|
زندانی رابرت فراست٬ یکی از بزرگترین شاعرانی که آمریکا به عرصه ادبی جهان عرضه داشته٬ بیست سال تمام بدون هیچ موفقیت و شهرتی سخت کار کرد. او قبل از آنکه جلدی از اشعارش به فروش برود٬ ۳۹سال داشت. امروز اشعار او به ۲۲ زبان زنده دنیا ترجمه و چاپ شده است. او شاعری است که ۴ بار مفتخر به دریافت جایزه پولیتزر شد. آلبرت اینشتین٬ دانشمندی که بنا به گفته جهانیان باهوش ترین فرد روی زمین بوده٬ گفته است:" من ماهها و سالها فکر میکنم و فکر میکنم. ۹۹ بار استنتاجاتم نادرست هستند و در صدمین بار است که حق با من است. " موقعی که لوسیانو پاواروتی از دانشگاه فارغ التحصیل شد، دقیقاً نمیدانست که معلم باقی بماند یا اینکه به کار خوانندگی حرفه ای روی آورد. پدرش به او گفت:" لوسیانو! اگر سعی کنی که روی دو تا صندلی بنشینی ، از وسط آنها خواهی افتاد. تو باید یک صندلی انتخاب کنی." پاواروتی معلمی را رها کرد و خوانندگی را انتخاب کرد. او پس از هفت سال مطالعه و نومیدی بود که در نخستین برنامه حرفه ای خود ظاهر شد و مجدداْ پس از هفت سال تلاش دیگر بود که به اپرای متروپلیتن راه یافت. او صندلی خود را انتخاب کرده بود و موفق هم شده بود. سردبیر روزنامه ای٬ والت دیسنی را بخاطر فقدان قوه تخیل از کار برکنار کرد. والت دیسنی از نخستین شکستهای خود چنین یاد می کرد : " هنگامی که تقریباْ ۲۱ساله بودم برای نخستین بار مفلس و ورشکسته شدم. روی بالشهای درست شده از یک نیمکت قدیمی می خوابیدم و کنسرو سرد لوبیا می خوردم. گریگور مندل گیاه شناس اتریشی ٬ کسی که آزمایش و تجارب او با نخود فرنگی منجر به پیدایش علم جدید ژنتیک گردید٬ هرگز موفق نشد امتحانات گزینش معلمی را پشت سر گذارد و معلم علوم دبیرستان بشود.او در درس زیست شناسی مردود شد. هنری فورد: شکست فرصتی است برای شروع دوباره با هوشیاری بیشتر. اولین دزد سرزمينی بود که همهی مردمش دزد بودند.شبها هر کسی شاهکليد و چراغدستی دزدانهاش را بر میداشت و میرفت به دزدی خانهی همسايهاش در سپيدهی سحر بازمیگشت، میدانست که خانهی خودش هم غارت شده است. ناگهان ـ کسی نمیداند چهگونه ـ در آن سرزمين آدم درستی پيدا شد. شبها به جای برداشتن کيسه و چراغدستی و بيرون زدن از خانه، در خانه میماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.دزدها میآمدند و میديدند چراغ روشن است و راهشان را میگرفتند و میرفتند.بايد برای او روشن میشد که مختار است زندگیاش را بکند و چيزی ندزدد، اما اين دليل نمیشود چوب لای چرخ ديگران بگذاردزمانی گذشت.. به ازای هر شبی که او در خانه میماند، خانوادهای در صبح فردا نانی بر سفره نداشت.مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخی نداشت.شبها از خانه بيرون میزد و سحر به خانه بر میگشت، اما به دزدی نمیرفت. میرفت و روی پُل میايستاد و بر گذر آب در زير آن مینگريست.آدم درستی بود و کاريش نمیشد کرد. بازمیگشت و میديد که خانهاش غارت شده است. خراش عشق چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.
تحمل... ساک خرید برایش از همیشه سنگین تر به نظر می رسید .وقتی به داخل آن نگاه کرد جز خرده نا نهای خشک شده چیزی نیافت. از جلوی آینه گذشت.اما ناگهان نیروی او را مجبور به برگشتن کرد.روبروی آینه ایستاد.این بار نیز بجز چهره غمگین و چروکیده اش , نوشته تکراری همیشگی را دید. متنی که با ماژیک روی آینه نوشته شده بود , خیلی برایش غریب نبود.آنقدر تکرار شده بود که زن چشما نش را بست و متن را خواند. همسرعزیزم امشب زود ترمی آیم مننتظرم باش . می دونی که چقدر دوست دارم؟ و شاخه گلی که با چسب به کنار آینه چسبانده شده بود. زن به نوشته و تصویر بی روح خود در آینه نگاه کرد و به آن همه معصومیت لبخند تلخی زد.اشک چون باران بهاری از چشمان بی فروغش سرازیر شد.نگاهی به خود کرد.دستش را به طرف صورتش برد جای سیلی دیشب هنوز هم صورتش را می سوزاند... "تانزان"و "اکیدو"دو راهب ذن در خیابان گل آلودی در شهر قدم می زدند که به دختری با جامه ی ابریشمین بر خوردند.او به خاطر گل و لای می ترسید از خیابان بگذرد."تانزان"گفت:بیا دختر و او را بغل کرد و از خیابان گذراند.
در ماندنم هیچ رفتنی نبود
|
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |
