|
گفتی که:
"چو خورشید٬ زنم سوی تو پر٬ چون ماه ٬ شبی می کشم از پنجره سر!" اندوه٬ که خورشید شدی٬ تنگ غروب! افسوس٬ که مهتاب شدی٬ وقت سحر! - فریدون مشیری -نخستین برخورد - آرتور ال ویلارد - FIRST ENCOUNTER She has Reservations.Lots of them. - Arthur L. Willard - قدر شناسی نور چراغ های خیابان در سرمای گزندهء تاریکی گرمای دلپذیری داشت. انحنای نیمکت پارک با ستون فقرات خسته اش آشنا بود. پتوی پشمی ارتش خیریهء رستگاری گرمی خاصی به او می بخشید و جفت کفش هایی که امروز در سطل آشغال پیدا کرده بود به پایش می خورد. فکر کرد،خدا جان،زندگی زیبا نیست. - اندرو ای هانت - GRATITUDE The street lights were a warm welcome from the oncoming chill of darkness. اندرزها و حکمت ها آن را که خبرهاست آن را که خبرهاست برای روز مبادا، بسیار می خموشد در خود. آنکه روزی، می خواهد آذرخشی بر افروزد، باید که دیری ابر باشد. بختیاری من از زمانیکه جستجو ملولم کرد یافتن آموختم از زمانیکه باد از من روی گرداند در همهء بادها بادبان می گشایم بزرگوار دشمنی تمامی از چوب به از دوستی چسبناک به دوستدار روشنی می خواهی چشم و ذهن ات را مکدر نکنی؛ در پی آفتاب بدو در سایه! داوری خستگان همهء چمن زارها به آفتاب ناسزا میگویند: ارزش درختان از شماست، سایه ها! « دوستان!دوستانی وجود ندارد! » « دوستان!دوستانی وجود ندارد! » فرزانه ای رو در مرگ چنین فریاد می زد؛ « دشمنان!دشمنی وجود ندارد! » من دیوانهء زنده و غبراق چنین فریاد میزنم. رنجش مغروران آن مغرور حتی از اسبی که کالسکه اش را پیش میراند بیزار است. زیرکی این جهانی بر دشت های هموار درنگ مکن! بسیار بلندتر از آن نیز مرو! از نیم فراز زیباتر به دیده می آید،جهان! عهد جدید این است، مقدس ترین کتاب شادی و اندوه؛ که دیباچهء آن داستان پیمان شکنی* است؟ *زنا گوشه نشین سخن می گوید اندیشه داشتن؟ باشد!از آن به سروری می رسم! اما،اندیشه ورزیدن خوش دارم فراموشش کنم! اندیشه ورز؛ بردهء اندیشه ها. نمی خواهم برده باشم نه اکنون،نه هیچ وقت! نگاشتن با پا تنها با دست نمی نویسم: پا نیز،همواره،همراهی نویسنده را میخواهد. استوار،آزاد و دلیر،می دود گاهی بر دشت گاهی بر کاغذ! نیرومند چون هر فاتحی که لب به سخن باز میکند، میگفتی: " اتفاق وجود ندارد! " علیه خود بینی باد به غبغب مینداز گرنه میترکاندت خردک نیشی! گزینه گویه هایی که در این قسمت آمده است تمامی از کتاب " اکنون میان دو هیچ " نوشتهء "فریدریش ویلهلم نیچه"(م1900-1844) فیلسوف و شاعر گرانقدر آلمانی به ترجمهء"علی عبداللهی" و به اهتمام مه دی گرداوری شده اند.
بابا آمده
« مامان؟بابا کی می آید؟ » گفت: « زود،خیلی زود،جنگ تمام شده...دیگر جای نگرانی نیست. » « مامان،مامان،کشتی آمده! » نردبانی انداختند.سرانجام همه را پیاده کردند.شوهرش پیتر به ساحل رسید. ستوان گفت:« اینجا را امضاء کنید. » بتی تابوت را بغل کرده بود. پرسید:« پیتر...چرا؟ » - رافائل توبار - DADDY'S HOME
"Mommy? When's Daddy getting here?" "Soon, very soon,"she said. "The war's over...no more worrying." "Mom, look-----the boat's here!" A ladder dropped down.Eventually, everyone was unloaded.Her husband Peter came ashore. "Sign here," the lieutenant said. Betty stood embracing the coffin. "Peter...Why?" she asked. - Rafael Tobar
گشت
طبق برنامهء هر شب در خیابانی فرعی نشست.زیر نور چراغ ماشین،خبرهای روزنامه را میخواند که روی فرمان پهن کرده بود.صدای رادیو بی سیم بلند شد که اسم او را صدا میزد.نور چراغ مطالعه خاموش شد.جای خود را به رنگ نور آبی و قرمز آژیر داد. با امید به اینکه خودش تیتر روزنامه ها نشود،در دل شب به راه افتاد. - تیموتی گراف - PATROL
On a side street he sat,continuing his nightly vigil. With the dome light on,he read headlines of the newspaper propped againest the steering wheel.The radio blared,calling his number.The dome light went off,replaced by the red and blues.Hoping not to make headlines himself,he pulled into the night. - Timothy Graf
به اقتضاي زمان
زن و مردي جوان ، در اتاق پذيرايي كه كاغذ ديواري آن به رنگ آبي آسماني بود ، دل داده و قلوه گرفته بودند. مرد خوش قيافه ، جلو دختر جوان زانو زده بود و قسم مي خورد: ــ بدون شما عزيزم ، نمي توانم زندگي كنم! قسم مي خورم كه اين عين حقيقت است! و همچنانكه به سنگيني نفس مي زد ، ادامه داد: ــ از لحظه اي كه شما را ديدم ، آرامشم از دست رفت! عزيزم حرف بزنيد … عزيزم … آره يا نه ؟ زن جوان ، دهان كوچك خود را باز كرد تا جواب دهد اما درست در همين لحظه ، در اتاق اندكي باز شد و برادرش از لاي در گفت: ــ لي لي ، لطفاً يك دقيقه بيا بيرون! لي لي از در بيرون رفت و پرسيد: ــ كاري داشتي ؟! ــ عزيزم ، ببخش كه موي دماغتان شدم ولي … من برادرت هستم و وظيفه ي مقدس برادري حكم ميكند به تو هشدار بدهم … مواظب اين يارو باش! احتياط كن … مواظب حرف زدنت باش … لازم نيست با او از هر دري حرف بزني. ــ او دارد به من پيشنهاد ازدواج مي كند! ــ من كاري به پيشنهادش ندارم … اين تو هستي كه بايد تصميم بگيري ، نه من … حتي اگر در نظر داري با او ازدواج كني ، باز مواظب حرف زدنت باش … من اين حضرت را خوب ميشناسم … از آن پست فطرتهاي دهر است! كافيست حرفي بهش بزني تا فوري گزارش بدهد … ــ متشكرم ماكس! … خوب شد گفتي … من كه نمي شناختمش! زن جوان به اتاق پذيرايي بازگشت. پاسخ او به پيشنهاد مرد جوان « بله » بود. ساعتي كنار هم نشستند ، بوسه ها رد و بدل كردند ، همديگر را در آغوش گرفتند و قسمها خوردند اما … اما زن جوان ، احتياط خود را از دست نداد: جز از عشق و عاشقي ، سخني بر زبان نياورد. - آنتوان چخوف - كرم شب تاب روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است. و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را. در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده. و خدا كمي نور به او داد. نام او كرم شب تاب شد. خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي. و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست. .هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است. - نويسنده :عرفان نظر آهاري ؛ چلچراغ - نقل از دفتر خاطرات يك دوشيزه 13 اكتبر: بالاخره بخت ، در خانه ي مرا هم كوبيد! مي بينم و باورم نميشود. زير پنجره هاي اتاقم جواني بلند قد و خوش اندام و گندمگون و سياه چشم ، قدم مي زند. سبيلش محشر است! با امروز ، پنج روز است كه از صبح كله ي سحر تا بوق سگ ، همانجا قدم ميزند و از پنجره هاي خانه مان چشم بر نميدارد. وانمود كرده ام كه بي اعتنا هستم. 15 اكتبر: امروز از صبح ، باران مي بارد اما طفلكي همانجا قدم مي زند ؛ به پاداش از خود گذشتگي اش ، چشمهايم را برايش خمار كردم و يك بوسه ي هوايي فرستادم. لبخند دلفريبي تحويلم داد. او كيست؟ خواهرم واريا ادعا ميكند كه « طرف » ، خاطرخواه او شده و بخاطر اوست كه زير شرشر باران ، خيس ميشود. راستي كه خواهرم چقدر امل است! آخر كجا ديده شده كه مردي گندمگون ، عاشق زني گندمگون شود؟ مادرمان توصيه كرد بهترين لباسهايمان را بپوشيم و پشت پنجره بنشينيم. ميگفت: « گرچه ممكن است آدم حقه باز و دغلي باشد اما كسي چه ميداند شايد هم آدم خوبي باشد » حقه باز! … اين هم شد حرف؟! … مادر جان ، راستي كه زن بي شعوري هستي! 16 اكتبر: واريا مدعي است كه من زندگي اش را سياه كرده ام. انگار تقصير من است كه « او » مرا دوست ميدارد ،نه واريا را! يواشكي از راه پنجره ام ، يادداشت كوتاهي به كوچه انداختم. آه كه چقدر نيرنگباز است! با تكه گچ ، روي آستين كتش نوشت: « نه حالا ». بعد ، قدم زد و قدم زد و با همان گچ ، روي ديوار مقابل نوشت: « مخالفتي ندارم اما بماند براي بعد » و نوشته اش را فوري پاك كرد. نميدانم علت چيست كه قلبم به شدت مي تپد. 17 اكتبر: واريا آرنج خود را به تخت سينه ام كوبيد. دختره ي پست و حسود و نفرت انگيز! امروز « او » مدتي با يك پاسبان حرف زد و چندين بار به سمت پنجره هاي خانه مان اشاره كرد. از قرار معلوم ، دارد توطئه مي چيند! لابد دارد پليس را مي پزد! … راستي كه مردها ، ظالم و زورگو و در همان حال ، مكار و شگفت آور و دلفريب هستند! 18 اكتبر: برادرم سريوژا ، بعد از يك غيبت طولاني ، شب دير وقت به خانه آمد. پيش از آنكه فرصت كند به بستر برود ، به كلانتري محله مان احضارش كردند. 19 اكتبر: پست فطرت! مردكه ي نفرت انگيز! اين موجود بي شرم ، در تمام 12 روز گذشته ، به كمين نشسته بود تا برادرم را كه پولي سرقت كرده و متواري شده بود ، دستگير كند. « او » امروز هم آمد و روي ديوار مقابل نوشت: « من آزاد هستم و مي توانم ». حيوان كثيف! … زبانم را در آوردم و به او دهن كجي كردم! - آنتوان چخوف - |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |
