کنار کوچ بچه های پرسه ستیز گلبرگ و تگرگه اندرز گویه هایی از " نیچه " : + قدرت خواهی بشر و نه میل به شناخت اولین عامل برای گرایش او به فلسفه بوده است . + کسی که آرمان نداشته باشد کمتر لاابالی ست تا کسی که راه رسیدن به آرمانش را نمی داند . + مردان بزرگ فقط آرمان های خود را نمایش داده اند . + سیاستمدار انسانها را به دو دسته تقسیم میکند: ابزار و دشمن. یعنی فقط یک طبقه را میشناسند و آن هم دشمن است . + بدترین خوانندگان کتاب آنانی اند که چون «سربازان غارتگر» عمل می کنند، یعنی از هر جا که دستشان برسد تکه یی بر می دارند . + پاکی نفس جدایی می آورد . + اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری ریشه و بنیاد جامعه است ولی این خواست نفی زندگی ست چون زندگی بهره کشیدن از دیگران است که ناتوان ترند . + ایرانیان راستگوترین و راست تیرانداز ترین قوم تاریخ اند . + خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند . + چهار فضیلت انسان والا عبارت است از : دلیری ، درون بینی ، همدلی و تنهایی که گرایش به آنها سبب پاکی می شود . + آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت آن احساس ها . + آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلفی دارند ، والایی در ایمان به هدف و آرمان است . + دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن از نشانه های والا بودن است . + کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است . + کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد ! + عشق فریبنده و ویرانگر است، نه نجات بخش . + نمی توان همساز طبیعت بودن را یک اصل اخلاقی دانست. زیرا طبیعت بی رحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد . + انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور ، خود را از تیررس نگاه دیگران پنهان می کنند . + بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید . + عرصه عمل برای ابر انسان بی کرانه است . + جرم این است که ندانیم زندگی خیلی ساده تر از اینهاست که ما فکر می کنیم . + فروپاشی و زوال هر فرهنگ یا هر شخص هنگامی رخ می دهد که کشش به سوی نیرومندی رنگ بازد و چیز دیگری بر این کشش اولویت یابد ، ولو این جایگزین خرد ، دانش و هنر باشد . + هزار تلاش انسان به اندازه یک تقدیر کارساز نیست .
ذره ذره دور می ریزی، لحظه هایی که می سازند، روز دیگری را خسته از آسودن در آفتاب، برای تماشای باران در خانه می مانی و می دوی و می دوی تا از آفتاب عقب نمانی، اما او فرو می رود هر سال کوتاهتر می شود، گویی هرگز به زمان نمی رسی - پینک فلوید Pink Floyd - اسلام به چه معنا؟ اسلام به چه قیمت؟
بسم الله ____ من هم در جواب نوشتم : سلام... ------- و جواب داد : به نام خدای خرما و برنا _______ پرده ی اول: دوستی دارم که بسیار مومن و نمازخوان است. نمازش قضا نمی شود. روزه می گیرد. همیشه در هیئت است و پای ثابت تمام مجالس عزاداری. خانواده ی خوب و مومن دارد. اما شب جمعه ای نیست که یا خانمی به خانه نیاورده باشد و یا ... ازش می پرسم تو چرا؟ می گوید هر چیزی جای خودش !!! خیلی نمازخوان است... پرده ی دوم: بسیاری را می شناسم که فقط برای استفاده از کارت بسیج عضو این گروه شده اند و مسلمان. هفته ای یکبار پاس می دهند و بعدها کارت فعال بسیج و مزایای خدمت و سهمیه دانشگاه و ... نماز را همیشه در مسجد و به جماعت می خوانند تا دیده شوند. آنها مسلمانند... پرده ی سوم: یک عده ی اقلیت مسلمان! با دین اسلام و حکومت اسلامیشان خون ملت را در شیشه کرده اند و هی می نوشند. سیری ناپذیرند. تورم روز به روز بالاتر می رود. قدرت خرید مردم لحظه به لحظه کمتر می شود. حقوق ها کفاف یک زندگی حتی ساده را هم نمی دهد. همش وعده های دروغین، همه اش افتتاح پروژه های الکی، همه اش سفر به دور ایران و دنیاو... آیا این حکومت اسلامی است؟ اگر می گویید خدا در قرآن این را نگفته پس چرا جهاد نمی کنید؟ مگر غیر این است که خدا گفته است باید در برابر ظالمان جهاد کرد؟ و اگر این واقعا یک حکومت اسلامی است؛ پس وای بر من و تو ای خواهر و برادر. پرده ی چهارم: آیا تا بحال " اوستا " کتاب مقدس زرتشت پیامبران ایرانیان باستان را خوانده اید؟ تا بحال آداب و آیین و عبادات زرتشتیان را دیده اید و یا چیزی از آن می دانید؟ کسی می داند زرتشت چند صد سال قبل از محمد به پیامبری رسیده؟ راستی چرا خیلی از حرفهای قرآن شبیه اوستاست و حتی طرز عبادات؟ سلمان فارسی مشاور محمد پیامبر مسلمانان ایرانی بوده. آیا به این موضوع اندیشیده اید؟ پرده ی پنجم: در این حکومت به ظاهر اسلامی که با رای و انقلاب مسلمانان به روی کار آمده پول نفت به کجا می رود؟ پول تجارتهای انحصاری سرانش به جیب چه کسانی می رود؟ سهم مردم عادی از این همه نعمات الهی چیست؟ مسکن های 99 ساله و یا کارت منزلت برای ندادن بلیط اتوبوس و یا سهام عدالت و یا...؟ تا کی ساده لوحی؟؟؟ پرده ی ششم: دانشگاه آزاد اسلامی برای خالی کردن جیب مردم و خرجهای میلیونی که بر دوش خانواده های مستضعف می گذارد به امید اینکه فرزندشان درس بخواند و یک لیسانس در پیت بگیرد و برای خودش بشود کسی. آخرش هم اگر پارتی نباشد که تکلیف معلوم است...زیاد هم که تلاش کنی برای دخترها منشی گری و برای پسرها هم از آن افتضاح تر. مگر ادارات دولتی و یا شرکتها و ... مدرک دانشگاه آزاد را اصلا قبول دارند؟ براستی صاحب این دانشگاه آزاد اسلامی کیست؟ درامدش به جیب چه کسی می رود؟ من می دانم. شما می دانید؟ پرده ی هفتم: 10-12 سال پیش به حوزه اخذ رای رفتم تا رای بدهم. در مدتی که آنجا بودم 2 تا پیرمرد آمدند تا بهشان کمک کنم تا برگه ها را پر کنم. بی سواد بودند. گفتم پدر جان اسم چه کسی را بنویسم؟ گفتند ما که سواد نداریم هر چیزی خودت می دونی بنویس. گفتم اسم کی رو بنویسم؟ گفتند ما نمیشناسیم.اسم چند نفر رو بنویس دیگه. و من فقط 5 دقیقه آنهم فقط در یک حوزه بودم. چند نفر دیگه مثل من بودند؟ و اینگونه حماسه ی میلیونی رقم می خورد. دیگر رای ندادم. پرده ی هشتم: چرا مطهری زود رفت؟ رجایی و با هنر کجایند؟ طالقانی چی؟ راستی سر سید احمد خمینی چه آمد؟ کسی از آیت الله منتظری خبری دارد؟ اگر ترور و حادثه و ... بوده چرا دیگر الان نیست؟ ناخالصی ها باید میرفتند؟ دوام رژیم همسو می خواهد. آیا هدف خمینی این نوع حکومت اسلامی بود؟ آیا اگر شهیدان می دانستند که برای دوام چه رژیمی خون می دهند آیا بازهم حماسه ی دفاع مقدس روی می داد؟ پرده ی نهم: تضاد طبقاتی بیداد می کند. آیا تابحال سری به روستاهای محروم زده اید؟ پول نفت و گاز و معدن و ... کجا می رود؟ عده ای با یک تلفن معامله های حرام میلیاردی می کنند و عده ای دیگر معطل یک لقمه نان حلال برای شکم زن و فرزندانشان. پرده ی دهم: جاده ی چالوس بودم. دیدم مامور راهنمایی علامت می دهد. ایستادم. گفت گواهینامه و کارت ماشین. گفتم چی شده جناب سروان.گفت سبقت غیر مجاز گرفتین و با موبایل حرف می زدین!!! هاج و واج مانده بودم. موبایلم خاموش بود و اصلا اونجاها انتن نمی ده. گفت روی هم میشه 40 تومن. گفتم جناب سروان من موبایلم خاموشه و توی داشبورده. توی جاده هم سبقت نگرفتم... بالاخره یه جوری فهموند که باید رشوه بدم تا بی خیال بشه. منم 8 تومن دادم و اونم دیگه جریمه رو ننوشت. با اینکه کاری نکرده بودم! همون چند دقیقه ای که اونجا بودم 4-5 تا ماشین رو نگه داشت. راستی توی 7-8 ساعت هر چند دقیقه 7-8 تومن که میدونه چقدر میشه؟؟؟ جای سردار رویانیان خالی بود. راستی این کارمندای دولت با این گرونی مسکن و خرج بالا و ... چه جوری خونه می خرن؟؟ تا حالا کارتون شهرداری افتاده؟ پرده ی یازدهم: طرح امنیت اجتماعی و جریان سردار زارعی رو کیه که نشنیده باشه. خوبه امنیت برقراره... راستی بچه های رفسنجانی کجان؟ کی میدونه؟ مجتمع های نور برای کیه که هر روز یه مجتمعش افتتاح میشه؟ ناطق نوری چه می کنه؟ گفتگوی تمدن ها به کجا کشید؟ پرده ی دوازدهم: چند سال پیش کتاب آیات شیطانی را خوندم. به نظرم بیخود تر و افتضاح تر از این کتاب کتابی نیست. پرده ی سیزدهم: و اگر ادامه دهم تا هزاران پرده باید بنویسم.صبح شد و من شب را نخوابیدم برای نوشتن مطلبی که شروعش چیز دیگری بود و پایانش... همه مان می دانیم که چه خبر است. بعضی خود را به کری و کوری زده ایم و بعضی به لالی. هرچند که هم می بینیم و هم می شنویم و هم می دانیم اما همگی لالیم. این تنها خصوصیت مشترک همه ماست. هیچ کس جرات ابراز وجود و زدن حرفهایش را ندارد. یکی به فکر خانواده اش است و یکی به فکر خودش. مایه دارها هر روز مایه دارتر می شوند و مستضعفان هر روز ضعیف تر. صدای ههیچ کسی هم درنمی آید. همه جان عزیز شده اند. دیگر آزادی معنی ندارد زمانی که برای بریده نشدن نانت باید رای بدهی و تظاهرات بروی و نماز جماعت شرکت کنی و دوستانت را لو بدهی و زیرابشان را بزنی. گران بشود، چه فرقی میکند؟ آنها که توانش را دارند از جیب مردم میدزدند و آنهایی که ندارند کم کم میمیرند. فکر نمی کنم که در حمله ی مغول ها هم ایران چنین وضعیتی داشته. از دست من چه برمی آید؟ هیچی. هر روز پیرتر میشوم و موهایم سفیدتر. هر روز زندگی بی معناتر میشود. دیگر به آینده ها هم فکر نمی کنم. آیا فرصت زندگی برای ما وجود دارد؟ اگر من این اسلام سرتاسر ریا و دروغ و ننگ را نخواهم چه؟ باید بنیشینیم تا عده ای مغز شستشو شده بر ما حکم برانند و بگویند که ما بافتن بلد نیستیم. ما را به فلسفه چه کار؟ و... آری شما را چه کار؟ گوشت و خون ملت را نشخوار می کنید و از گلویشان می برید و در مستراح معده تان انباشته می کنید و به فرزندانتان یاد می دهید که چطور آنها هم ... آری شما را به انسانیت چه کار؟ آری اگر مسلمان راستینی پس چرا اینقدر خفقان را تحمل می کنی و اگر نیستی نفرین بر تو که ریاکارانه دم از اسلام میزنی . .
یادمه سال 1381 بود که دختر دایی عزیزم دفتری رو بهم داد معروف به دفتر عقاید، تا من عقایدم رو راجب به کلمات نوشته شده در بالای هر صفحه براش بنویسم. کوچکتر که بودیم نظیر همچین دفتری رو بارها و هر دفعه دست یک نفر می دیدیم. پسر و دختر هم نداشت. به نظرم هرکسی که احساسی باشه نظیر این چیزهارو برای خودش جمع می کنه. *
با درخواست من، دوستان عزیزم نظرات خودشان را درباره ی این کلمات برایم فرستادند که من با اجازه ی آنها مطالبشان را در وبلاگم قرار می دهم. شما می توانید نظرات آنها را در " ادامه ی مطلب " بخوانید. خواندنشان خالی از لطف نیست... این کمترین کاریست برای تشکر از دوستان عزیزی که وقت گذاشتند و نظرات زیبایشان را برای من فرستادند. ادامه مطلب...
عمر
دوروز مانده به پایان عمر تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد .آشفته وعصبانی نزد فرشته ی مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد وبدوبیراه گفت فرشته سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت فرشته سکوت کرد جیغ زد و جاروجنجال به راه انداخت.فرشته سکوت کرد.کفر گفت و سجاده دور انداخت.بازهم فرشته سکوت کرد.
اولین عشق من این داستان، واقعی و سرگذشت خود من می باشد. خوشحال می شوم که تا پایان مرا همراهی کنید... سال پنجم ابتدایی بودم. توی مدرسه ای اون پایینای شهر. مدرسه ای که الان دیگه مدرسه نیست. تازه 11 سالم شده بود. باید بگم که خیلی هم درسخون بودم. شاگرد اول مدرسه بودم. مبصر هم بودم. همون سال تو مسابقات خط اول شدم، در نقاشی هم سوم. یادمه یه بار ریاضی 18.5 شدم والدینم رو خواستن برای دلیل افت تحصیلیم. کلاس چهارم که بودم معلمای کلاس پنجمیا منو صدا می کردن که برم مسائل ریاضی اونا رو حل کنم. البته از این بچه خرخونا و خشکا نبودم.اینا رو نوشتم که بدونین معروفیتم فقط برای درس نبود. برای امتحانات ثلث دوم معلممون ( که خیلی دوستش داشتم و هنوزم دارم ) کلاسهای تقویتی گذاشت برای بچه هایی که درسشون ضعیف بود. ما صبحی بودیم و مدرسمون فقط یه شیفته بود. کلاسهای تقویتی هم بعد از ظهرها تشکیل می شد.بدون هزینه هم بود. با اینکه درسم خوب بود اما منم شرکت می کردم. معلم خیلی دلسوزی داشتیم. از وقت و زندگی و جوونیش میزد تا بچه ها موفق باشن. اما جالبه که روز اول که کلاس تشکیل شد فقط 6 نفر از کلاس 30 نفریمون اومده بودن. اونم همه درسخونا!! وقتی معلم مارو دید، یکه خورد. ما که همه چیز رو بلد بودیم؛ پس یه نیم ساعتی مرور کردیم و کلاس رو تعطیل کرد. بچه ها پیشنهاد کردن که بریم حیاط و فوتبال بازی کنیم. آخه همه عاشق فوتبال بودیم. معلممون هم قبول کرد و رفتیم. دروازه ها رو جوری گذاشتیم که من رو به ساختمون مدرسه بودم. بازی شروع شد. چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کردم یه نفر از توی یکی از کلاسا هی میاد جلوی پنجره و کمی نگاه می کنه و می ره. دیگه حواسم به بازی نبود. می خواستم ببینم که کیه. توی یه لحظه که اومد جلوی پنجره دیدمش. دختر بابای مدرسه بود. یه پیراهن تقریبا گشاد قرمز رنگ پوشیده بود. سال دومی بود که اومده بودن توی این مدرسه. مدرسه ی بزرگی داشتیم. اونا هم یه قسمت رو گرفته بودن و خانوادگی توش زندگی می کردن. من بارها اونو دیده بودم؛ اما همیشه روم رو برمی گردوندم. 2-3 سالی از ما بزرگتر بود. با قد کمی بلند نسبت به سنش و صورت سفید و زیبا و موهای تیره و با عینک.
