوق روزی شیوانا٬پیر معرفت٬یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
کرگدن ها هم عاشق می شوند
حتماْ بخونین: من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. . ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت،هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند. وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد. ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند. وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند. ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي. افتخار پدربزرگ
معامله
مرد مو سفید وقتی رسید که دخترک می خندید. خنده هایش را دید و به خود لرزید. قرار داد خرید کلیه را امضا کرد و چکش را هم کشید. خارج که شد، نفسی کشید و خندید. دخترک ماند و چک و پس انداز سه ماه فاحشگی. او هنوز برای خرید قلب انتظار می کشید.
کادو
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!! مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید. دکتر گفت:باید پایت را قطع کنیم.راننده کامیون که در بین راه از سرما یک پایش یخ زده بود از حرف دکتر خنده اش گرفت.
در سال 1990در دانشگاه سوربن تدريس مي كردم.روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي،سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد، جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.
من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. نقل از : پروفسور محمد حسين بابلي يزدي خدا خر را آفرید…. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد. * و خداوند آرزوی سگ را برآورد. * میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد. * و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد. و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست... مادر شاهكار:هانس كريستين اندرسن مادري بر بالين كودك خردسالش نشسته بود ، از اينكه او را در حال احتضار مي ديد غمگين و گريان بود،رنگ از رخ كودك پريده بود ، چشمانش را بسته ، آهسته نفس مي كشيد و گاه به گاه با تنفسي عميق كه به آه شبيه بود نفسي ميزد و مادر مغموم و محزون چشم به او دوخته بود. در اين هنگام دستي به در خورد و پيرمردي وارد اتاق شد،او بالاپوش بزرگي بدور خود پيچيده بود تا گرمش بدارد. بيرون همه جا را برف و يخ گرفته بود و بادي سرد چنان مي وزيد كه سوزش آن صورت را مي بريد. پيرمرد از سرما مي لرزيد.كودك لحظه اي چشم بر هم گذاشت و خفت. مادر قوري كوچك چاي را روي بخاري گذاشت تا با يك فنجان چاي مهمانش را گرمي بخشد.پيرمرد نشسته بود و گهواره كودك را مي جنباند و مادر، كودك بيمارش را كه بسختي نفس مي كشيد و دست كوچكش را بلند نگاه داشته بود مي نگريست. فكر ميكني اين بچه براي من بماند؟ آيا خداي رحيم او را از من خواهد گرفت؟ پير مرد كه همان پيك مرگ بود سرخم نمود وجوابش نه مثبت بود ، نه منفي. مادر سر به گريبان فرو برد و اشك از گونه هايش روان شد. سه روز و سه شب دركنار بستر فرزند چشم بر هم ننهاده بود و سرش درد مي كرد. خواب لحظه اي در ربودش. پس چشم برداشت و از سرما ناليد كه: چه شد؟ و همه جا را نگريست ولي پيرمرد رفته بود و كودك خردسال را نيز با خود برده بود صداي دنگ دنگ ساعت كهنه گوشه ديوار برخاست و ناگهان پاندول آن از جا كنده و متوقف ماند. مادر بيچاره از خانه بيرون دويد و فرياد زنان فرزندش را مي طلبيد . بيرون در ميان برف پيرزني كه با لباس مشكي بلندي نشسته بود گفت: مرگ دراتاق تو بود من او را ديدم كه چگونه با كودكت از آنجا گريخت آنچه را كه ربود ديگر پس نخواهد آورد. مادر پريشان و متوحش پرسيد : فقط بگو از كدام راه گريخت؟ راه را به من نشان بده من او را خواهم يافت ، پيرزن گفت من راه را به تو نشان خواهم داد ولي شرطش اين است كه تو همه آوازهايي را كه شبها بر بالين كودكت برايش مي خواندي برايم بخواني من اين آوازها را دوست دارم و قبلا شنيده ام. نام من شب است و تمام اشكهايي را كه بر بالين او نثار كرده اي ديده ام. مادر گفت : من همه را برايت خواهم خواند اما مرا سرگردان مكن تا بتوانم كودكم را بازآرم و بيابم. ولي شب سنگين و ساكت نشسته بود، مادر دستها را به هم پيوست و خواند و گريست ترانه ها بسيار بودند ولي اشكهاي او بيشتر. شب گفت: از سمت راست به جنگل تيره كاج برو ، من مرگ را با كودكت همانجا ديدم كه مي رفتند. در اعماق جنگل راههاي بسياري يكديگر را مي بريدند و مادر مردد بود كدام را برگزيند. ناگهان چشمش به بوته خاري افتاد كه نه برگ داشت و نه گل و يخها از شاخه هاي بوته آويخته بودند . مادر پرسيد: تو مرگ را نديدي كه با كودك من از اين راه بروند ؟ بوته گفت :چرا ديدم ولي راه را به تو نشان نخواهم داد مگر اينكه مرا از حرارت سينه ات گرم كني وگرنه من از سرما خواهم مرد. مادر بر زانوان نشست و بوته خار را به سينه اش فشرد خارهاي بوته به تنش فرو رفتند و قطرات خون جاري شد و بوته خار از نو جوان گرديد و در آن سرماي زمستان گل داد ، قلب شكسته و غمزده او چنين گرمايي معجزه آسا داشت. و بوته راهي را كه مي بايست مي رفت به او نشان داد. او رفت و رفت تا بدرياچه بزرگي رسيد كه نه كشتي داشت و نه قايق و سطح آن را قشري نازك از يخ پوشانده بود و گذشتن از آن امكان نداشت ، اما او مي بايستي براي يافتن كودكش به ساحل روبرو مي رسيد، به ناگهان فرياد كشيد :مرگي كه بچه مرا با خود دارد كجاست؟ ناگهان درياچه به سخن آمد و گفت : من مي دانم كجاست بگذار ما هردو صميمانه با هم كنار بياييم ، دل شادي من در اين است كه مرواريدي داشته باشم و چشمان تو روشنترين چشماني هستند كه من تابحال ديده ام اگر تو چشمانت را نثار من كني ، من نيز تو را به گلشن ساحل روبرو خواهم برد آنجا كه مرگ خانه دارد و گلها و درختاني را مي پروراند كه هر يك عمر انساني است . مادر گفت همه وجودم را نثار مي كنم تا كودكم را باز يابم . او اين سخن را گفت و گريست و گريست تا اينكه چشمانش را بصورت دو قطره اشك به كف درياچه فرو چكاند و آنها به دو مرواريد گرانبها بدل شدند ، درياچه هم او را گرفت و گويي كه بر تخت رواني نشسته بود به يك لحظه او را به ساحل ديگر رساند. آنجا كه خانه اي مجلل قرار داشت و فرسنگها وسعتش بود ، انسان نمي دانست كه آيا كوهي پوشيده از جنگل و غار بود ويا اتاقكهاي متعدد اما مادر مسكين قادر به ديدن نبود . او دوباره فرياد كشيد : مرگي كه بچه مرا با خوددارد كجاست؟ پيرزن گوركن جواب داد: او هنوز باز نگشته است و همچنان كه مي رفت تا گلشن مرگ را محافظت كند پرسيد: چگونه توانستي اينجا را بيابي و چه كسي تو را ياري داد؟ مادر گفت: خداي رحيم ياري ام داد .او با شفقت و مهربان است پس تو هم بر من رحم كن و بگو فرزندم را كجا خواهم يافت؟ پيرزن گفت: من نمي دانم و توهم بينايي خود را از دست داده اي ، بسياري از گلها و درختان امشب پژمردند بزودي مرگ خواهد آمد تا آنها را جابجا كند تو خود مي داني كه هر بشري صاحب گل و يا درخت زندگي است اين گلها و درختها همانند ديگر گلها و درختها هستند ولي اينها قلبي درون خود دارند كه پيوسته مي زند ، برو بگرد شايد بتواني ضربان قلب كودكت را بشناسي ولي به من چه خواهي داد كه بگويم هنوز بايد چه كاري بكني؟ مادر مسكين گفت: من چيزي ندارم ولي بخاطر تو تا پايان عالم خواهم رفت. پيرزن گفت: من آنجا كاري ندارم فقط از تو مي خواهم كه گيسوان قشنگ و سياهت را به من بدهي خودت مي داني كه گيسوانت زيباست و من از آنها خوشم مي آيد در عوض موهاي سپيد مرا بگير كه بهتر ازهيچ است. مادر گفت: اگر گيسوان مرا مي خواهي حاضرم با كمال ميل آنها را به تو بدهم و دست برگيسوان خود برد و آنها را برداشت و به پيرزن داد و موهاي سفيد او را گرفت. سپس هردو به گلشن مرگ رفتند. آنجا كه گلها و درختان درهم روييده بودند ، جايي سنبلها زير شقايقها روييده بودند و جايي ديگر بوته هاي گل بزرگ ودرخت آسا شده بودند.برخي كاملا تر و تازه و برخي بيمارگونه و زرد هر درخت و هر گل نام مخصوص خود را داشت. جايي درختان بزرگي را در گلدانهاي كوچك نهاده بودند چنانكه بيم آن مي رفت كه از تنگي جا گلدان بشكند و جايي گلهاي كوچك و ظريفي را بر زمين خوابانده بودند و يا آنان را به گياهان ديگر آويخته و از آنان بي اندازه مراقبت مي كردند اما مادر مسكين بر همه گياهان كوچك خم مي شد و به ضربان دلي كه در آنها نهفته بود گوش مي داد و همچنانكه مي رفت در ميليونها گياه كودكش را بازشناخت. (يافتمش) مادر فريادي زد و دستش را بسوي گل زعفراني كه بيمار مي نمود دراز كرد. پيرزن گفت: دستت را از گل كوتاه كن و تامل كن تا مرگ بيايدمن هر آن انتظار او را دارم ، از من نشنيده بگير ولي مگذار كه او اين گل را بچيند او را تهديد كن كه اگر به گل تو دست بزند تونيز گلهاي ديگر را ازجاي خواهي كند.او در پيشگاه خداي مهربان مسئول است و كسي را اجازه آن نيست كه گلي را بچيند تا او نخواهد. ناگهان نسيم سردي وزيدن گرفت و مادر دريافت كه اين مرگ است كه از راه مي رسد. مرگ پرسيد؟ راه اينجا را چگونه جستي؟ و چگونه آمدي؟ مادر جواب داد: من مادرم و مرگ دستش را بطرف گل كوچك دراز كرد تا آن را بچيند اما مادر با دستهايش محكم دست او را گرفت و از ترس مي لرزيد.مرگ بر دستهاي مادر نفس سرد خود را دميد و او حس كرد كه اين نفس سردتر از سوز زمستاني است و دستهايش فرو اقتادند. مرگ بانگ برداشت: تو نمي تواني بر خلاف قدرت من كار كني. مادر جواب داد: اما خداي رحيم قادر است . مرگ گفت: من مجري مشيت و اراده اويم و فقط آنچه را كه او خواستار است از من ساخته است. من باغبان گلشن اويم. من همه درختان او را بر مي كنم و از نو آنها را در گلزار بهشت مي نشانم در سرزمينهاي دور و نامعلوم ، اما آنجا چگونه است و چگونه اينها از نو خواهند روييد رازش را بتو نخواهم گفت. مادر گفت: كودكم را به من بازده و شروع به گريستن كرد و با دو دستش ساقه گل زيبايي را چسبيد و شيون كنان به مرگ گفت: من همه گلهاي تو را خواهم چيد كاسه صبرم لبريز گشته و نوميد شده ام. مرگ نگران شد و گفت: دست از آن كوتاه بدار تو خود گفتي كه خوشبختي را از دست داده اي حال مي خواهي مادراني ديگر را به خاك سياه بنشاني؟ مادر غمگين و متاثر گفت:مادراني ديگر را؟ و دستش را از ساقه گل برداشت. مرگ گفت :بيا چشمهايت را بگير من آنها را از درياچه پس گرفتم اكنون اينها روشنتر و بيناتر از سابقند و در كنار خودت به اين چاه عميق نگاه كن و من به تو نام اين دو گل را كه قصد چيدنش را داشتي .به تو خواهم گفت و تو تمامي آينده آنان را خواهي ديد، تمامي عمر سرگذشت آدمي را بنگر و آنچه را كه مي خواستي نظمش را برهم زني چه بود. مادر به عمق چاه نظر انداخت .چنين ديد كه يكي از آن دو اسباب خير و سعادت را به تمامي فراهم داشت و خوشبختي گردش را فرا گرفته بود و ديگري بعكس در منتهاي ذلت و بدبختي غوطه ور بود. مرگ گفت: اين هر دو خواست خداوند است.و آنچه كه بايد بداني اين است كه يكي از اين گلها فرزند دلبند توست و آنچه را كه ديدي سرنوشت آينده اوست. مادر متاثر گفت: پس همان به كه از رنجها و مصائب آسوده اش كني ، و او را ببري به سراي جاودان خداوند. بر خواهشها و زاريهاي من وقعي مگذار و همه را نشنيده بگير. مرگ گفت: نمي دانم چه مي خواهي .آيا دوست داري او را باز يابي يا آنكه با خود ببرم به جايي كه از آن چيزي نمي داني و ن[واهي دانست؟ مادر دو دستش را به هم پيوست و خداي رحيم را درود فرستاد: اي خداي مهربان نشنيده بگير آنچه من خلاف ميل تو خواستم و آن را خير پنداشتم از من مشنو و مرا ببخش. مادر سر به گريبان فرو برد و مرگ همراه كودك بعالم نامرئي شتافت.
خداوندا: تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا دکتر علی شریعتی
1-- اگر شما زن بارداری را بشنا سيد كه در حال حاضر هشت تا بچه ى كور و كچل دارد ، آيا موافق هستيد كه اين خانم سقط جنين بكند تا يك نفر ديگر به كور و كچل هاى اين دنياى لعنتى اضافه نشود ؟ 2-- فرض بفرماييد حالا موقع انتخابات است و شما بايد از ميان سه كانديداى رياست جمهورى ، يكى را انتخاب كنيد . شما كداميك از اين سه كانديدا را انتخاب خواهيد كرد ؟ . . 1- كانديداى اولى فرانكلين روزولت است . 2- كانديداى دومى وينستون چرچيل است . و كانديداى سومى ، آدولف هيتلر !! . و اما پاسخ به پرسش نخست :
قطار
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ از خود گذشتگی... زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد: - آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت: - بله، شما چه عقيده اي داريد؟ - من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت: همسر تو گوژپشت خواهد بود. درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.« فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
سعادت جاودانی روزی مردی به قصد ملاقات با دانای راز و پرسیدن راز سعادت جاودان رهسپار سفری طولانی شد. کورش کبیر:
لبخند خدا
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است ..... بقا را طلب كن
فتحعليشاه روزي در ميان دو تن از زنهاي خود ، يکي به نام «جهان» و ديگري به نام «حيات» نشسته بود و اين شعر را مي خواند : نشسته ام به ميان دو دلبر و دو دلم ............. كه را به مهر بگيرم در اين ميان خجلم « جهان » گفت : « تو پادشاه جهاني ، جهان تو را بايد » « حيات » گفت : « حيات اگر که نباشد جهان چه کار آيد » يکي از بانوان حرمسرا به نام «بقا» در پشت در ، اين سخنان را شنيد و گفت : حيات وجهان هر دوشان بي وفا است .............. بقا را طلب کن که آخر بقا است آهنگر بیمار
آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟» آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار»... |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |
