|
من و " تنهایی " دیشب از ماه عسلمون برگشتیم. همه چیز زیبا بود و هیجان انگیز. اینقدر زیبا که لحظه لحظه اش برای همیشه توی یادم می مونه. امیدوارم که تک تک شما هم روزی با " عشق واقعی " تون همچین لحظاتی رو تجربه کنین. همونجوری که قبلا گفته بودم ما مراسم عروسیمون رو وسط کوه ها برگزار کردیم. با اینکه کسی رو دعوت نکرده بودیم اما خیلی ها اومدن. هم " خورشید " اومده بود و هم " باد ". " ابر " ها هم میومدن و می رفتن. تعدادشون زیاد بود. چندتایی هم " برگ " اومده بودن. " برف " هم بود. " تنهایی " داشت لذت می برد. من هم همینطور. از اینکه دوستان جدیدی پیدا کرده بودم خوشحال بودم. می دونم که حداقل اینا برای همیشه با من هستن. " خورشید " برای هدیه ی ازدواجمون کمی از گرما و درخشندگی اش رو به ما داد. " تنهایی " خودش هم گرم بود و درخشان. بیشتر از قبل شد. " باد " موسیقی آرام و لذت بخش اش را به ما هدیه داد. مداوم و زیبا. با ابهت. " تنهایی " خودش برای من آرامش بخش بود. حالا بیشتر. " ابر ها " لطافت شان را به ما هدیه دادند. " تنهایی " خودش، هم لطیف بود. از آن به بعد لطیف تر هم شد. " برف " سپیدی اش را به ما داد. " تنهایی " خودش سپید بود. حالا سپیدتر از قبل شده. و اما " برگ ". برگ به من گفت: زندگی مرا ببین. من خوشبخت بالای درخت، سبز و امیدوار زندگی می کردم. اما اجل مهلتم نداد تا معنی کامل زندگیم را بفهمم. پس عزیزم تو قدر زندگیت را بدان و جوری زندگی کن که از لحظه لحظه اش کام بگیری. تا چشم بر هم زنی وقت رفتن است... همه جمع بودند. دستان " تنهایی " را در دستانم گرفتم و گفتم: قول میدی که تا آخر عمر پیشم باشی و تنهام نزاری؟ قول می دی که هیچ وقت بهم خیانت نکنی؟ قول می دی که فقط من برات مهم باشم؟ قول میدی که گذشته ها رو فراموش کنی و زندگی رو از حالا و فقط برای هم و با هم بسازیم؟ " تنهایی " گفت: قول می دم. با تمام وجودم باهات هستم. اشک شوق در چشمانم حلقه زد. گویی گمشده ام را پیدا کردم. گمشده ای که عمری بود هر جا دنبالش گشتم. و حالا او در کنارم هست. زیبا و جذاب و مهربان و افسونگر. " تنهایی " با تمام ابهتش مرا پذیرفت. و قول داد که تا ابد در کنارم باشد. چشمانم را بستم. لبانم را به لبان " تنهایی " نزدیک کردم و با چنان عطشی لبان زیبایش را بوسیدم که همه حاضران محو تماشای ما شده بودند. احساس جاودانگی کردم. حس کردم خون " تنهایی " در رگانم جاری شد. دوست داشتم تا ابد لبانم بر روی لبان تنهایی می ماند... " تنهایی " را سوار ماشین عروس کردم. ماشین عروس را هم خود " تنهایی " بزک کرده بود. البته فقط با یک شاخه گل رز سرخ. به جاده ی اصلی بازگشتیم. حالا ماه عسلمان آغاز شده بود... ... من و " تنهایی " دیشب از ماه عسلمون برگشتیم. همه چیز زیبا بود و هیجان انگیز. اینقدر زیبا که لحظه لحظه اش برای همیشه توی یادم می مونه. " تنهایی " بی نظیره. وقتی باهاش حرف می زنم خیلی دقیق به حرفام گوش می ده. کسی رو به رخ من نمی کشه. به من دروغ نمی گه. پشت کسی بد نمی گه. همیشه زیباست و مرتب. به جون من غر نمی زنه. درباره ی خواستگار های قبلیش با من حرف نمی زنه. نمی زاره کسی تو زندگیمون دخالت کنه. تو زندگی کسی دخالت نمی کنه و ... گفتم: تو بی نیازی. چرا با منی؟ ... لذت می برم که " تنهایی " قابل دیدن برای مردم نیست. و گر نه اینقدر که زیباست همه عاشقش می شدن. " تنهایی " در ثانیه ثانیه ی زندگیم حاضره. " تنهایی " بهم گفت: تو هم خیلی خاص هستی. و گر نه هر کسی نمی تونه منو پیدا کنه و عاشقم بشه. " تنهایی " را دوست دارم چون ذاتش بی
نیازی ست. او به من هم بی نیازی را یاد خواهد داد. بی نیازی از مردمی که
عشق را به سخره می گیرند و مرا دیوانه می پندارند. ... من شکرخند تو را به دنیایی ندهم. گر تو با من باشی. - مه دی - سلام بر همه ی دوستان عزیز و مهربانم. امیدوارم که خوب و سلامت باشید. بعد از مدتها فرصتی دست داد تا به آلاچیق تنهاییم سری بزنم م کامنت های شما عزیزان را بخوانم. از همه ی شما بابت لطفی که به من روا داشته اید ممنونم. سال 87 هم با تمام ماجراهایش گذشت. سالی که برای من سال خوبی نبود.از نظر روحی که کماکان به مانند گذشته ها هستم؛ غصه ناک و دردمند. تنهایی هم که هنوز پابرجاست. از نظر مالی که سال خوبی نبود. حدود بیست میلیونی ضرر کردم. دو سه باری هم که بد بیمار شدم و خلاصه سال خیلی بدی بود برام. اما حسم بهم می گه که امسال سال خوبیه برام. امیدوارم که برای همه ی شما هم خوب باشه. زمستان هم گذشت. زمستانی که اصلا مانند زمستان نبود. نه بارانی، نه برفی. فقط آلودگی بود و بس. زمین نیازمند بود و آسمان خسیس! به مانند دلهای ما که سخت نیازمند عشق پاک و ناب هست اما عشقی نیست! بگذریم. بعد از مدتها اینجا نیامده ام که غصه هایم را با شما شریک بشوم. غصه هایی که می دانم خریداری هم نخواهد داشت. فقط آمدم که بگویم آرزوی سال خوبی را برای تک تک شما عزیزانم دارم. فراموشم نکنید. فقط در اینجاست که می دانم چند نفری نوشته هایم را می خوانند. همین برای حس زنده بودن کافیست. سلام دوستان عزیزم... من و " تنهایی " جون دیشب از ماه عسلمون برگشتیم. همه چیز زیبا بود و هیجان انگیز. اینقدر زیبا که لحظه لحظه اش برای همیشه توی یادم می مونه. امیدوارم که تک تک شما هم روزی با " عشق واقعی " تون همچین لحظاتی رو تجربه کنین. همونجوری که قبلا گفته بودم ما مراسم عروسیمون رو وسط کوه ها برگزار کردیم. با اینکه کسی رو دعوت نکرده بودیم اما خیلی ها اومدن. هم " خورشید " اومده بود و هم " باد ". " ابر " ها هم میومدن و می رفتن. تعدادشون زیاد بود. چندتایی هم " برگ " اومده بودن. " برف " هم بود. " تنهایی " داشت لذت می برد. من هم همینطور. از اینکه دوستان جدیدی پیدا کرده بودم خوشحال بودم. می دونم که حداقل اینا برای همیشه با من هستن. " خورشید " برای هدیه ی ازدواجمون کمی از گرما و درخشندگی اش رو به ما داد. " تنهایی " خودش هم گرم بود و درخشان. بیشتر از قبل شد. " باد " موسیقی آرام و لذت بخش اش را به ما هدیه داد. مداوم و زیبا. با ابهت. " تنهایی " خودش برای من آرامش بخش بود. حالا بیشتر. " ابر ها " لطافت شان را به ما هدیه دادند. " تنهایی " خودش، هم لطیف بود. از آن به بعد لطیف تر هم شد. " برف " سپیدی اش را به ما داد. " تنهایی " خودش سپید بود. حالا سپیدتر از قبل شده. و اما " برگ ". برگ به من گفت: زندگی مرا ببین. من خوشبخت بالای درخت، سبز و امیدوار زندگی می کردم. اما اجل مهلتم نداد تا معنی کامل زندگیم را بفهمم. پس عزیزم تو قدر زندگیت را بدان و جوری زندگی کن که از لحظه لحظه اش کام بگیری. تا چشم بر هم زنی وقت رفتن است... همه جمع بودند. دستان " تنهایی " را در دستانم گرفتم و گفتم: قول میدی که تا آخر عمر پیشم باشی و تنهام نزاری؟ قول می دی که هیچ وقت بهم خیانت نکنی؟ قول می دی که فقط من برات مهم باشم؟ قول میدی که گذشته ها رو فراموش کنی و زندگی رو از حالا و فقط برای هم و با هم بسازیم؟ " تنهایی " گفت: قول می دم. با تمام وجودم باهات هستم. اشک شوق در چشمانم حلقه زد. گویی گمشده ام را پیدا کردم. گمشده ای که عمری بود هر جا دنبالش گشتم. و حالا او در کنارم هست. زیبا و جذاب و مهربان و افسونگر. " تنهایی " با تمام ابهتش مرا پذیرفت. و قول داد که تا ابد در کنارم باشد. چشمانم را بستم. لبانم را به لبان " تنهایی " نزدیک کردم و با چنان عطشی لبان زیبایش را بوسیدم که همه حاضران محو تماشای ما شده بودند. احساس جاودانگی کردم. حس کردم خون " تنهایی " در رگانم جاری شد. دوست داشتم تا ابد لبانم بر روی لبان تنهایی می ماند... " تنهایی " را سوار ماشین عروس کردم. ماشین عروس را هم خود " تنهایی " بزک کرده بود. البته فقط با یک شاخه گل رز سرخ. به جاده ی اصلی بازگشتیم. حالا ماه عسلمان آغاز شده بود... ... من و " تنهایی " جون دیشب از ماه عسلمون برگشتیم. همه چیز زیبا بود و هیجان انگیز. اینقدر زیبا که لحظه لحظه اش برای همیشه توی یادم می مونه. " تنهایی " بی نظیره. وقتی باهاش حرف می زنم خیلی دقیق به حرفام گوش می ده. کسی رو به رخ من نمی کشه. به من دروغ نمی گه. پشت کسی بد نمی گه. همیشه زیباست و مرتب. به جون من غر نمی زنه. درباره ی خواستگار های قبلیش با من حرف نمی زنه. نمی زاره کسی تو زندگیمون دخالت کنه. تو زندگی کسی دخالت نمی کنه و ... گفتم: تو بی نیازی. چرا با منی؟ ... لذت می برم که " تنهایی " قابل دیدن برای مردم نیست. و گر نه اینقدر که زیباست همه عاشقش می شدن. " تنهایی " در ثانیه ثانیه ی زندگیم حاضره. " تنهایی " بهم گفت: تو هم خیلی خاص هستی. و گر نه هر کسی نمی تونه منو پیدا کنه و عاشقم بشه. " تنهایی " را دوست دارم چون ذاتش بی نیازی ست. او به من هم بی نیازی را یاد خواهد داد. بی نیازی از مردمی که عشق را به سخره می گیرند و مرا دیوانه می پندارند. ... من شکرخند تو را به دنیایی ندهم. گر تو با من باشی. - مه دی - همین چند روز پیش بود که وارد آخرین سال از دهه ی سوم زندگیم شدم. هنوز باورم نشده که کم کم دارم وارد سی سالگی می شم. زندگی همون روال طبیعیش رو طی می کنه. شبها که تا ساعت سه و چهار بیدارم. کتاب می خونم و یا فیلم می بینم و یا کارای شرکت رو انجام می دم. نزدیک 4 می خوابم و ساعت 11 صبح هم بلند می شم. یه کمی خودمو سرگرم می کنم تا ناهار بشه. ناهار رو می خورم و می رم سرکارم. شب ساعت 10 هم برمی گردم خونه. شام می خورم و ... اون زندگی ای که من دنبالشم اینا نیست. دیگه عشقها اون عشق های قدیمی نیست. دیگه برقی تو نگاه ها نمی بینم. دیگه به غریبه ای لبخند نمی زنم. دارم پا میزارم توی دنیای بزرگترها. هرچند که خودم دوست ندارم. یا باید با این وضع مقابله کنم و پشت پا بزنم به هر چیزی که هست و نیست و یا تن بدم به این روال مبهم زنده بودن. آیا راه رو اشتباه رفتم؟ شاید هم رفتم. نمی دونم... اما اینو می دونم که این حالت توی زندگی هر انسانی یکبار رخ می ده. دیر و زود داره اما حتما هست. نفسم سرد شده. ضربان قلبم کند شده. لحظه های آخر زندگی ست. عرق سرد مرگ آرزوها را بر روی پیشانی ام حس می کنم. تو، می دانی که حرف دلم چیست. من می میرم اما تو زندگی کن. تو زنده بودن رو حس کن. به جای هردوی ما نفس بکش و لذت ببر. دیشب حنا بندونم بود. بعد از مدتها گشت و گذار بالاخره معشوقم رو پیدا کردم و تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم. اون موافق بود. منم که بر اثر تجربه پیداش کردم حالا قدرشو می دونم. این دیگه از اون عشقای بی وفا نیست. می دونم که خیانت تو کارش نیست. می دونم که وفاداره به من. می دونم که فقط مال خودمه. می دونم که منو برای خودم می خواد نه چیز دیگه. اسمش " تنهاییه " ... آره، دیشب حنابندونم بود. با تنهایی عقد کردم. برق وفاداری رو توی چشماش خوندم. چقدر زیباست که بدونی طرفت تا آخر عمر پیشت می مونه. منو ببخشین. باید برم استراحت کنم. فردا روز بزرگیه. دوست داشتم که همتون رو به جشن عروسیم دعوت کنم اما می دونم که شماها نمیاین. فقط برام دعا کنین. دعا کنین که منو و " تنهایی " عزیزم خوشبخت بشیم... بعد از ماه عسل بازم میام پیشتون...
چه زیباست که اگر عشق را بر ما منتی نباشد...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهم شد - دکتر علی شریعتی - در زندگی فهمیده ام که : " اخراج شدن می تواند بهترین چیزی باشد که برای کسی اتفاق می افتد. " وقتی تصمیم به تغییر دکوراسیون می گیری، معمولا زمان و هزینه لازم، دو برابر آن چیزی خواهد بود که فکر می کردی. " باید به گونه ای زندگی کنم که اگر کسی سخن نادرستی در مورد من مطرح کرد هیچ کس حرف او را باور نکند. " خوب بودن و مهربانی خرجی ندارد. " هر دستاورد بزرگی زمانی غیر ممکن به نظر می رسیده است. " زندگی گاهی اوقات یک شانس دوباره به انسان می دهد. " بعضی وقتها حیوانات بیش تر مایه ی دلگرمی آدم میشن تا آدمها. " افراد پولدار خوشبخت تر از افراد متوسط نیستند. " جذابیت یک فرد به منش مثبت و دوستانه ی وی مربوط می شود و ارتباطی با جراحی پلاستیک صورت و بینی وی ندارد. " باید برای چیزی که به آن اعتقاد داری، مبارزه کنی. " اگر زندگی خالی از شکست باشد، احتمالا به اندازه ی کافی ریسک نمی کنیم. " انتخاب همسر مهم ترین تصمیم زندگی هر انسانی است. " اگر چیزی را نمی دانم، بهترین کار آن است که بگویم: نمی دانم. " لذت بخش ترین کار زندگیم رانندگی در هوای بارونی و سرد در یک جاده ی سرسبز و همراه با یه موسیقی ملایم است. " انسان می تواند بسیار بیش از آنچه تصور می کرده پیش برود. " در طول سفر بیش تر به آدم خوش می گذرد تا در مقصد. " اگر عاشق انجام دادن کاری باشم، آن را به نحو احسن انجام می دهم. " نگرانی اغلب جای اقدام را می گیرد. اگر برای اقدام منتظر شرایط ایده آل باشی، هرگز اقدامی نخواهی کرد. " امرار معاش کردن و زندگی کردن با هم فرق دارند. " داشتن کفشهای راحت همیشه یک ضرورت است. " خلاقانه ترین ایده ها معمولا به ذهن افراد تازه کار می رسد نه کارشناسان. " خطرناک ترین کارها، به کم قانع بودن است. " وقتی برای خودت کار می کنی، دیگر مشکل است که زیر دست کس دیگری کار کنی. " می شود یک نفر خیلی درس خوانده باشد ولی خیلی عاقل نباشد. " اگر فرزندی عشق و توجه لازم را در خانه دریافت نکند برای یافتن آنها به جاهای دیگر می رود. " وقتی معده ام درد مکند، نصف لیوان عرق آویشن بهترین درمان است. " هنگام برنامه ریزی برای یک پروژه، یک مداد کوچک ارزشش از قویترین حافظه ها هم بیشتر است. " اگر قرار است چندین کار را انجام دهی، اول مشکل ترین مورد را انجام بده. در اینصورت انجام بقیه مثل آب خوردن ساده است. " ممکن است که فردی که تازه با او آشنا شدی از شخصی که همه عمرت او را می شناختی برای تو دوست بهتری باشد. " با نگاه کردن به صندوق عقب ماشین آدمها می شود چیزهای زیادی راجع به آنها فهمید. " کلمات قوی ترین سلاح های جهان هستند. باید از آنها با نهایت احتیاط استفاده کرد. " هیچ کسی مسئول خوشبخت کردن من نیست. کار، کار خودم است. " آدم هر چقدر هم که از سنش گذشته باشد، از قدم زدن در یک اسباب بازی فروشی لذت می برد. " آدم می تواند با تصمیماتی که خودش گرفته کنار بیاید ولی تا ابد پشیمان تصمیماتی خواهد بود که اجازه داده دیگران برایش بگیرند. " ایجاد اعتماد چند سال وقت می خواهد ولی از بین بردنش چند لحظه. " با پول نمی توان شخصیت و کلاس اجتماعی خرید. " اندازه ی یک خانه ربطی به میزان خوش بختی ساکنین آن ندارد. " من در خوابگاه دانشگاه خیلی بیشتر از سر کلاس چیز یاد گرفتم. " نباید راجب به کاری که قرار است انجام دهی حرفی بزنی، اول کار را انجام بده بعد حرف بزن. " انسان بهتر است با کسی ازدواج کند که سرشت خوبی داشته باشد نه اندام خوبی.
تو همون نور مقدس توی تاریکی مطلق تو طراوت یه دختر، دختر یک زن کولی تویی از نژاد خورشید، آخر اصالت شب من اما، می زنم به کوه و دریا دنبال نشونی اما، - مه دی - خدا خر را آفرید…. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد. * و خداوند آرزوی سگ را برآورد. * میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد. * و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد. و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست... پ.ن : با عرض معذرت از تمام دوستان. اما براستی زندگی چیزی بجز این طنز تلخ است؟
UPGRADE پیش خودم فکر کردم که چرا این مطالب رو می نویسم. هم وقت خودم رو می گیرم و هم وقت خواننده های عزیزم رو. نه مرهمی بر زخمهایم است و نه استفاده ای دارد. حالا یک سری اتفاقاتی در گذشته افتاده و روند زندگی را عوض کرده. مگر می شود به گذشته بازگشت و طوری دیگر رفتار کرد. شاید واقعا روال زندگیم به همین گونه بوده که الان هست. شاید رنج گذشته ها آینده را به من بدهد. شاید من باید آن ناکامی ها را تجربه می کردم تا اگر وقتی چیزی برایم بود قدرش را بدانم. چه کسی تضمین می کند که بازگشت به گذشته و اصلاح بعضی از کارها و افکار و ... ما را خوشبخت می کند؟ توی وبلاگ یکی از دوستان خوندم: " این برنامه های کامپیوتری رو دیدین که هر چند وقت یه بار یه ورژن جدید ازشون به بازار میاد. منم می خوام ورژنم رو عوض کنم. " منم احساس می کنم که باید ورژنم رو عوض کنم. چون دچار تکرار خود شده ام و در این مرحله دیگر حرف جدیدی برای گفتن ندارم. هر چند که ماهیت همان ماهیت است اما مثل برنامه های کامپیوتری انسان هم باید هر از گاهی " به روز رسانی " شود. ای تویی که دلت اقیانوس محبت است و مهربانی؛ این اقیانوس را از همنوعت دریغ مدار. تو، اگر دست مهربانت را با صداقت در دستان قدر شناس انسانی بگذاری بدان که با هم می شود دنیایی با شکوه خلق کرد. مرا باور کن و تنهایم نگذار. با تو و به کمک تو در آغاز راه جدیدی هستم. بیا نوازش زنده بودن بر روی پوست ما نیز بنشیند... مرا با نام جدیدم باور کن: خلسه در راه است... |
درباره کلبه دیجیتالی من
![]() ------------------------ من مهدی هستم، به نام مستعار " مه دی " . متولد آبان ماه 1359 در تهران. دانش آموخته ی رشته مکانیک گرایش طراحی جامدات. ____________________ این ورقهای سفید هراس و تشویش به دلم می اندازد. نکند چیزهایی را بنویسم آنقدر مقدس و پنهانی که هرگز نباید خوانده شود و به قول او به ابتذال گفتن آلوده. نکند از چیزهایی که باید، غفلت کنم. نکند بنویسم آنچه را که صفحه از دل به کشیدنش شرم کند. نکند روزی به جرم بد قلمی روانه ی دوزخ شوم. نکند پایان نوشتنم، آخر زنده بودنم شود که آنجور نبودن هراس و تشویش به دلم می اندازد. و دوستی گفت: نباید اینگونه نوشت. بنویس آنطور که سازنده باشد و... اصلا از اول هم قرار بر همین بود. نمی دانم چطور اینجا هم توبره ی دلواپسی هایم شد. دارم فکر می کنم... چگونه می تواند پنجره، حتی روزنی باشد برای نگاه های مشتاق امید... و البته جستجوگر؟ خیلی ها به من یاد دادند چطور ببینم، چه بخوانم و چه طور رفتار کنم! اما هیچ کس نگفت چه بنویس...! همیشه همانی را نوشتم که قلمم خواست در یک لحظه ی بدون پیش بینی. هر شب منتظر همان لحظه ام که از قلمم وصفی جاری شود و گرنه مرا با دیوار توفیری نیست. __________________ از تو عزیز ارجمند متشکرم که کلبه ی تنهایی مرا برای خواندن انتخاب کردی. بدان با هر پیغامی که برایم می گذاری تحمل زندگی برای آسانتر می شود. منوی اصلی
آلاچیق من و دوستان
پسر کاتاتونیک 2(وبلاگ من راجب به نیچه) همشهری آنلاین(سایت روزنامه همشهری) خاطرات - پریما زندان بان - ایمی آخر خط - ستاره خون پارسی - عرفان طومار شرزین - میم ایلنان کوچه مهتاب - عاطفه نوراندیش - کوروش قناطیر رایحه ی عشق - باران سنجاق طلایی - پری ناز اگه بخوای میشه - سارا عاشق خاموش سراب عشق - مصطفی ستاره ی شب - عادله درد دل بانوی خزان زندگی یعنی... ترانه های بودنم اشک های شبانه دختر آفتاب بقچه ی دل من - ترمه ترنم عشق - ترنم نا گفته های خلوت گاه رها شده در هیچ - نوید رفاقت - تنهای تنها پیچیده اما ساده مثل بارون هجای ذهن - تلاطم داستان زندگی آتیه بین یادداشت های یک عاشق وهشتوایشت - بهترین آرزو برای دل خودم دنیای قلم - پرهام چشم به راه - رویا رد پای عشق - لیلا یا تو یا هیچ کس ساعت دلتنگی - محمد حسن یوسف پور ایرانیکا قرنطینه - میلاد دختر دریا، همنشین ماه - محبوبه با تو، ولی تنها - عاطفه زندان بیان - بابک بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت دنیام مال تو ، تو مال من - مهتیما آن سوی من - فاطمه داوودی همراه و همراز - فرامرز نابخشوده پیوندهای روزانه
بایگانی مطالب
بایگانی موضوعی مطالب
زیباترین داستانهای کوتاه - سری اول زیباترین داستانهای کوتاه - سری دوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری سوم زیباترین داستانهای کوتاه - سری چهارم مادر نوشته ی کریستین اندرسن داستان هایی از بلقیس سلیمانی برگزیده آثار فریدریش نیچه برگزیده شعر نو یادداشت های من خاطرات من نوشته های متفرقه سخنان بزرگان سایلنزیا عکس های فلسفی اندیشه های اُرد بزرگ سانتا ماریا وصیت نامه ی داریوش درباره ی شاهنامه و فردوسی در زندگی فهمیده ام که...
powered by BLOGFA.COM |