ادامه مطلب...
ای آدمهای شیشه ای ! ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی ، در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید ای واژه های تلخ تنهایی ، ای عابران خسته سرنوشت ، آیا کسی مرا ، در خاطرات اشکهایش می شناسد ؟ آیا عابران کوچه های غم ، فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند ، تا قصه ی ملکه ی قصر ماتم را باز گویم ؟
ای آدمهای شیشه ای ! من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام ، ای کوچه های گلی رویا ، آیا گامهای دیروز کودکی ام را ، با شادی به من باز می گردانید ؟ با شمایم ای اسطوره ها ی قصر ماتم !!!
چهار ماه پيش دچارش شدم . همين مريضي رو مي گم . طبق معمول دكترم كلي آسمون ريسمون بافت كه فلانه و فلان طوره ، ولي درمان نداره .
چهار ماه پيش انگشتم را كردم تو حلقم تا لوزه ام را بخارانم ، ولي انگشتم گير كرد . مصيبتش اينجا بود كه انگشت گير كرده رو نه مي تونستم قورت بدم ، نه بالا بيارمش . و از اون بدتر اينكه بهترين انگشتم را از دست داده بودم ؛ انگشت اشاره . و اين يعني كه من از گرسنگي خواهم مرد چون نويسنده بودم . تازه اگر هم فرض مي گرفتيم كه از گرسنگي نمي مردم ، بدتر مي شد ؛ مثلا اگر دماغم كيپ مي شد ، نمي توانستم كاري بكنم و از خفگي مي مردم . در اين حالت بدتر هم بود . مردگي بر اثر خفه گي و اين يعني اين كه تا آخر عمرم ! همه مرا با آن نويسنده كه در فرانسه با گاز مرده بود ، مقايسه مي كردند و اين بدترين چيز براي يك نويسنده بود . بگذريم . مشكلم زماني بدتر شد كه با هر كس صحبت مي كردم يا مي ديدم ، حالت تهوع بهم دست مي داد . فكر كنيد يك انگشت چهارده سانتي روي لوزه شما گير كنه ، به جز بالا آوردن ديگه كاري از دستتون بر نمياد و باز هم اين براي من نويسنده ، افتضاح به بار مي آورد . دو ماه كه از اين موضوع گذشت ، من از جامعه ادبي طرد شدم . علتش كاملا واضح بود ، نوشته هاي من همگي رنگ استفراغ و بو مي دادند و ناشرينم دچار اشمئزاز مي شدند . علت ديگر ، سه سميناري بود كه رديف اول را به گه كشيدم . بنابراين نويسندگي را كنار گذاشتم ، در حقيقت كنار گذاشته شدم . اول ها عكسم روي تمام مجلات بود ولي كم كم عادي شد قضيه و ديگرخبرنگاران هم از من استقبالي نمي كردند . كاملا درمانده شده بودم . عق عق .... ببخشيد ، دست خودم نيست . اجازه بديد پاكتون كنم .... اه ... ديديد چقدر سخته ؟ وقتي يك نويسنده از جامعه ادبي و بعد جامعه اي كه در آن زندگي مي كنه طرد مي شه ، مطمئنا فيلسوف مي شه . يقين داشته باشيد كه درست ميگم . در اين يك ماه اخير من كاملا در اين زمينه ، به استادي رسيده ام و در حال اتمام يك كتاب فلسفي هستم . مساله نوشتن بدون انگشت را هم حل كردم . فقط كمي ممارست مي خواست تا تايپ با پا رو كاملا فرا بگيرم ولي امروز صبح اتفاقي ديگر افتاد كه ذهنم را به خودش مشغول كرده . انگشت اشاره پايم در كيبورد گير كرد و من براي در آوردنش نيروي زيادي به آن وارد كردم و متاسفانه اين انگشتم را هم از دست دادم و بطور كامل قطع شد . احتمالا نوشتن را كنار مي گذارم و به كار ديگري مي انديشم . تا چه پيش آيد . همين ...
من پسری هستم از دیار افتخار آفرینان پارسی؛ اما خسته از دوستان بی وفا، دلشکسته از عشق های پر جفا، مغلوب ظلم های بی روا، تشنه ی محبت های بجا، اندوهدار انسان های بینوا، همیشه تنها و بی صدا، بریده از نامردیهای این دنیا، که این ها همه طاقتم را به طاق رسانده اند. در جایی خواندم " دنیا فقط بدون عشق و محبت ، ناچیز و بی ارزش می شود. " اما من که به همه عشق ورزیدم، به همه محبت کردم، با همه صادق بودم پس چرا بازهم دنیا بی ارزش و ناچیز شد؟ چرا کسی با من آنگونه نیست که باور کنم هنوز زنده ام و هنوز نفس می کشم... چرا این دنیا اینگونه به پیش می رود؟ چرا همه چیز تیره و تار است و ساختگی؟ چرا تنهایی هایم توبره دلواپسی هایم شده است؟ امیر المومنین فرموده است: " دنیا دو روز است: نیمی بر خلاف تو، مایوس نباش. ونیمی موافق با تو، مغرور نباش." و تمام ترس من اینست که این زندگی بی روح و بی احساس، نیمه ی خوش و موافق من بوده باشد. پس وای به حال من، اگر که نیمه ی تاریک هنوز فرا نرسیده باشد. دیگر گذشت آن زمانی که صفای دل ملاک بود. مرد آن زمانی که زندگیها ساده بودند و سرشار از فداکاری. رفت آن زمانی که رهگذر، با محبت جواب سلامت را می داد... ما فنا شدیم ای دوستان. براستی چه بر سر فرهنگ و تمدن و ملت ما آمد؟ پس کجاست آن شکوه و جلال هخامنشی؟ کجا هستند رستم و سهراب و فردوسی؟ عشق های اساطیری لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، ویس و رامین؟ کجاست ایران، سرزمین پاک مردان و زنان دلاور، دیار قدرت و فر ؟ دیریست که خوبان یکایک می روند. آیا در این زمانه کسی زاده خواهد شد که بشکند این طاغوت اسلام وار را؟ بیم آن دارم که ما را دیگر توان مقاومت نباشد. بیم تجزیه دارم، تجزیه روح و روانمان. . به خیابان می روم. عروسک های بزک کرده ای را می بینم که تشنه یک اشاره اند تا با ترازوی ملاک خویش او را بسنجند تا ببینند چقدر می ارزد؟ تا با بخشش ناز و کرشمه ای ، جیب پر کنند و بعد از مدتی... . بگذریم. زندگی بالا و پایین بسیار دارد و فریاد من هم فریادی است در نطفه خفه شده. نه فقط فریاد من، فریاد تمام کسانی که قلبشان برای این مرز و بوم می تپد. ای عزیز به جز تپش چه کاری از دست من و تو ساخته است؟ عزیزی برایم نوشت که چرا از خود نمی نویسی؟ چرا همش داستان و... این هم از خود نوشتن. قلمم اینقدر تلخ و اندوهناک است که ترجیح می دهم روان و خاطر خوانندگان عزیزم را نیازارم. گویا عکس های معناگرایی که در وبلاگم کار کردم مورد توجه بینندگان قرار گرفته، پس از این به بعد بیشتر از این نوع مطالب استفاده می کنم و برداشت های خودم را از اونها برایتان می نویسم. خوشحال می شوم که شما هم نظرات خود را راجب به آنها بیان کنید. بیایید با هم مهربان باشیم. بیایید چشم هایمان را بشوییم و از منظر دیگری زندگی را ببینیم. من در این تنهایی - مه دی -
با رنج عمیق درون ، آدمی از دیگران جدا می شود و والا می گردد.
. درد
نوار قلبم را بر می گردانم هفت خويشتن |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) آدینه بوک(فروشگاه اینترنتی-آنلاین کتاب) بانک اطلاعات نشریات کشور طومار شرزین - میم ایلنان خون پارسی - عرفان زندان بان - ایمی زمزمه ی زندگی - رها خاطرات - پریما رایحه ی عشق - باران آخر خط - ستاره اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سـپیده هـا ارغنون درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت انجمن هبوط - دایمی رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
|
